![]() |
![]() |
|
| فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟ |
|
حکایت آقای پدر و مهربان حکایت غریبی نیست! حکایت قدیمی عشق.. دانیال؛ آقای کوچک ِ خانه مهربان این هاست! آقای کوچک با این که کوچک است، شده است بزرگترین آزمایش زندگی دو مهربان! آقای پدر را اگر بشنوی، یاد قهرمان قصه اسماعیل می افتی! قربانی کردن را به چشم دارد می بیند انگار، اما راضیست به رضای خدا! شنیده است مرد باید سخت باشد مثل یک کوه! اما این مرد، چون پدر است گهگداری سخت می شکند! گفتند خواستی هم بشکن اما نه جلوی چشم های مهربان! مهربان نباید پریشان تر از این بشود که هست ! آقای پدر هم حرف گوش می دهد و احساس بغض که می گیرتش پناه می آورد به صفحه های بی روح این دنیاچۀ مجازی و با حرف هایش روح می بخشد، هم به این دنیای کوچک و هم به قلب های کوچک عابر های پیاده که از آنجا می گذرند! --------------------------------------------------- --------------------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط من |
|
|
بی فرهنگی های رایج در اتوبوس های واحد:: آدامس ترکاندن -----> در این روش فرد اعصاب خوار سعی در ترکاندن آدامس به شیوه های مسابقات جهانی ترقه بازی و یا بالون سازی دارد که هر کدام از این روش ها اثرات خاصی بر اعصاب فرد مفلوک می گذارد. به این ترتیب که در روش برگرفته از مسابقات جهانی ترقه بازی با هر ترقه ای که ترکیده می شود سه کیلو مورچه فرضی به مغز فرد مفلوک وارد شده و شروع به جویدن اعصاب وی می کنند.و این ماجرا تا وقتی که اعصاب خوار محترم نفس در سینه دارد ادامه پیدا می کند! در روش دوم که چند وقتیست از رده خارج شده اما باز هم مریدانی دارد اعصاب خوار ابتدا نفس گیری می کند و سپس با تنظیم نفس سعی در ساختن بزرگترین بالون جهان دارد!در حالی که بی خبر است حین ساختن این بالون یک عدد ملخ فرضی به مغز فرد مفلوک وارد می شود و به محضی که بالون مذکور پاقی می ترکد ملخ یک گاز گنده از مغز مفلوک می کند و میجود! خمیازه کشیدن -----> در این حرکت تقریبا غیر ارادی فرد اعصاب خوار دهان مبارک را به اندازه سه برابر دهان یک گاو در حال ماااااااااااا ماااااااااا کردن باز می کند و از آنجایی که اندازه دست آدمی تنها قادر به جلوگیری از رویت خمیازه نرمال آدمیزاد می باشد این خمیازه به تماشای عموم در می آید و فرد مفلوک هم که در صندلی مقابل سکنی گزیده است بیشتر از همه ساکنین بهره مند می شود.تا اینجای این اتفاق را می توان به عنوان یک بدشانسی روزانه برای مفلوک در نظر گرفت اما از آنجا که پول پول می آورد، خمیازه هم خمیازه می آورد لذا تعداد خمیازه های این چنانی فرد اعصاب خوار روند تصاعدی پیدا کرده و به مرز سه خمیازه در دو ثانیه می رسد!(به علت خطر پاره پاره شدن جگر مخاطب از وصف حال مفلوک خودداری می شود!) کفش در آوردن ----->در این حرکت بی فرهنگانه فرد اعصاب خوار بدون مصرف هرگونه قرص های روان گردان دچار توهمات پیشرفته میشود!در این توهم پیچیده اتوبوس واحد با بیشتر از چهل و پنج مسافر که از در و دیوار آن آویزان شده اند می شود خانه شخصی و محل استراحت و ریلکسیشن فرد اعصاب خوار!او که می پندارد آنجا خانه خودش هست تعارف را کنار گذاشته و کفش ها را در آورده و وارد خانه می شود!پاها را تا جایی که می تواند دراز می کند و چشم ها را می بندد و به عروسی های پیش رو و یا گذشته فکر می کند!لبخند ملیحی بر لبانش می نشیند و احسال آرامش می کند! اما هیهات !! با این توهم بیجا مفلوک هم ناچار به توهم زایی می شود چرا که چاره ای نیست جز آنکه فکر کند اینجا همان جهنمی است که خدا وعده اش را داده بود و این بویی هم که مدام استشمام می کند عذاب همان گناهانیست که چشم خدا را دور دیده و مرتکب شده است! و اینگونه خود را توجیه می کند و از غش و ضعف احتمالی جلوگیری می کند! پاکوبی -----> اشتباه نکنید این پاکوبی از سر شادی نیست!از سر استرس و یا شاید مردم آزاری فرد اعصاب خوار است و ای کاش به زمین می کوبید نه به همان صندلی که فرد مفلوک برای دقایقی نشست کرده است به امید چند لحظه آسایش!اعصاب خوار مسترس نمی داند با هر انرژی که تخلیه می کند و پایی می کوبد سنگی چهل کیلویی به سر مفلوک برخورد می کند و سر را می شکافد و به رگ های مغز گره می خورد و آنجا گیر می کند و رگ ها به هم می گورند و تاق پاره می شوند! موسیقی -----> در این روش که بسته به قدرت بلندگوهای گوشی های مختلف تاثیر گذاری خاصی در اعصاب و روان مفلوک دارد،فرد اعصاب خوار ولوم موبایلش را می گذارد روی ته! و تندترین و ساسی مانکن ترین آهنگی که در اختیار دارد را به معرض عموم می گذارد غافل از این که مفلوکی هم هست که سرش دارد می ترکد! البته اعصاب خوار در این روش کار مفلوک را راحت می کند و سرش را با تمام مایتعلق به می ترکاند! موبایل -----> در این عمل که البته عامل خارجی دارد و جا دارد بگویم خدا باعث و بانی اش را...! اعصاب خوار طبق قانون دوم یا سوم نیوتون که می گوید هر عملی عکس العملی دارد در جواب عامل خارجی که به او زنگ می زند بر خود واجب می داند که جواب بدهد. در اینجاست که مفلوک به طور ناخواسته وارد بحث های خانوادگی می شود و می فهمد عمه خواهر زاده فرد اعصاب خوار چرا از پسر عموی خاله اش بیزار است و یا چرا ماکارونی دیشب مادر بزرگ اینهاش بدمزه شده بود و مسائلی از این قبیل... این وقایع در حالی اتفاق می افتد که مفلوک هیچ علاقه ای به شنیدن هیچ حرفی ندارد مخصوصا با صدای جیغ جیغیه اعصاب خوار!در این قسمت مفلوک دوست دارد موبایل اعصاب خوار را با جلد موبایل فرو ببرد در حلق اعصاب خوار مورد نظر! عوامل خارجی ----->اینگونه عوامل مزدور که داخل اتوبوس هم نیستند اتفاقا نقش عجیبی در روانی کردن و اعصاب خوارگی مفلوک دارند!به این صورت که مفلوک که از همه ناامید شده به قصد فرار از مشاهده این همه اعصاب خوار ترجیح می دهد چشم هایش را به بیرون دوخته و از ترافیک زیبا و روان لذت ببرد و با خودش تعداد ماشین ها را بشمارد تا خوابش ببرد! اما ناگهان با صحنه ای روبرو می شود که دیگر از کف می دهد هر آنچه هست! صحنه چیزی نیست جز خانواده ای که در ماشینشان نشستند اما فکر می کنند رفته اند سیزده به در!چیک چیک تخمه می شکنند و فرت فرت آشغال تخمه در خیابان می ریزند و با این کار خود، هم بی فرهنگی را در سطح شهر می پاشند و هم کار اعصاب نیمه جان مفلوک را تمام می کنند!مفلوک بی اعصاب دیگر اعصابی ندارد که به آن بنازد بنابراین در دلش تحولاتی پیش می آید.. با هر پوسته تخمه ای که می افتد و با توجه به این که خانواده چهار نفری از پدر گرفته تا دختر بچه شش ساله همه دارند آشغال ریزی می کنند،فرد مفلوک احساس می کند با نخ کاموا و سوزن گاوی(سوزن ملافه دوزی) دارند معده و روده و قلب و کلیه و آپاندیس و خلاصه تمام جوارج داخلی بدنش را به هم کوک می زنند! اینها قطراتی بود از دریای بی کران اعصاب خوارگی که به زبان آمد. وگرنه همه می دانند اعصاب خواران و روش های مدرنشان روز به روز در حال افزایش و آپدیت شدن است... به امید روزی که تمامی اعصاب خواران دچار خود خوری شده و اعصاب خود را بخورند و بدین گونه از صحتنه هستی پاک شوند... ان مع العسر یسری....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/12ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط من |
|
|
سلام عزیز اصفهانی! وقتی هستی چقدر همه چیز قشنگه! پل های قدیمی وقتی از تو نور می گیرند قشنگترند انگار! نه این که بگم بی تو نیستند اما کم هستند! راستی تو که نبودی می گفتند سی و سه پل در حال خراب شدنه! خوب می دونی اینا همه ش بهانه بود اون بیچاره از دوری تو داشت دغ می کرد!خوب شد اومدی!امشب که از کنارت رد می شدم چقدر چشم دنبالت بود! ماشالا! جای خدا بودم اسفند دود می کردم مبادا دوباره چشمی شوری کنه و تو خیال رفتن به سرت بزنه!آدم ها چه عشقی می کردند! از انعکاس برق چشمهاشون فهمیدم!معلوم بود که گمشده شون پیدا شده! چه حاالی به ما دادی عزیز اصفهانی...همیشه زنده باش زنده رود جان! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط من |
|
|
بعد از دوران غرورآفرین دبستان که نمره بیست از ورودی کوچه به خانواده ارجمند چشمک می زد و والدین غرق در الطاف الهی به خاطر در بر داشتن همچین نوگل گوهر صفتی مشغول شکر بی وقفه باری تعالی بودند.... با تکیه بر شعر پر مفهوم و ناب لهراسبی و قسمتی که می گه "من از تکرار بیزارم"، اینجانب عزمم رو جذب و جزم و در این مایه ها کردم و تصمیم کبری ای گرفتم که حتی کبری هم طی بیانیه ای اعتراض آمیز اعلام کرد:"کم آوردم! "! تصمیم از این قرار بود که از این به بعد نمره ننگ آور و به اصطلاح و اشتباه افتخارآمیزه بیست رو به زندگیم راه ندم و پاشو از بیخ ببرم! ولی از اونجایی که همیشه موانعی بر سر راه قرار می گیره؛مسیر پر پیچ و خم زندگی منم همیشه موانعی داشته که باعث می شده من به هدف والا – این هدف عزیم و عظیظ - نرسم ! از وقتی که به طور مخفیانه در حال اجرای طرح بودم ،عناصر معلوم الحالی همیشه سعی داشتند من رو به منجلاب بیست گرفتار کنند ولی من مثل همیشه استوار و پابرجا بودم.. اول،دوم راهنمایی همیشه فکر می کردم بزرگترین مانع من برای رسیدن به هدف والا، یک عدد دبیر مرد هست که با وجود اون و با توجه به ابهت ظاهری و شاید باطنی؛من سر تسلیم فرود بیارم و مثل سوسک بشینم درس بخونم..این ترس همیشه آزارم می داد و حتی شده بود کابوس شبهایی که تا صبح تلویزیون میدیدم! تا این که مانع پدیدار شد ولی... هیچ تحولی در وضعیت درسی من پیش نیومد و هنوز همون که بود ، بود ...! بعد از این سعی کردم بزرگترین مانع بعدی رو پیدا کنم و تجهیزات دفاعی-امنیتی خودم رو آماده کنم.. اون مانع بزرگ چیزی نبود جز....یک عدد همکلاسی از جنس مخالف!! با خودم می گفتم اگه این مانع سر راهم سبز بشه دیگه راهی نیست جز درس خوندن و کم نیاوردن! این مانع هم بالاخره سیرت پلید خودشو نشون داد و سر راهم ظاهر شد..اما من بر خلاف این که فکر می کردم بیدی هستم که با این بادها می لرزم؛بیدی نبودم که با این بادها بلرزم!! و این مانع هم با موفقیت سپری شد.. بعد از این مانع برداری خفن ، با خودم گفتم که دیگه مانعی نیست اما چند روزی که از اون پیروزی ظفرناک گذشت به خودم اومدم و فهمیدم هنوز موانعی نور بالا می زنند..مانع بعدی چیزی نبود جز استادی که از قبل من رو بشناسه و من هم بشناسمش! وقتی فکرش رو می کردم که قراره سر کلاس استاد آشنایی بشینم و درسش رو بلد نباشم احساس ضایعگی بدی بهم دست می داد "چنان که قابل وصف نیست" !... مدتی سر در گریبان فرو بردم و شب هایی که تا صبح سر کامپیوتر تاق تاق بر کیبورد میفشردم این کابوس با من بود که این مانع چه بلایی بر سر اون هدف والا میاره! خدا رو صد کورور(!) شکر که نمردم و این مانع هم دیدم! و البته این مانع هم مثل بقیه رد شد... و هم اکنون که الطاف الهی شامل حال این حقیر شده و همه اساتید در حالت ذکور به سر می برند و نیم بیشتری از همکلاسی ها نیز! و همچنین خدای مهربان سنگ تمام گذاشته و من رو از نعمت استاد آشنای در حال ذکر(مذکر) بی بهره نگذاشته.. دوست دارم از همین تریبون و با چشمهایی مال آ مال از اشک شوق و در حالی که به این هدف والا نائل شدم، اعلام کنم:: «من هستم؛ یک مسافر!!».. پ.ن:: از پانزده تا بیست،بیست محسوب می شود.. پ.ن:: دوست دارم بدونم اون دنیا،چه بلایی سر آدم هایی که آدم نمی شن میاد! پ.ن:: بار الها؛ مددی! درس ها غریبند و میان ترم ها قریب...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/10ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط من |
|
|
خوشحال و سرخوش داری ایمیلت رو چک می کنی و وسطاش تصمیم میگیری جهت اکرام سال اصلاح الگوی مصرف دو سه چهار تا وبلاگم باز کنی و یه نظارتی هم روی مطالب و نظرات نوشته شده توی وبلاگ گروهی دانشگاه داشته باشی!! یه دفعه یه نظر چشمت رو می گیره.. .. ""سلام محبوبه جان نمیدونم تو اون کسی هستی که من میشناسم یا نه؟؟؟ تو دبستان شهید عزیزی درس نمی خوندی؟من ستارم...!!"" برق از سرت می پره!یادت میاد که توی دبستان یه دختری باهات دوست بود به اسم ستاره اما هرچی فکر می کنی فامیلش یادت نمیاد!کلی التماس حافظه تو می کنی که یه کم به کار بیفته اما حافظه گرامی مثل همیشه چموش و لجبازه و همکاری نمی کنه! می ری سراغ عکسای دبستان... واااااااااااااااااااااااااااای!! اونجاست که هرچی خاطره بوده یادت میاد..بچگیای خودتو می بینی و هم کلاسی های اون روزات که الان ده سالی هست ازشون خبر نداری!پشت عکس ها رو نگاه می کنی می بینی مامانت اون روزا که تو بچه بودی ازت خواسته اسم بچه ها رو از چپ به راست بگی تا بنویسه پشت عکس! دوست داری مامانت رو محکم بغل کنی و ازش تشکر کنی! پشت اون یکی عکس رو می بینی...نوشته تقدیم از طرف ستاره...! وای فامیلشم فهمیدی!! خدایا ما چقدر به هم نزدیک بودیم!! از خودت خجالت می کشی! چقدر فراموش کار! یاد روزای دبستان می افتی! دیگه خاطره هاست که میاد(به عبارتی می پاشه!) دیگه هر اسمی که میبینی یه خاطره میاد!هر عکسی که میبینی اون لحظه میاد جلوی چشمات! ا ا ا ! چرا چشمات خیس شد..! نمی دونی چرا؟! خوشحالی از این که ستاره رو پیدا کردی؟! ستاره که نه...نماینده تموم خاطرات دبستان... یا ناراحتی؟! از این که این همه قشنگی چه زود گذشت و چقدر بزرگ شدی... یاد بچگی ها و تموم بچه بازی هاش بخیر..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط من |
|
|
چند سال پیش: - خانوم ما بریم مدادمونو بتراشیم؟! - عزیزم ما نه!من! خانوم ما بریم بیرون تو حیاط! - دخترم تو یه نفری!من! ما همه درسامونو نوشتیم! - گفتم من! - ما.........! - من! ------------------------------------------------- الان: من قبول شدم! من بردم! من تونستم! من این کارو کردم!من اون کارو کردم! من.. من......... من.................. حتی نویسنده این وبلاگم من هستم!! ----------------------------------------------------- .::.پ.ن.::.بالاخره یاد گرفتم...مــــن!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط من |
|
|
عزیزترین و صمیمی ترین و شفیق ترین رفیق دنیام! فکر کنم الان من خوشحال ترین رفیق دنیام..دلت آآآآآآب !! حیف که بیشتر از این نمی تونم بگم اما بدون بهترین لحظه های زندگیم همین روزاست؛ یعنی قشنگ ترین لحظه های زندگی تو!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/18ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط من |
|
|
بعد از یک سال و شش ماه و شش روز؛ هنوزم که هنوزه وقتی از تو می نویسم فعل های جمله هام جنس عجیبی داره! ماضی بعید استمراری مبهم ! بعد از این همه روز؛هنوزم که هنوزه وقتی چشمم به این همه خاک سرد- که به اجبار این روزگار نامرد و بی معرفت روی اون چهره آروم و مهربونت نشسته - می افته، دلم میگیره، بغضم می ترکه و به یاد روزای بودنت کنارمون می زنم زیر گریه! ساناز عزیز! بشو قشنگ ترین ستاره خدا و همیشه از اون بالا بالاها، اونایی رو که دوستت دارند و به یادتند ببین! هروقتم دیدی دلتنگ ترین آدمای دنیان.. واسشون یه چشمک کوچولو بزن! جای دوری نمی ره... آروم ترین و قشنگ ترین خواب رو داشته باشی..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/16ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط من |
|
|
دوست دارم به یکی اس ام اس بزنم و هرچی حرف اون ته ته های دلمه بهش بگم . دوست دارم به یکی اس ام اس بزنم و همه گلایه ها و شکایت ها و دلخوری هامو از یکی واسش بگم . دوست دارم یکی باشه که از همه گذشته من خبر داشته باشه تا مجبور نباشم یه بار گذشته رو براش توضیح بدم تا بفهمه الان چه حسی دارم . دوست دارم بهش اس ام اس بدم و سوالایی که تو ذهنمه ازش بپرسم و اونم جواب همه سوالای منو بدونه! دوست دارم وقتی بهش اس ام اس دادم نه دلداری بده و نه کنایه بزنه! دوست ندارم بگه اینا همه ش قسمته! دوست دارم همون جوابایی رو بهم بده که می خوام بشنوم. دوست دارم اس ام اس هام همه ش دلیور بشه!! دوست دارم فقط به حرفای من گوش کنه نه هیچ کس دیگه(یا حداقل من فکر کنم که فقط داره به من فکر می کنه!) !دوست دارم تا واسش اس ام اس دادم آب دستشه بذاره زمین و برای من جواب بفرسه! دوست دارم یه راه حل توپ بذاره پیش پام! دوست دارم وقتی دوباره من رو می بینه اصلن به روی خودش نیاره که من همچین حرفایی بهش زدم!دوست دارم همه رازهای زندگیمو براش بگم ولی احساس نکنم که الان رازی پیش خودم ندارم! نمی خوام رو در رو باهاش حرف بزنم چون می دونم نمی تونم این حرفا رو به زبون بیارم.. می خوام بهش اس ام اس بدم! شماره موبایل خدا رو می خوام..داری؟؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/07/10ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط من |
|
|
خدا را! خدا را! درباره یتیمان؛ آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید و نزد خود ضایعشان مگذارید. خدا را! خدا را! همسایگان را بپایید که شفارش شده پیامبر شمایند،پیوسته درباره آنان سفارش می فرمود چندان که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد نمود. خدا را! خدا را! درباره قرآن مبادا دیگری بر شما پیشی گیرد در رفتار به حکم آن. خدا را! خدا را! درباره نماز؛که نماز ستون دین است. خدا را! خدا را! در حق خانه پروردگارتان؛آن را خالی مگذارید چندان که در این جهان ماندگارید،که اگر حرمت آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتارید. خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و به زبانهاتان. بر شما باد به یکدیگر پیوستن و به هم بخشیدن....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/20ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم. روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده... اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن! موفق و پیروز باشی |
| پیوندهای روزانه |
|
چــــــــک نویس دوستان |
| آرشیو موضوعی |
|
جــــــــــک اس ام اس عکس از نی نی جدی و زیبا ترفند جمله های زیبا طنز عکس از پرستاران عکس...عکس...عکس مدرسه ما من و کنکور دفترچه خاطرات من و یک عدد دانشگاه |
|
RSS
|