تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

*انسان مانند رودخانه است هر چه عمیقتر باشد آرامتر است

 

*اگر تمام دردهای دنیا را نردبان کنی باز هم به سقف دلتنگی من نمی رسی

 

*هرگز ناامید مباش،چون ممکن است آخرین کلید همه درها را بگشاید

 

*هیچ عشقی برتر و بالاتر از عشق به خدا نیست

 

*عشق یک تنفس آسمانی از هوای بهشت است

 

*هرگز گمان نکنید که زمام عشق به دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند زمام شما را به دست خواهد گرفت و شما را هدایت خواهد کرد

 

*عشق سپری است که خداوند به انسان داده تا با آن به سوی خدا پرواز کند  "میکل آنژ"

 

*عشق در دریا غرق شدن و دوست داشتن در دریا شنا کردن است

 

*پرنده اگر پرواز می‌کند به قدرتِ بالِ خود ایمان دارد

 

*لحظه رفتنی است و خاطره ماندنی....تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم اگر لحظه ماندنی بود و خاطره رفتنی

 

*محبت تنها جوشکاری است که دل ها را رایگان به هم جوش می دهد

 

*گفتم سلام کسی جوابم نداد،می گویم خدانگهدار تا شاید کسی از روی اتفاق دستی برایم تکان دهد

 

*روی هر پله ای که ایستاده باشی خدا یک پله از تو بالاتره،نه برای این که یادت بندازه که اون خداست و تو بنده،برای اینکه دستت رو بگیره و تورو بالا ببره

 

*وقتی از همه جا ناامید شدی برو توی کوه و فریاد بزن:آیا هنوز امیدی هست؟؟!....آن موقع خواهی شنید که:هست هست هست!

 

*برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که:یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت

 

*تمام افکار خود را روی کاری که دارید متمرکز کنید.پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند

 

*شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي

 

*شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*دو سوم کره زمین رو آب فرا گرفته، اونوقت تو ماهیه کوچولوی ناز نازی، تو تنگ دل من چی کار میکنی؟!

 

*با ارزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده 365 روز سلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت 315300ثانيه دوستي سال نو پيشاپيش مبارک

 

*اگه خسته ای:به من تکیه کن

اگه بی پناهی:پناهتم

اگه تنهایی:بیا پیشم

اگه پول می خوای:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

 

*اگه عاشق شدی و می خوای به عشقت برسی به توصیه زیر عمل کن

.

.

.

ای شیطون مچتو گرفتم حالا تعریف کن طرف کیه؟!

 

*تو پادگان چشمت راه می رفتم بیمعرفت سهم من از عشقت کلاغ پر بود؟!؟

 

*

|+|+|+|+|0|+|+|+|

این قبرها رو می بینی؟؟ یه دونش خالیه.اونو من گرفتم تا تو رو توش خاک کنم

 

*در پی اختلاف نظر علما در مورد اینکه شب چهارشنبه سوری 22 است یا 29. روز 22 اسفند یوم الشک و از 22 تا 29 اسفند هفته ی وحشت اعلام شد

 

*میگن وقتی یه خوشکل به آسمون نگاه میکنه ستاره ها چشمک میزنن و حال میکنن یه وقت به آسمون نگاه نکنی گند بزنی به حالشون

 

*

بخند !

.

.

بخند !  بخند !

.

.

خداي من ! خود ميموني

 

*لقمان هر وقت دلش مي گرفت با خرش حرف ميزد ، كجايي دلم گرفته

 

*اگه دلت كتك ميخواد به نكات زير حتما توجه كن :

.

.

.

ديدي دلت كتك ميخواد

 

*حيوونا تصميم ميگيرن که جلسه اي تشکيل بدن....کره خر !  دِ  !  پاشو برو ديگه...همه منتظر تو هستن

 

*اگه ديدي گوشه قلبت سنگيني مي کنه منو ببخش ،گوشه نشين قلبتم

 

*برو جلوی آینه

.

.

.

.

کیو میبینی؟؟؟

.

.

خودتو؟؟؟

.

.

نه! اینکه میبینی همه ی دنیای منه

 

*

2+2=4

3+3=6

4+4=8

ای خدا...چند+چند میشه اون اندازه ای که خواننده ی این اس ام اس رو دوست دارم؟

 

*جارو برقي با اينكه ميدونه زباله راه نفسشو ميبنه بازم هورتش ميكشه جارو برقيتم آشغال!!

 

*تام کروز ، نيکلاس کيج ، جنيفر لوپز ، رابرت دنيرو ، ياني ، ديوويد کاپرفيلد ، آنتوني رابيز ، خود من و بقيه ستارگان جهان ازت خواهش ميکنيم چهارشنبه سوری مواظب خودت باشی

 

*چهار شنبه سوریه نیا پایین می سوزی
.
.
.
.
.

چیه؟ توقع داشتی اینجا آتیش باشه بسوزی؟؟

 

*چهارشنبه سوري نزديکه.يه وقت نري از رو آتيش بپري.

.

.

آخه تجربه ثابت کرده اگه جيگر بره رو آتيش کباب ميشه

 

*سلام چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم
.

.

.
آخه آتیش کم داریم آتیش پاره

 

*دوستیه من و تو مثل میخ طویله میمونه که هیچ خری قادر به کندن اون نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*معلم: به شخصي که با وجود عدم علاقه حاضرين، به حرف زدنش ادامه ميده چي ميگن؟ شاگرد: بهش ميگن معلم

 

*به لره مي گن: مي دوني امام رضا رو چه جوري شهيد كردن؟ مي گه : آره، نامردا تو حرمش بمب گذاشتن

 

*تو اردبیل ترکه میمیره اغلامیه شو می چسبونن به دیوار،تو انتخابات رای اول می یاره نماینده می شه

 

*ترکه می ره تعلیم رانندگی،ازش می پرسن چه طور بود؟می گه خوب بود اما مربیم خیلی مذهبی بود چون هر طرف می پیچیدم می گفت یا حسین!

 

*به یارو می گن بن بست رو تعریف کن.می گه:میری....میری....دیگه نمیری

 

*یکی رو به زور وادار به نماز خوندن میبکنن.بعد می بینن نشسته همین جوری داره دعا می کنه.میرن گوش می دن می بیننداره میگه:خدایا اینا منو به زور وادار کردن به نماز خوندن تو خودت قبول نکن!

 

*یارو می ره جبهه بیسیم می زنه که چنتا اسیر گرفتم بیاین کمک کنین ببریم.می پرسن چرا خودت نمی یاری؟می گه آخه اینا نمی ذارن من بیام!

 

*ترکه تو آمریکا داشته غرق می شده،داد می زنه:help..I Shut up

 

*یه هلی کوپتر می ره تو یه روستا،مردم می گن سر و صدا نکنین تا زنده بگیریمش

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط من | 
 

                                                   طلوع می کند ان افتاب پنهانی
                                                 ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

                                             دوباره پلک دلم می پرد٬ نشانه چیست؟
                                             شنیده ام که می اید کسی به میهمانی

                                                کسی که سبز تر است از هزار بهار
                                            کسی٬شگفت کسی٬انچنان که می دانی

                                              کسی که نقطه اغاز هر چه پرواز است
                                                تویی که در سفر عشق خط پایانی

                                                 تویی بهانه ان ابر ها که می گریند
                                                 بیا که صاف شود این هوای بارانی

                                                    تو از حوالی اقلیم هر کجا اباد
                                                بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

                                                کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
                                                 بیا که یاد تو ارامشی است طوفانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز بازارچه خیریه بود.اغلب بچه ها پول جمع کرده بودیم که واسه خانم ربیعی یه یادگاری بخریم(خانم ربیعی معاون ما از اول تا امسال که پیشیم بودند) خلاصه امروز روزی بود که می خواستیم بهش هدیشو

 بدیم.توی حیاط همه وایساده بودیم و یکی از بچه ها متنی رو خوند که چون از دل همه ما برآمده بود بر دلها چنان نشست که اشک اکثر بچه ها در اومد، با وجود این که خودشونو سفت گرفته بودن که گریه نکنن.خیلی قشنگ بود از کسی داشتیم تشکر می کردیم که با وجود بعضی بداخلاقی هایی که می کرد عزیز دلمون بود.از سال اول باهاش بودیم در واقع یه مادر خوندۀ مهربون بود. به رغم اینکه بعضی وقتها چنان فحش می داد که می موندی تو کفش یا کاری باهات می کرد که تا چند روز باهاش قهر باشی یا ازانضباط  2 نمره کم می کرد چون فقط یه کوچولو شرّی! با تمام این قضایا وقتی می دیدیش اونقدر شیرین و دوست  داشتنی بود که این چیزای به ظاهر تلخ ولی باز در باطن شیرین از یادت می رفت.امروز، هم ما ثابت کردیم دوسش داریم و توی ذهنش جوری ثبت شدیم که تا ابد بمونیم ، هم اون ثابت کرد وقتی می گن معلم مثل مادر شماست یا وقتی می گن معلم دوست شماست درسته...البته نه هر معلمی نه هر معاونی!!بعضی از ما از این تقدیر قشنگ فیلم گرفتیم درسته که بعضی وقتها دوربین لرزش زیادی داشت چون در حال پاک کردن اشکامون بودیم اما در کل شاید شیرین ترین و تلخ ترین فیلمی باشه که هم تو فیلم،هم تو ذهنمون و هم تو قلبامون ضبط شد...شاید که نه حتماً سال بعد با دیدن این فیلم یا به یاد اوردن این صحنه ها بازم گریه می کنیم و امیدوارم همیشه اشکها بیان و برن تا این خاطره ها رو همیشه تازه نگه داره...

بعد از این که این مراسم تموم شد رفتیم بازارچه و برای آخرین سال به عنوان یه دانش آموز این مدرسه از همه جا فیلم گرفتیم تا آخر!آهان وسط فیلم برداری مدیر عزیز(؟؟؟!؟!؟!) مدرسه اومد و با درک فراوان ما،با وجود این که می دونست آخرین سالیه که ما رو می بینه،با اینکه می دونست ما شاید با در نظر گرفتن بعد از عید کمتر از 20 روز دیگه دانش آموز اینجا باشیم ،با درک همه این چیزا با همون لحن همیشگی به ظاهر مهربون و دلسوزانه بهمون گفت :خانمم میدونین نباید اینجا فیلم بگیرین؟! می دونین اگه سازمان بیاد و ببینه چه قدر بد می شه(واسه کی؟؟!!خودش!)!خلاصه اینو گفت ما هم گفتیم:چشم!البته خودش کاملاً فهمید که این "چشم" هر معنی می ده به غیر از معنی خودش...خلاصه ما فیلم برداریمونو تا آخره آخر ادامه دادیم "ایشالا واسه سالهای بعد...."(نمی شه که همه چیو گفت!)...این بازارچه هم تموم شد.خدا همه چیز داره می گذره!!

به قول رضا صادقی"وایسا دنیا من می خوام پیاده شم"...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بازارچه خیریه:

 

حدود چهار ساله(از بدو ورود ما تا الان که آخرین سالمونه) که اواسط آخرین ماه سال  یعنی سه روز 14،15و16 اسفند بازارچه کوچیکی توی مدرسه راه می افته به اسم"بازارچه خیریه".این بازارچه رو غرفه های مختلف تشکیل میدن که خوشبختانه یا متاسفانه تمام غرفه ها حاصل تلاش بچه های همین مدرسه هست!!غرفه هایی مثل کارت تبریک ،گل فروشی،کتاب،کارهای هنری،سیب زمینی سرخ کرده،اسنک،آش،بندری،سمبوسه ،آیس پک،ماشین معلم شویی و .....!البته قابل به ذکره که خوردنی هایی مثل اسنک و اینا تو خود مدرسه با رعایت کامل بهداشت!!

(مثلاً استفاده از دستکش اما دستکش های چند بار مصرف پاره شده و یا کفگیر ملاقه هایی که با وجود این که کفش روشون می ره نمیشکنن!!)خلاصه این که این بازارچه محصول تلاش و زحمت غرفه داران و صد البته شور نیکوکاری! در بچه های مدرسه و چه بسا بقیه مدارسه(البته بقیه مدرسه ها تا به بازارچه می رسن جیباشون یهو خالی می شه و بازارچه را با نمایشگاه اشتباه می گیرند!).از لحاظ قیمت این غرفه دارای عزیز بچه ها و البته معلمها رو قلک های پولی فرض می کنن پر از پول که احساس سنگینی می کنن پس باید تمامی تلاششون رو برای سبک کردن این قلک ها انجام بدن!!قیمت ها گروووون اما ما هم نیکوکااار این به اون در!ما که امسال دیگه آخرش بودیم! نه که پیش بودیم غرفه و اینا رو بی خیال شدیم و ترجیح دادیم به جای تولید کننده مصرف کننده باشیم و بعدش با خودمون گفتیم یعنی چی ما که حق آب و گل به این مدرسه و مخصوصاً این بازارچه داریم باید مثل بقیه بلیط 100 تومانی(پارسال 200 بود نمی دونم چرا ارزون شد)بخریم؟؟! پس عزم خودمونو جذب! کردیم و چند باری به طور کاملاً هجومی و وحشیانه وارد شدیم بدون هیچ بلیطی تا این که خود مسوولان تصمیم گرفتن واسه حفظ آبرو!پیش دانشگاهیا رو مجانی راه بدن(اینه..!!) و توی بازارچه هم بالاخره ما پیشیم و بدبخت و مفلوک!تمامی تلاشمون رو می کردیم برای برانگیختن احساسات غرفه داران و بعد نهایت تخفیفی که می تونستیم می گرفتیم!آخه ما خودمون دستمون تو قیمت بود یه عمری مردمو سیاه می کردیم و گرون فروشی می کردیم حالا چهارتا بچه می خواستن ما رو تیغ بزنن درستشه آخه؟؟!البته بگذریم که بازارچه "خیریه" بودااا!در ضمن آخر بازارچه که شد غرفه دارا هرچی سود کردند توی یه پاکت می ذارن و اونو به مسوول تحویل می دن و اونها هم این پول رو به بچه های "انجمن خیریه باران" تحویل می دن تا اونها هر کاری که می تونن با اون پول بکنند مثلاً یه سال پولو به بیمارای خاص دادن یا مثلاً پارسال پول رو واسه عمل جوونی بردند که در حال نابینا شدن بود و پول عمل نداشت...اما از اهداف و ارقام که بگذریم خداییشش بدون جانب داری و این جور چیزا می گم بازارچه سه سال گذشته خیلی خیلی بهتر از امسال بود نمی دونم واسه چیاا شاید یه دلیلش نبودن ما بود..!سالهای قبل و نمی شه با امسال مقایسه کرد چه از لحاظ کیفیت تبلیغات چه خوردنی ها چه همه چی! بازم ما این سه روز با حضور گرم خودمون! و سر و صدایی که می کردیم صفا می دادیم

 اما سال بعد چی می شه "خدا می دونه!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط من | 
 

فرازی از کیلویی این بار با کمی تلخیص و تقلید و تصرف و و تملق و... :

 

1.در پی تلاشها و ممارست های فراوان طی سالیان متمادی به نتایج جالبی دست پیدا کردیم که بد نیست شما هم بدونین:

ماجرا از اونجا شروع شد که خانم بطلانی* به خانم ربیعی* گفتن:دخترم!!(پس خانم بطلانی مادرِ خانم ربیعی اند!).چند روز بعد خانم سیادت* به خانم بطلانی گفتن:دخترم!!(پس خانم سیادت مادر خانم بطلانی و مادربزرگ خانم ربیعی اند!).و از اونجایی که خانم سیادت به خانم تقا* هم گفتن:دخترم!!نتیجه می شه که خانم تقا خواهر خانم بطلانی و خاله خانم ربیعی اند!!و بنا بر خبرهای واصله،گویا آقای پرهیزگار* جای پسر خانم تقا هستن!!پس آقای پرهیزگار می شن نوه خانم سیادت،خواهرزاده خانم بطلانی و پسرخاله خانم ربیعی!!و چون آقای پرهیزگار به آقای بهرامی* گفتن:برادر من!!پس همه نسبتهای داده شده به آقای پرهیزگار،شامل آقای بهرامی هم می شه!!و با توجه به این که آقای خرمک* به آقای بهرامی گفتن:پسرم!!..(البته احتمالاًآقای خرمک پدرخوانده آقای بهرامی می باشن!!)پس آقای خرمک پدرخوانده آقای پرهیزگار و برادر خانم بطلانی،دایی خانم ربیعی و پسر خانم سیادت می شون!!

البته نسبت های دیگری هم وجود داره اما به دلیل ترس از گره خوردن اعصاب و روان شما عزیزان از ادامه این روند معذوریم!!

**خوب از اونجایی که شما هیچ کدوم از این دبیرای محترم و محترمه رو نمیشناسین یه اطلاعات جزیی از هر کدوم می دم:

خانم بطلانی:دبیر ریاضی،بسیار خوشبین به زندگی به طوری که هنوز فکر می کنن دختر بچه ای 14 ساله اند و ما رو "پیر زن" خطاب می کنن!،ایشون افتخار داشتن و از طرف ما لقب زندایی رو گرفتن!(لیست کامل فامیل به زودی روی سایت می یاد!)

خانم ربیعی:یکی از معاون ها،خیلی باحال و مامانی و یه کم عصبی و داغون و غر غرو به خاطر همین لطف کردیم و ایشون رو همسایه غرغرو نام نهادیم!!

خانم سیادت:دبیر ریاضی،اصلاً نمی شناسمش اطلاعات ندارم!

خانم تقا:دبیر ورزش،خانمی خوب و سرخوش با صدایی بسیار بسیار رسا به طوری که وقتی تو حیاط  داد می زنن ما ترجیح می دیم به جای درس صدای ایشون رو گوش بدیم(آخه کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم!!)

آقای پرهیزگار:دبیر فیزیک،آقایی که به شدت احساس خوشتیپی می کنن،اصولاً کفش کتونی و لباسهای جفنگ می پوشن(البته تازگیها یه کوچولو سر و سنگین شده)،موجودی شبیه چوب لباسی(چوب لباسی::وسیله ای عجیب الخلقه که بعضاً موجوداتی چه بسا عجیب الخلقه تر به طور دائم به اون آویزون هستن!!)،با تمام این ویژگی ها ایشون تونستن به این افتخار بزگ نایل بشن و لقب"عموی کوچک تازه از دهات برگشته" رو به خودشون اختصاص بدن!

آقای بهرامی:دبیر فیزیک،ماه،گل،بسیار خوش اخلاق و مهربون البته بعضی از بچه ها از منابع موصق(داداش،پسرعمو،پسر دایی و شاید هم...) خبر گرفتن که ایشون فقط تو مدارس دخترونه اونم تازه مدرسه ما این قدر مهربونه و توی مدرسه های دیگه مخصوصاً پسرونه ها تلافی ما رو هم سر اونا در میاره البته حتی تصور این مطلب خیلی واسه ما مشکله چه برسه به باورش!با استفاده از مستندات تصمیم گرفتیم به ایشون لقب"خاله" رو اهدا کنیم!

آقای خرمک:دبیر زیست،ایشون هم کاملاً نقش چوب لباسی رو تو مدرسه ایفا می کنن با این که قیافه ای بهتر و خیلیی بهتر از پرهیزگار داره،از اونجایی که معلم تجربی هاست و ما هم ریاضی هستیم هر کاری کردیم نتونستیم رابطه خانوادگی برقرار کنیم !

 

2.دانش آموزان گرامی که از سر کلاس جیم می زنین،محض رضای خدا همون زنگ تفریح بعد از جیم زدنتون نرین پیش دبیر مربوطه و سوالاتون رو ازش بپرسین(همچین یه کم زیادی تابلوئه!)

 

3.قابل توجه دبیران محترم فیزیک،درسته که جواب سلام واجبه اما نه هر سلامی!مثلاً وقتی بچه ها به یه دبیر دیگه سلام می کنن هیچ اجباری نیست که شما جواب بدین!!

 

4.سر کلاس،یکی از دبیران محترم حسابان در حالی که نیششون تا بناگوش باز بوده گفتن:بچه ها سر و صدا نکنین به قرآن عصبانیم!!جالب تر این که این دبیر محترم هنگام تعریف جک برای بچه ها(البته ایشون از معدود دبیرایی هستن که جکاشون واقعاً خنده داره!)سگرمه هاشون چنان تو همه که ملت می ترسن بخندن!(گویا این دبیر گرام رابطه بین حالات چهره و حالات روحی رو نمی دونن!)

 

5.قابل توجه دبیران المپیادی(با ضمِّ الف!بخوانید المپیاد!):خواهشاً اینقدر به رخ بچه های ما نکشین که مدال طلا دارین و تو سرشون نزنین که مدال نمی یارن!خب مگه چقدر پیش می یاد که داورا اشتباه کنن؟حالا شما هم خوش شانس!دیگه بهتر از این؟!هرچند ما هم بدمون نمی یاد دداورا یه بار دیگه از این اشتباه ها بکنن و بچه های ما هم به یه نون و نوایی برسن!

 

6.یکی از بچه های فوق العاده قشنگ سوم تجربی،چپ می ره راست می یاد پــــخ می کنه!!البته دبیران هم از دست این دانش آموز در امان نیستن!اون از دبیران محترم ادبیات که ز کل انعکاس پذیریشون منفی شده و اون هم از دبیران محترم تر ریاضی که تا مرز سکته پیش رفتن!معاون بیچاره هم هر چی دور و برشون رو نگاه می کنن فایده ای نداره و این دانش آموز از آسمون بر سرشون نازل می شه!!خب نکن این کارو بچه!!

 

7.مشغول گشت و گذار در کلاس ها بودیم که متوجه شدیم شوفاژ یکی از کلاسهای دوم جویده شده!(خدایا!خودت به خیر بگذرون!)

 

8.سر کلاس ریاضی یکی از سوم های تجربی،دبیر مربوطه ابتدا 5 عدد تابع در سمت چپ تابلو و بعد 3 تابع در سمت راست نوشتن و از دانش آموزان خواست که تابع مشتق 3 تابع اول رو به دست بیارن...یکی از دانش آموزان خوشحال!با حالتی منگولانه!!پرسید:3 تا اول از کدوم ور؟و دبیر پاسخ داد:ردیف سمت چپ...دانش آموز به تخته نگاه کرد و بعد از تفکر عمیق به 5 تابع اشاره کرد و گفت:این که 4 تاس!!!(بیچاره تقصیری هم نداشت!تجربیه دیگه!!)

 

9.یکی از دبیران ادبیات سر کلاس مشغول تعریف کردن داستان ملکه سبا بودن که یکی از بچه ها پرسید:ببخشید...این درستش سَبَاء نیست؟دبیر عزیز گفتن:خوب کلمات وقتی وارد زبان فارسی می شن تغییر پیدا می کنن!مثل همین سَبَاء که شده سبا یا مثلاً خَلَاء که....!!!(البته ایشون سریعاً متوجه سوتی خودشون شدن و بحث رو عوض کردن اما نتونستن از حضور در کیلویی فرار کنن!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط من | 
 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

"می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط من | 
 

همیشه با بچه ها که درباره کنکور حرف می زدیم با همه مخالفتهایی که واسه برگذاری کنکور بود

 

می گفتیم بابا خوبه که!آدم سه سال رو راحته فقط یه ساله که باید حسابی درس بخونه"این که خیلی

 

خوبه"...آخ که چقدر بچه بودیم.از کنکور فقط زیاد درس خوندنو می دونستیم،اصلا به این فکر نمی کردیم

 

که روحیه ای داریم که توی این یه سال خورد می شه،حس رقابتی داریم-مثل همه آدما-که امسال به

 

طرز فجیع و غیر قابل کنترلی بروز می کنه طوری که حتی رقابت،رفاقت رو از بین می بره،هیچ وقت

 

نمی دونستیم درس باهامون کاری می کنه که ترجیح بدیم همکلاسی باشیم تا یه دوست"آخه این

 

طوری مجبور نیستیم به خاطر حرمت دوستیمون بعضی گله ها رو تو دل خودمون دفن کنیم"،کنکور کاری

 

باهامون کرد که مثل همیشه از آمدن بوی بهار خوشحال نشیم!دیگه عید واسمون 13 روز شاد نباشه

 

بلکه دوران طلایی باشه که بتونیم به اندازه 3 ماه تحصیلی ازش بهره ببریم!دیگه مثل سالهای قبل هی

 

روز شماری نکنیم که کی تابستون بشه-آخه سه ماه تعطیلی خیلی باحاله!-آخه می دونیم این تابستون

 

فرق می کنه!هفته اول تابستون مثل سالهای قبل بهترین روزهای رفع خستگی 9 ماه تحصیلی نیست

 

تازه بدترین روزهای معلق بودنه!این قدر می ریم و می ریم تا برسیم به کنکـــور...بالاخره که برگذار

 

می شه یه روز صبح ساعت 4 از خواب بیدار می شی و میری آزمون ورودی به دانشگاه رو می دی

 

-دانشگاهی که فکر میکنی بعد از مدرسه مقصدته-بعدش چی؟؟؟!یعنی دیگه مدرسه و دبیرستان

 

 فراموش می شه؟؟؟ دوستامون چی؟؟؟"دوســـت"! خدایا تازه دارم می فهمم این کلمه چه قدر

 

قشنگه!"دوست داشتن"!!هر روز که به عید نزدیک می شیم،هر روز که می گذره،هر ثانیه که باهاشونم

 

لذتی داره وصف نشدنی!تازگی ها با وجود خستگی های مدرسه،دوست ندارم روز تموم شه و برگردم

 

بیام خونه می خوام باهاشون باشم.بعضی ها می گن بابا شماها به هم عادت کردین چند روز که بگذره

 

تمومه،دیگه نه تو اونو می شناسی نه اون تورو!"نمی خــــوام""می ترســــم"!شاید اونی که این حرفو

 

می زنه دوستی نداشته  تا حالا"شایدم داشته و فراموش کرده!"ولی درک این جمله واسم سخت بود و

 

هست و امیدوارم هیچ وقت درک نکنم!هفت سال بودن با کسایی که دوسشون داری"حداقل الان دیگه

 

می فهمی و می دونی که دوسشون داری"!چه قدر شیرینه این -به قول اون آدمه بی احساس- عادت!

 

ولی همین دوستی ها هرچی به این کنکور لعنتی نزدیک میشیم داره رنگ می بازه.بچه ها تک تک دارن

 

از هم جدا می شن.بعضی ها قهر می کنن،نه به خاطر درس بلکه به خاطر فشار درسی که روشونه

 

زودرنج شدند،عصبی شدند،تند شدند.سر یه موضوع مسخره با هم بحش می کنن دعوا می شه

 

حرمتها شکسته می شه دوستی چند ساله نابود می شه...البته فقط قهر نیست که بینمون جدایی

 

میندازه،واسه بعضی ها از همون اول درس مهم بود و روابط دوستی برای تقویت درس! اونا با رفتار

 

خودشون می رن رو اعصاب کسایی که براشون دوستی مهم بود و درس شاید وسیله ای کوچک  برای

 

کمک کوچکتری به یه دوستیه بزرگ که اگه درسم نباشه هیچ مشکلی توی اون دوستی پیدا نشه! وای

 

که چقدر سخته فکر کردن به لحظه جدایی چه برسه به خودش!ای کاش روزها از این به بعد نگذرند،

 

ثانیه ها همین جا واسه چند سال برن استراحت-یعنی این قدر رفت و آمد خستشون نکرده؟!-،بهار هیچ

 

وقت نیاد...""ای کـــــــاش""!اما حیف که ثانیه ها و سرنوشت همیشه لجباز و یک دنده بودند،حیف که

 

آخر، کار خودشونو می کنن...""حــــیف""  

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*زندگي را دور بزن و آنگاه که بر بالای بلندترين قله ها رسيدي،لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

 

*رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن ، دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ، دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن

 

*گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد

 

*زنده بودن را به بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت!!!

 

*هیچگاه شکست را یک انتخاب ندانید

*چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود ترس

*احمق ها از گذشته حرف می زنند ، دیوانه ها از آینده و عقلا از حال

*اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنن

*تو به اندازه تنهايي من زيبايي ، من به اندازه زيبايي تو تنهايم

*هميشه دليل شادي كسي باش نه قسمتي از شادي او، و هميشه قسمتي از غم كسي باش نه دليل غم او

 *فقط تنبل‌ها معتقدند کاری را که مي‌توان پس‌فردا انجام داد، نباید به فردا موکول کرد

*هروقت قلبت شکست خورده هاشو نگه دار درسته که هیچوقت مثل اولش نمی شه اما شاید بتونی تکه های گم شده یه قلب دیگه باشی

*وقتی وارد طوفان های زندگی می شیم می پرسیم خدا کجاست؟ میخوام بگم خدا کجاست...او در پس پرده در حال تهیه رنگین کمان است

*هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ رسیدی که یه قفل بزرگ روش بود،نترس و نا امید نشو...چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می ذاشتند

*در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی اند از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی

 

*از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد "پل سارتر"

 

* این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند. "وین دایر"

 

*من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام. "ناپلئون"

 

*هرگز زمانت را با کسی که آماده نیست زمانش را با تو بگذراند، نگذران." مارکز"

 

*چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مانند من رفتار کن. "کانت"

 

*خوشبختی شکاف این بدبختی است تا بدبختی دیگر "چارلی چاپلین"

 

*شيمی نخوندم ولی ميدونم اگه عشق نباشه مولکول‌هاي اکسيژن و هيدرژن نمي‌تونن اينقدر محکم همديگر رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد!!

 

*همانطور که به زيبايي تو خيره شده ام ، با خود مي انديشم ، هرگز فرشته اي را ديده ام که در ارتفاعي چنين پايين پرواز کند

*قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .

 

*نميگم دوستت دارم نميگم عاشقتم ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست

 

*ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین!آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*سه راه براي فراموش کردن اونی که خيلی دوستش داری:

.

.

.

دنبال چی ميگردی ؟؟؟مي‌کشمت اگه بخوای فراموشم کنی

 

*فال حافظ ، نیت کن

.

.

.

به جهنم گر غمت پایان ندارد

به درک گر سرت سامان ندارد

بـ.....من به این دنیای فانی

که ضایع تر از این امکان ندارد

.

.

.

حافظ میخواد بگه تو خوشبخت میشی ، یه کم عصبانیه منظوری نداره

*يک گل خوشگل پشت ويترين گل فروشي ديدم، خواستم برات بخرمش. به فروشنده گفتم: اون گل چنده؟ گفت: اون گل نيست... آينه است

*وقتي مي رفتي بهار بود. تابستان نيامدي. پاييز شد. پاييز كه نيامدي پاييز ماند. زمستان كه نيايي باز پاييز مي ماند...تو رو خدا فصل ها رو به هم نريز! پاشو بيا ديگه

*شنیدم تو سه ساعت سه کیلو لاغر کردی!!! ناقلا دماغتو عمل کردی؟؟!

*

K3 5/0

--------

K3

می دونی این یعنی چی؟

.

.

.

یعنی کاسه ای زیر نیم کاسه

 

*

\/^\/^^\/\/^\/^^^
\/^\/^^\/\/^\/^^^
آخيش آخر پيدات کردم،کوه و جنگل و دريا رو رد کردم تا بهت بگم:دوست دارم

 

*دل تو از سنگ هم که بشه واسه من هيچ مشکلی نيست !!! آخه من هنوزم که هنوزه بت پرستم

 

*یه شب قرار گذاشتیم اگه ستاره های آسمون فرد شد من تو رو ببوسم و اگه زوج شد تو منو ببوسی،ولی تو خوابت برد و من تا صبح بوسیدمت

 

*سلام این چه اخلاق بدیه که تو داری؟...چرا هرچی از آدم بر می داری دیگه نمیدی؟...نمی گی من دلمو لازم دارم؟؟!

 

*دورت بگردم چيست ؟
دايره اي فرضي است كه تا اطلاع ثانوي از فرد مورد نظر حمايت مي كند 

 

*زندگي مثل بازي شطرنجه .
.
.
.
.
.
البته تو خيلي بچه اي برو همون منچتو بازي كن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*یه روز یه ترکه به پسرش می گه این جوری که تو داری درس می خونی در آینده حتی یه گوساله هم نمی شی. اصلا می دونی گوساله چیه ؟ پسر: آره که می دونم گوساله، کسیه که باباش گاو باشه!!!

*یکی به رفیقش می گه : شنیدم تو ظرف شستن به زنت کمک می کنی؟ زن ذلیل! می گه خب مگه چیه . اونم تو رخت شستن به من کمک می کنه

*باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچه‌اش می‌گه برو کلاه منو بیار. بچه می‌گه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه می‌گه: اه...پس...نمی‌خواد بری بیاریش

*ترکه تو آتیش سوزی می سوزه پزشکان اعلام می کنند 10% سوختگی 90%کوفتگی!میرن تحقیق می کنند می بینن دوستاش با بیل خاموشش کردن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM