![]() |
![]() |
|
| فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟ |
|
سلام دیشب نشستم به طور کاملا منطقی با خودم حرف زدم. می بینید آدم شدنم هم به آدما نرفته...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/18ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط من |
|
|
قسمت هایی از نهج البلاغه به زبان نسل ما... -خدا اغلب گناها ن ما را طوری قایم می کند که حتی خودمان هم شک می کنیم که اصلاً آیا این ما بودیم که یک همچین غلط هایی کرده ایم یا نه؟! اما خوب،لزوماً همه شان را دور نمی ریزد! -خدا هر کمک خوب ما به بندگانش را می گذارد به حساب؛و قول داده یک روز حسابهایش را با ما صاف کند. آدم ها با کسانی که خوش حسابند راحت تر معامله می کنند. اگر دلمان قرص باشد که خدا زیر قولش نمی زند،دیگر وقتی می خواهیم دست کسی را بگیریم،دلمان نمی لرزد. -اصولاً کارهای خدا حکمت دارند. لذا اگر می گوید بنده جان!تشریف بیاورید و تا می توانید در خانه ما را بزنید.حرف گوش کنید و بگویید چشم. لابد پشت در خبری هست که این طور دعوتتان می کند.والّا اگر قرار بود درهای آمرزش،اجابت،گشایش و نعمت بسته باشد خدا جانِ مهربان ما،درهای توبه،دعا و شکر را بیخود به روی خلق الله باز نمی کرد. (آخر همه چیز را که نمی شود گفت،سورپرایزش از بین می رود.) -ما که طرفدار نداریم اما شما که این قدر کشته مرده دارید،خیلی دلتان را به به به چه چه های مردم خوش نکنید.البته برای افزایش اعتماد به نقس خوب است ولی ممکن است جوگیر بشوید و یادتان برود که سر امتحان کس دیگری نشسته اید. -حالا بعد از صد و بیست سال یک آدمی پیدا شده که فکر می کند تو خیلی آدم کار درستی هستی،جز راست از دهنت در نمی آید و می شود رویت حساب کرد.به خاطر این بابا هم که شده بیا و دست از این کارهایت بردار. برای خوب شدن،این هم بهونه بدی نیست. -اگر همیشه دلت می خواسته یک صفت خوب داشته باشی و نشده،نقشش را بازی کن.خدا را چه دیدی ممکن است نقشت را آن قدر خوب بازی کنی که بشوی یکی مثل همان ها! -تنها کار خوبی که بعضی از مردم در زندگیشان انجام می دهند این است که می میرند.تو سعی کن غیر از این حداقل یک کار خوب دیگر کرده باشی. -اگر از کسی عصبانی می شوی که نمی توانی هیچ بلایی سرش بیاوری،نتوانستن خودت را به پای زیادی گذشتت نگذار و بی خودی حس بخشندگی بهت دست نده. گذشت مال وقت های توانستن است. -هیچ کس در زندگی فردا را ندیده است.پس به خاطر فردا امروزت را خراب نکن.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/17ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط من |
|
|
چلچراغ گفتند چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمین،خضر خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر نیامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. گفتند چله نشینی کن.چهل شب خود و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام آسمان بر خواهی رفت. و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم،اما هرگز بلندی را بویی نبردم.زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنیا زنجیر کرده ام. گفتند دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود. چنین کردم،بوی نفرت عالم را گرفت،و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته ا ست. به اینجا که می رسم ناامید می شوم،آنقدر که می خواهم همه سرازیری جهنم را یکریز بدوم.اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:هنوز فرصت هست.به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بیافزایی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/15ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط من |
|
|
*زندگی به راستی ساده است،ما اصرار به پیچیده کردن آن دارین. "کنفوسیوس" *سنجش واقعی یک انسان،طرز رفتار او با انسانی است که هیچ فایده ای برای او ندارد. "آن لاندرز" *بزرگترین مانع در مقابل دانستن،نادانی نیست،توهم دانستن است. *وقتی از نردبان تعالی بالا می روم سگی به نام من دنبالم میکند. "نیچه" *وقتی دشمنی در درون نباشد،دشمنان بیرون نمی توانند به تو آسیبی برسانند. *با دیگران بنا به آداب معاشرت ملاقات می کنیم.از زمان ملاقات با خودمان چند وقت می گذرد؟ "آدلر" *وقتی نمی توانیم تنها بودن را تاب بیاوریم یعنی ارزش تنها رفیقی را که از تولد تا مرگ با ما خواهد بود،به درستی نشناخته ایم،خودمان. *اگر امنیت کامل می خواهی به زندان برو،آنجا غذا هست،لباس هست،مراقبت پزشکی هست،همه چیز هست،تنها چیزی که نیست...آزادی است. *اول به تو بی اعتنایی می کنند،سپس به تو می خندند،بعداً با تو می جنگند و دست آخر تو پیروز می شوی. "گاندی" *لازم نیست بزرگ باشی تا شروع کنی؛باید شروع کنی تا بزرگ شوی. *اگر در دو سه سال اخیر باوری قوی را به دور نینداخته ای،یا باوری نو را به دست نیاورده ای،نبض ات را امتحان کن.احتمالاً مرده ای. "گلت برگس" *اولین و بزرگترین پیروزی فتح خود است. "افلاطون" *آدم ها از کشتن زمان حرف می زنند،در حالی که زمان دارد آنها را آرام آرام می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/15ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط من |
|
|
امروز اولین روز مدرسه بود"بعد از عید".شاید باید خیلی شاد بودیم اما نمی شد.خیلی از خونه رو خودمون کار کرده بودیم اما باز هم نشد...به مدرسه که رسیدیم روی در مدرسه که اعلامیه رو دیدیم دیگه همه حرفایی که تو خونه به خودمون زده بودیم یه دفعه از ذهنمون رفت...دوباره چشمامون پر از اشک شد...دوست نداشتیم بقیه بچه های مدرسه وارد حریم خصوصی احساس ما بشن اما نمی شد...اشکها می یومدن بدون اینکه اجازه ای بگیرند...اما همراه اشک لبخند غمگینی هم روی لبهامون بود...با این که تو حیاط با بچه ها سلام احوالپرسی کردیم،با این که سعی می کردیم بیرون کلاس بمونیم اما نیروی عجیبی بود که ما رو به طرف کلاس می کشوند...آره رفتیم کلاس!وای ی ی خدایا این کلاس دیگه کلاس شاد و شر ریاضی الفیها نبود.همه بغض غریبی داشتند..از در که وارد می شدن با همون لبخند غمگینی که داشتند یه سلام کوچولو می کردند و ساکت و آروم می نشستند سر جاشون...هیچکس نمی تونست جلوی خودشو بگیره همه جا گریه بود"همه جا"دیگه همون لبخند غمگینی که به اجبار روی صورتهامون نقش بسته بود از چهره ها محو شد...فقط گریه فقط گریه فقط گریه!صندلی سانازو که می دیدیم یاد تمام خاطره ها می افتادیم.اونهایی هم که مثل من اون قدرها خاطره نداشتند باهاش ، یاد حرفای مامانش می افتادند. همون روز سوم توی مسجد .وقتی می گفت ساناز من که رفت انشالله شما موفق باشین!یا اون موقعی که می گفت شما ها خیلی خوشبختین من تازه دارم می فهمم بدبخت شدم!یا اون وقتی که اون خانم ناشناس با همون قیافه مهربون و غمگین جلومون نقل می گرفت و می گفت بخورید نقل عروسیشه،نقله قبولی تو کنکورشه!!این حرفا ما رو شکست...خورد کرد!تمام اینها با نگاه کردن به صندلی خالی ساناز جلوی چشمام می یومد.خیلی چیزای دیگه هم یادمون می یومد اون روزی که کلاس سوم ساناز سر کلاس اشتری خندش گرفت و آقای اشتری بهش گفت خانم عزالدین بعد از کلاس بیاید بیرون کارتون دارم و بعدم با همون تهدید همیشگیش که خیلی شیرین و بامزه است گفت به خانم اقارب می گم!همون روزی که خانم اسماعیلیان سانازو صدا زد و از قصد چنتا فرمول سخت ازش پرسید تا به هممون ثابت کنه واسه یاد گرفتن باید امتحان داد! کلی خاطره کلی خاطره...زنگ اول معلممون اومد ولی ما توان سلام کردنم نداشتیم چه برسه به گوش دادن به درس ایشونم خیلی منطقی ما رو درک کردن و واسمون قران خوندند....زنگ که خورد همه رفتیم سالن. دیگه نمی شد با صدای آروم گریه کرد دیگه نمی شد!واقعا بچه هامون رو تا حالا این قدر غمگین ندیده بودم همه چشماشون ریز و سرخ شده بود...عکس ساناز روی میز بود "چه قدر جوون و پاک"شاید قسمت این طور بوده که این قدر زود ما رو ترک کنه و این قدر زود به خدا برسه..در هر صورت ساناز رفت...اما یادش از ذهنمون نمی ره...ساناز آروم بخواب که برای ما همیشه بیداری!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/14ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط من |
|
|
زبان از یاد رفته زمانی زبان گلها را می فهمیدم حرفهای کرم ابریشم را میفهمیدم با لبخندی به پچ پچ های پرنده ها گوش می دادم توی رختخواب با مگس ها حرف می زدم زمانی همه سوال های شب پره ها را می شنیدم و جواب می دادم با هر دانه برفی که می افتاد و می مرد گریه می کردم زمانی زبان گلها را می فهمیدم... پس چه شد؟ پس چه شد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط من |
|
|
*انسانها هر روز می میرند تنها به خاطر آنکه دوباره روز بعد بزرگتر و بهتر و عاقلتر متولد شوند *هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زيرا وقتی اين ها میشکنند صدا ندارند ! ولی درد بسياری دارند *بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده *حضور هيچ کس در زندگي ما اتفاقي نيست " خداوند در هر حضوري رازي نهان کرده براي کمال ما . خوش آن روزي که در يابيم راز اين حضور را *کوه با نخستین سنگ شروع میشود و انسان با نخستین درد *در عمق آرزوي من است که در وجودت خانه اي داشته باشم حتي به مساحت يک قلب *چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر *هنگامی که می بخشید قدرت انتخاب پیدا می کنید.مهم نیست که طرف مقابل شما لیاقت گذشت هست یا نه...شما لایق رهایی هستید. *سنگینی باری که خدا بر روی دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمرمان را خورد کند آنقدر است که ما را برای دعا به زانو درآورد. *خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/12ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط من |
|
|
تو چشام اشکی نمونده تو دلم حرفی ندارم دیگه وقت رفتنه سفر دور و درازه باورم نمی شه نه بهتره بگم نمی خوام باور کنم نمی خوام باور کنم همکلاسیم مرده نمی خوام می گن از ساختمون 7 طبقه افتاده مسخره است می گن شاید خودشو انداخته مسخره است می گن واسه کنکور بوده مسخره است می گن می گن می گن خیلی چیزا می گن اما مسخره است قبل از عید با هم بودیم از هم خداحافظی کردیم اما نه برای همیشه مسخره است سانــــــــــــــــــــاز واسه چی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ خداااااااااااااااااااااااااا سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خدا حافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته... تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا نگیرد خدا حافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/11ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط من |
|
|
\/\/\\\&///\/\* . . . . این سبزه 13 به دره. اون وسطی رو برای رسیدن شما به همه آرزوهاتون گره زدم *می دونی فرق تو با آهن چیه؟ . . . آهن زنگ می زنه، ولی تو حتی یه SMS هم نمی دی! *می دونی چرا زنها بیشتر از مردها عمر می کنند؟ . چون زن ندارن! *برو پایین . . . برو بالا . . . حالا اگه تونستی بیای پایین دوستت دارم *كاشكی علم آنقدر پيشرفت كرده بود كه از همين جا . . . با بيل ميزدم تو سرت *نرو پايين سر کاریه . . . . نرونرو . . . سلام، آفرين که به حرف شيطون گوش نکردي، من اين پايين منتظرت بودم. *دوستان شما مثل طلا و جواهر هستند، به دست آوردنشون سخته، ولي نگه داشتنشون سخت تره...لطفا در نگهداري من کوشا باشيد *مشترک گرامي! ياد آوري مي شود: بنزين سهميه بندي شده، نه اس ام اس *ميگن وقتي بارون بياد قورباغه ها 10دقيقه زودتر مي فهمند. قربونت يه خبر هم به ما بده لباسها رو از حياط جمع کنيم *مي دوني چقد دوستت دارم؟؟؟ به اندازه ي تمام موهاي سرت ضربدر تعداد نفس هايي كه تا آخر عمر مي كشي، ضربدر تمام ستاره هاي آسمون . . . . ضربدر صفر *من همين الان بالاي يه برج 30 طبقه ايستاده ام .با کسي هم شوخي ندارم ..جديه جدي اگه بدونم دوستم نداري همين الان ..از اين بالا ...خودمو *اون چيه که از گل بهتره، از حوري قشنگ تره، از دنيا با ارزش تره، از فرشته پاک تره؟! *تو در قلب من جا داري ..................کار دنيا رو ميبيني قلب من شده گاو داري!!! *نمي دانم کي اون روز مياد که . . . . . تو بفهمي اين پايين هيچ خبري نيست برو زندگي تو بکن بابا...! *داش سام عليك با اجازت روغن ماشينتو خالي كردم به جاش خون جيگرمو ريختم تا هر وقت استارت زدي به عشقت بسوزم....ذت زياد !! *برو پايين خيلي با حاله . . . . با حال با حال با حال با حال با حال با حال با حال با حال با حال باحال با حال با حال *################## *یه روز يارو سوار هواپيما مي شه،يهو هواپيما سقوت مي کنه... . . . اين قرار بود جوک باشه اما حادثه خبر نمي کنه! *ای اس ام اس برو پيش اوني كه دارم بهش فكر مي كنم *BBC CNN NBC ALJAZIRE ALARABIE SHABAKE KHABAR . . همه تایید کردند که تو "عزیز دلمی" *¥¥¥¥¥ اه اینجا نمی شه بیا پایین . . . ¥¥¥¥ بازم نمی شه بیا پایین . . . ¥¥ آهان!حالا تنها شدیم.یه بوس میدی؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/09ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط من |
|
|
امروز که به تقویم نگاه کردم موندم توش...!"و چه قدر زود دیر می شود"...این تنها جمله ای بود که همون لحظه به ذهنم رسید.6 روز از عید گذشت و فردا آزمون دارم.این دفعه هم به برنامه آزمون نرسیدم مثل همیشه!آزمون های قبل مدرسه بود و درس و امتحان، این آزمونم خونه تکونی بود و عید و بازدید و ...!با این که سعی کرد کمش کنم اما پس چرا نشد؟؟!! موندم تو گل!بازم بیکار بودن سر آزمون،سفید گذاشتن چند تا درس،تراز پایین آوردن..!آخ خدا بگذره دیگه! تازگی ها به شعور و اراده گاو حسرت می خورم!نمی دونم چرا گاو ولی هر چی باشه بهتر از من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/01/06ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط من |
|
|
سلام بازم عیدتون مبارک اصلاْ خیلی عیدتون مبارک انشاالله به همه آرزوهاتون برسین واسه کنکوری های مفلوک هم دعا کنین خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/02ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط من |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/01ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم. روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده... اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن! موفق و پیروز باشی |
| پیوندهای روزانه |
|
چــــــــک نویس دوستان |
| آرشیو موضوعی |
|
جــــــــــک اس ام اس عکس از نی نی جدی و زیبا ترفند جمله های زیبا طنز عکس از پرستاران عکس...عکس...عکس مدرسه ما من و کنکور دفترچه خاطرات من و یک عدد دانشگاه |
|
RSS
|