تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

*راز تو اسیر توست،زمانی که او را فاش کردی،تو اسیر او خواهی شد.     "امام علی(ع)"

 

*خودت را روحی با یک بدن ببین تا بدنی با یک روح.     "وین دایر"

 

*خداوند کمدی های زیادی می نویسد....مشکل اینجاست که او اسیر چنان هنرپیشه های ناشی است که نمی دانند چه طور بازی کنند.     "کیلور"

 

*اگر شما یک سگ گرسنه را بگیرید و به او آب و غذا بدهید دیگر گازتان نخواهد گرفت!این فرق اساسی بین یک سگ و یک انسان است.     "مارک تواین"

 

*هیچکس کامل نیست،به همین خاطر است که مدادها پاک کن دارند.

 

*متضاد عشق نفرت نیست،بی تفاوتی است؛متضاد هنر زشتی نیست،بی تفاوتی است؛متضاد ایمان ارتداد نیست،بی تفاوتی است و متضاد زندگی مرگ نیست،بی تفاوتی است.     "الی ویزل"

 

*کسی که وقتش با متولد شدن سپری نمی شود مشغول جان کندن است.

 

*زندگی زیباست.زندگی آتشگاهی پابرجاست! گر بیفروزی اش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است که خاموشی گناه ماست!

 

*در گذشت زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی می گذرد...عشق ها می میرند،رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ،دست نخورده به جا می ماند!     "اخوان ثالث"

 

*

when you win I will proudly tell the world:"hey that’s my friend"…but if you lose I will sit by your site¸hold your hand and say:"hey im your friend"!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز رفتم سراغ تقويم...آخي ي ي 13 روز ديگه مونده تا تموم شدن 12 سال دانش آموزي...چه قدر قشنگ!! توي اين 12 سال چي كارا كرديم واي!!

يادمه پنج سال دبستان مثل بچه هاي خوب مي رفتيم سر كلاس،معلم مي يومد،بلند مي شديم سلام مي كرديم،معلم مي گفت بشينيد و ما هم ميشستيم،معلم شروع مي كرد به درس دادن،ما هم سر تا پا گوش بوديم،اگه خيلي جرأت به خرج مي داديم يواشكي حرف مي زديم كه اونم تا معلم مي فهميد چنان جذبه اي از خودش نشون مي داد كه مي گفتيم:"خانوم ببخشيد"!...توي دبستان معلم بهداشت داشتيم!مي گفت پفك نخوريد،چيپس نخوريد،اينا بده!...يادمه اگه يه وقت يه نفر سر جلسه امتحان چشمش به برگه بغل دستيش مي افتاد زنگ تفريح نزديك به نصفي از بچه ها سر ميز خانوم بودن!!آخه دبستان،تقلب زشت ترين كار دنيا بود!...اون وقتا موقع امتحان بايد روي هر نيمكت دو نفر ميشستن و بينشونم بايد دو تا كيف مي ذاشتن!

يادش بخير پنج سال اين جوري گذشت...

دوران دبستان تموم شد و رفتيم راهنمايي...

سال اول كه انگار از دبستان copy كردن مارو و توي راهنمايي هم past كردنمون!اما سالهاي بعد...

اون سالا مثل بچه هاي خوب مي رفتيم سر كلاس،بعضي وقتا هم بچه هاي بدي مي شديم و كلاسها رو دو در مي شديم،معلم ها مي يومدن اما با يه ربع تاخير! وقتي مي يومدن پا مي شديم و سلامي مي كرديم و ميشستيم،معلم شروع مي كرد به جزوه گفتن ما هم شروع مي كرديم به نوشتن،مي تونستي حرف بزني مي تونستي هم حرف نزني!البته بعضي معلم ها يه كم جذبه داشتن!سر كلاس گشنمون مي شد! شايد هم يه چيزايي زير ميزي مي خورديم،زنگهاي تفريح دكه كوچيكي توي حياط مدرسه داشتيم كه چيپس و پفك مي فروخت!سال اول سر در گم بوديم "يه دلم مي گه بخر بخر يه دلم مي گه نخر نخر"! اما سالهاي بعد خوب شد! امتحانها كه مي شد دو نفري ميشستيم ولي يه كيف مي ذاشتيم بينمون كه اونم تا جايي كه امكان داشت خاليش مي كرديم!تقلب هم بعضي وقتا پيش مي ياد ديگه! اما اگه معلم مي ديد واي ي ي چي مي شد!سال سوم كه شد انگار داشتيم براي دبيرستان آماده مي شديم،چنتايي اعتصاب راه انداختيم كه معمولا در نطفه خفه مي شدند...يه دسته درم شكونديم!خيلي كاراي ديگه هم كرديم...اما سوم هم گذشت و خاطره شد...

دبيرستان...

مثل بچه هاي خوب نمي رفتيم سر كلاس،بعضي وقتا هم بچه هاي بدي مي شديم و مي رفتيم،معلم ها اغلب نمي يومدن،گاه گاهي هم مي يومدن اما با تاخير! معلم ها كه مي يومدن ما كار داشتيم يا حواسمون نبود و بلند نمي شديم اونها هم عادت كردند – يادش بخير پارسال وقتي معاونمون اومد سر كلاس دبير فيزيك هي مي گفت برپا برپا..اما واژه نا آشنايي بود!ما هم بعد از چند بار تكرار تازه فهميديم داره مي گه برپا! اما ديگه كار از كار گذشته بود و ما هم زحمت برپا به خودمون نداديم! – هر وقت معلم مي يومد شروع مي كرد به حرف زدن،گاهي حرفاش قيمتي داشت و گاهي هم حرف مفت مي زد!البته ما زياد دقت نمي كرديم آخه خودمون حرفاي مهمتري داشتيم!خلاصه ما حرف مي زديم و اون هم حرف مي زد،بعضي وقتا هم كه حرف زدناي ما بالا مي گرفت ايشون ساكت ميشد تا به قول خودش ببينه حرفا ما كي تموم ميشه!بعضي معلم هاي لوس هم قهر مي كردن و مي رفتن پيش خانوم مدير! البته بعضي معلم ها هم چنان جذبه اي داشتن كه با ترس و لرز نفس مي كشيديم كه البته بسيار كمياب بودند! دوران دبيرستان معمولاً گشنمون مي شد اما خداييش آدماي با ادبي بوديم چون هر چي مي خورديم به معلم هم تعارف مي كرديم!امتحان ها معمولا لغو مي شد،اگه هم لغو نمي شد عقب انداخته مي شد،اگه هم نمي شد اصولاً مشورتي بود،امتحان تك نفره خيلي كم پيش مي يومد!سر جلسه امتحان تقلب به وفور ديده مي شد،وقتي هم كه معلم تقلب رو مي ديد لبخند مي زد،ما هم به رسم احترام و در جواب لبخند،لبخند مي زديم!بگم البته هميشه استثناهايي هست..!زنگ هاي تفريح كه مي شد مجبور بوديم به طور مخفيانه از مدرسه بريم بيرون و از مغازه نزديك مدرسه چيپس و پفك و خوراكي بخريم و بياريم بخوريم،آخه دكه مدرسه بيشتر وقتا بسته بود چون مسؤل دكه هم مستخدم بود،هم مسؤل كپي كردن،هم دربون مدرسه،هم سرويس چنتا بچه ها و احتمالا مدير هم بوده! دوران دبيرستان معمولا در حال اعتراض و اعتصاب بوديم،معمولا هم توي اتاق مدير و معاون بوديم اما از اونجايي كه مديرمون حضور فعال و مؤثر داشتند تموم مصيبتها سر معاون بيچاره هوار مي شد و آخرشم با فرياداي پي در پي ايشون متفرق مي شديم!!

همين طور گذشت و گذشت تا اين كه 13 روز ديگه تموم مي شه...

چه قدر پيشرفت كرديم از دبستان تا دبيرستان!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط من | 
 

بعضی ها...

 

بعضی ها شعرشان سپید است،دلشان سیاه

بعضی ها شعرشان کهنه است،فکرشان نو

بعضی ها شعرشان نو است،فکرشان کهنه

بعضی ها یک عمر زندگی می کنند برای رسیدن به زندگی

بعضی ها زمین ها را از خدا مجانی می گیرند و به بندگان خدا گران می فروشند

بعضی ها حمال کتابند

بعضی ها بقال کتابند

بعضی ها قیمتشان به لباسشان است،بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی ها اصلا قیمتی ندارند

بعضی ها همرنگ جماعت می شوند ولی همفکر جماعت نه

بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند

بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند

بعضی ها برای دیدن پول همیشه می خوابند

بعضی ها نان نامشان را می خورند

بعضی ها نان جوانیشان را می خورند

بعضی ها نان موی سفیدشان را می خورند

بعضی ها نان پدرانشان را می خورند

بعضی ها نان خشک و خالی می خورند

بعضی ها اصلا نان نمی خورند

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت،عمری زجر می کشند

بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی می کنند

بعضی ها دنیایشان به اندازه وسعت کل هستی است،بعضی به اندازه کره زمین،بعضی به اندازه یک شهروبعضی به اندازه یک محله است

بعضی ها اصلا دنیایی ندارند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*بزرگترین افتخار ما هرگز نیفتادن نیست.بلکه برخاستن از پس هر افتادن است

 

*چیزهای کوچک،ذهن های کوچک را تحت تاثیر قرار می دهند

 

*زندگی به ما یاد داده است که عشق،زل زدن به یکدیگر نیست؛هم سو نگریستن است

 

*بدبین کسی است که از فرصت ها،مشکل می سازد؛و خوشبین کسی است که از مشکلات فرصت

 

*روی  سنگ قبر خیلی ها باید نوشت: "در سی سالگی مرد،در شصت سالگی خاکش کردند"

 

*طبیعت از خلأ بیزار است؛وقتی در کله ای مغز نباشد،طبیعت آن را با خودپسندی و غرور پر میکند

 

*یادت باشه که:تمام بدبختی ها از زمانی آغاز شد که به این فکر افتادیم که شاید"چیزی بهتر" نیز وجود داشته باشه

 

*چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟! چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟! پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی

 

*دهقان فداکار پير شده ، فداکاريش تموم شده ، چوپان دروغگو عزيز شده ، شنگول و منگول گرگ شدن ،کبري تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه ، روباه با کلاغ دستشون توي يه کاسه شده ، حسنک رفته شهر دنبال کار ولي معتاد شده ، ما ايراني ها چمون شده؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط من | 
 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط من | 
 

فردی از خدا خواست تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد،خداوند پذیرفت.

او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند.همه گرسنه،ناامید و در عذاب بودند.هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دستۀ قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد.دیگ غذا،جمعی از مردم،همان قاشق های دسته بلند.ولی در آنجا همه شاد و سیر شدند.

آن مرد گفت:نمی فهمم؟چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند،اینها که همه چیزشان یکسان است؟؟!

خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است،در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد،چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*خاطرات چوبهای خیسی هستند که با آتش زندگی نمی سوزند و خاکستر نمی شوند.

 

*می دونی بهترین دوست تو کیه؟ کسی که اولین قطرۀ اشکتو می بینه،دومین قطره رو پاک می کنه و سومیشو تبدیل به خنده می کنه.

 

*فراموش شده ام...و مثل سیبهای باغ تنهایی زمانی من را به ییاد خواهی آورد که دستی غریبه برای چیدنم بلند شده است.

 

*نمی توانم ادعا کنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم،اما می توانم ادعا کنم لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم.

 

*دوستان تکه های پازل هستند.اگه یکیش کم شه هیچ چیز جاشو نمی گیره و اون پازل هیچ وقت کامل نمی شه.

 

*شجاعت همیشه فریاد زدن نیست،گاهی صدای آرامیست که در انتهای روز می گوید:فردا دوباره تلاش خواهم کرد.

 

*در گشودم...قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.آب را با آسمان خوردم!لحظه های کوچک من خوابهای نقره می دیدند.  "سپهری"

 

*دوری دوستیهای کوچک را از بین می برد ولی به دوستیهای بزرگ عظمت می بخشد،مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی آتش را شعله ورتر می سازد.

 

*من به آمار زمین مشکوکم! اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟؟!

 

*نبردهای زندگی را قوی ترین ها و سریع ترین ها نمی برند،بلکه آن کسی می برد که پیروزی را باور داشته باشد.

*گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سخت ترینها می توان زیباترین ها را آفرید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز هم گذشت.چهلمین روز از رفتنت.باغ رضوان با دو روز پیش خیلی فرق می کرد.اون روز فقط من بودم و تو و...اما امروز....همه بودند.مامانت،بابات،خواهرات،فامیلات،ما..همه و همه بودند حتی چشممون به جمال بی جمال محترم! اقارب هم روشن شد...با این که همه بودند بازم مامانت سراغ تو رو می گرفت" خیلی دلش تنگ بود"...امیدوارم حالت خوب باشه "امیدوارم"....دیگه چیزی نیست که بگم جز هجا کردن واژۀ دلتنــــــــــــــگی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چهل روز گذشت....چه جمله رایج و معمولی! هیچ وقت این قدر عمیق بهش فکر نکرده بودم..چهل روز از چی گذشت؟؟!از رفتن!اما رفتن کی؟؟!رفتن کسی که کلی خاطره باهاش داشتیم،رفتن کسی که اگه بودُ الان هم سن ما بود"آخه همکلاسی بودیم"!  چهل روز تلخ گذشت...

این ایمیل رو یه نفر واسم فرستاده خداییش حرف دل همه ما بود. من هم گذاشتمش اینجا تا...

.................................................................................... 

 

آره چهل روز گذشت

 40 روزي كه مادري غصه خورد كه چرا حرف جوونشو جدي نگرفته و فكر كرده كه از روي بچگي داره اين حرفو ميزنه

40 روزي كه احتمالا فاميلي غصه خورد كه چرا تو اين موقعيت كمتر دور و برش بودن

 40 روزي كه دوستاني غصه خوردند كه كسي كه باهاشون مي خنديد وعصباني ميشد و ناراحت ميشد رو نتونستن بشناسن... با اينكه كه اين همه به هم نزديك بودن نتونستن بهش كمك كنن

 اما كي غصه نخورد؟؟! اونكه كه شرايطي بوجود اورده كه 19 سالگي كه بهترين سال تمام جووناي كشوراي ديگه است تو اين مملكت سال رنج و عذاب و بدبختي و آرزوي مرگ داشتن يه جوون باشه.

ميگن بخاطر تراز آزمون بوده -بخاطر شكست تو اين آزمون بوده-! اما كسي نميگه كه اين تنها دليل نبوده بلکه اين باز كننده يه زخم عميق بوده كه جووني با اين همه استعداد فكرش ديگه نتونه كار كنه.

اما تو اي پدر و مادري كه فرزندت سال ديگه يا ساليان ديگه كنكور داره... بدون كه كنكور حذف نمي شه چون اگه حذف شه ذهن 4 ، 5 ميليون نفر آزاد ميشه و بعضي ها اصلا اينو نميخوان پس اگه از بچت انتظار قبولي تو يه جاي خوبو داري بدون که اونم تو اين مدت بيشتر از تمام لحظه هاي زندگيش بتو نياز داره چون هيچ چيزي پيدا نميشه تو اين دنيا كه به اندازه ي انجام دادن كاري كه دوستش نداري و بهش علاقه اي نداري روحتو اذيت كنه و باعث افسردگيت بشه!! پس اگه بچت از درس خوندن خوشش نمياد اما قبول داره كه مجبوره كه بخونه بيش از اينكه كه از لحاظ مادي بهش برسي از لحاظ معنوي و روحي بهش برس تا فاجعه اي مثل اين دوباره تكرار نشه.

اونوقت ديدين كه تو سايت سمپاد چي نوشته؟؟! قسمت نظرات بخش مربوط رو بخونين... تمام نظرهايي كه اونجاست به نفع سمپاده! هيچ كس نگفته كه خوبي اين مدارس اينه كه تمام دانش آموزاي تقريبا در يك سطح رو يكجا جمع ميكنه و بخاطر همين روابط بين اونا خوبه. اما اگر يك نفر باشه تو اين جمع كه با بقيه نتونه هماهنگ باشه (به هر دليلي) هيچ كسي پيگيري نميكنه كه ببينه مشكل از كجاست.. كل مسوولان اين مدارس به فكر بالاتر بردن سطح علمي بچه هان نه آموزش شيوه هاي زندگي....تمام سمپادي ها ميدونن كه تو اين مدارس حداقل يك مشاور هست اما تا حالا چند بار شده كه اين مشاور كه درس اين كارو خونده با شما صحبت كنه؟؟؟ اگه بچه ها خودشونو مي تونن كنترل كنن بخاطر همين شادي هايي كه با هم دارن اونم بخش عمده ايش بخاطر اينه كه تقريبا همه تو يك سطحا. اما تا حالا فكر كردي كه چرا تو تعطيلات اين اتفاق افتاد؟ در هر صورت هركسي كه تجربه كرده ميدونه كه لحظه هاي خوب كنكور اين با هم بودناس و گر نه تو محيط بيرون از مدرسه هيچ فرقي نميكنه كه كجا، استرس بيش از حد رو همه هست حتي اگه پدر و مادر هم همه چيزو كنترل كنن از امسال هم كه سمپاد با برگزاري يك سري آزمون هاي كاملا غير استاندارد فقط داره ترس و اضطراب دانش آموزاي اين مدارس رو بيشتر ميكنه...

..............................................................................

 

با خودم که فکر می کنم میگم چه جور ممکنه یه موضوع به این حقیری یه روح به این مصممی رو تسلیم کنه؟؟! اما باید قبول کنیم که گاهی چند مشکل کوچیک دست در دست هم می دن و به تدریج روحی رو نابود می کنند تا اونجا که تصمیمی به این دردناکی بگیره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز وقتی اس ام اسی رسید که گفته بود مراسم چهلمت کی و کجاست،با خودم گفتم من که نمی رم.نمی تونم دیگه ناراحتی های مامانشو ببینم،اما نمی دونم یه دفعه چی شد که تصمیم گرفتم همین امروز اونم تنها پا شم بیام پیشت...یهو دلم هواتو کرد!

تو راه که داشتم می یومدم حرفایی که می خواستم بهت بزنم رو با خودم مرور می کردم این که تا رسیدم بهت بگم سلام بچه جون چه طوری؟خوب ما رو تنها گذاشتیااا!چی کارا می کنی؟به تو که بیشتر از ما خوش میگذره.....خلاصه همین جور تو ذهنم حرف می زدم تا رسیدیم...قطعه 33...من که تاحالا باغ رضوانو نگشته بودم هر بار می یومدم می رفتیم سر چنتا آدم و یه فاتحه می خوندیم و می یومدیم...اما این دفعه فقط من بودم"تنها"...خیلی گشتم تا پیدا شدی..هر بلوک که نزدیک تر می شد هر ردیف که جلوتر می رفتم....نمی دونم حس غریبی بود...تا این که رسیدم سر خاکت...نه سلام کردم نه احوالپرسی..."ببخشید"...تموم حرفام تو ذهنم بود اما نمی تونستم به زبون بیارم تنها کار سکوت بود و....

بازم تو بردی و اشک ما رو در آوردی "دمت گرم"!

واقعا که"عجب رسمیه رسم زمونه"....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط من | 
 

     خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

     قلبم از دوریه تو بدجوری دل تنگ شده

 

سه روز دیگه میشه چهل روز

وای ی ی چهل روز چه قدر دیر گذشت-بهتره بگم چه قدر تلخ گذشت...

امشب یه مجله خوندم از تو گفته بود...از این که دو تا جوون دیگه هم مثل تو...

هنوزم وقتی این جمله رو می خونم نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم"من ،ساناز،دانش آموز مدرسه فرزانگان امین اصفهان،در دانشگاه شریف تهران قبول می شوم...."

هنوزم وقتی می شنوم واسه کارنامه آزمون این کارو کردی نمی تونم باور کنم...بگذریم که هر جا از تو خبری هست نمی گن کدوم آموزشگاه اما همه ما می دونیم کانون بوده...ولی هر چی بود ارزش بودنت خیلی بیشتر از اون بود...

نمی دونم چه جور می تونم قبول کنم تو که هم سن من بودی چرا الان نباید باشی...

شاید اگه بودی این قدر دلمون واست تنگ نمی شد..آخه هر وقت می خواستیم همدیگرو می دیدیم اما الان چی؟؟؟ الان که دل ما بد جور هواتو کرده کجایی؟؟؟ الان که چشمامون منتظره تا روز اول امتحانات ببینیمت و بفهمیم همه اینا یه خواب وحشتناک بوده کجایی؟؟؟الان کجایی؟؟؟دلمون تنگه همون قیافه آروم و پاکه....کجایی؟؟؟ ای کاش چند وقت یه بار تو خواب می دیدیمت آخه بی معرفت نا سلامتی ما دوستاتیمااا!

اگه بودی آخرین روز دوران دانش آموزی شعر یار دبستانی من رو با هم می خوندیم و خوش بودیم اما الان که نیستی باید بخونیم و به یاد یار دبیرستانیمون بیفتیم و ...

بعضی وقتها که فکر می کنم به اون اتفاق سیاه...بعضی وقتها که به تو فکر می کنم...نمی تونم بفهمم این خودخواهی لحظه ای نتیجه دیگه ای جز نابودی اطرافیانت داشته یا نه...اما بیشتر که فکر می کنم بازم می رسم به همون نقطه دلتنگی...ازت دلگیر نیستیم...واست دلتنگیم...

یادمه عید که بچه ها می خواستیم از هم خداحافظی کنیم چه قدر غصه می خوردیم که واسه مدت کوتاهی همدیگرو نمی بینیم غافل از این که بین ما کسی هست که دیگه برای مدتی به اندازه یک عمر نمی بینیمش...

شاید رفتی تا ما معنی این جمله رو به چشم ببینیم و با تمام وجود درک کنیم "فرصت با هم بودنمان محدود است پس محبتهامون رو به هم نامحدود کنیم"

همه می گن ما آدما مسافریم .الانم تو راهیم تا به مقصد برسیم...قبول...ولی چرا صبر نکردی تا با هم به مقصد برسیم؟؟؟نکنه همسفرای بدی بودیم؟؟؟؟؟

چه قدر ای کاش ها که توی ذهنمه...

چه قدر افسوس ها و حسرت ها که نمی خورم...

چی بگم؟؟؟؟؟ حالا تو بگو............چرا؟؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تصمیم گرفتم روز معلم به اقارب(مدیرمون)! زنگ بزنم و بهش تبریک بگم هرچی باشه اون سردم دار معلم هاست!!بعدش با خودم گفتم خوب،حالا زنگ زدی،میگه بله بفرمایید،میگی بـــه!سلام خانم اقارب روزتون مبارک ازتون ممنونم به خاطر....! به اینجاش که رسیدم نمی دونستم چی بگم!به خاطر چی ازش تشکر کنم!!توی دفترچه خاطرات ذهنم چهار سال قبل رو دوره کردم...

 

  - خانم اقارب به خاطر سال اول که معلم عربی ما بودین و نیم ساعت از زنگ گذشته به کلاس می یومدین و نیم ساعت به زنگ مونده به خاطر مشغله ی زیاد مدیریت!ما رو بدرود می گفتین و می رفتین ازتون ممنونیم

  - به خاطر تدریس بسیار عالی! درس عربی 1 که به قول بعضی ها پایه عربی دو سال بعده ممنونیم

  - ممنونیم به خاطر حضور همیشگیتون(؟) در مدرسه

  - ممنونیم که با انجام به موقع وظایفتون، با این که مدرسه ما یکی از بهترین مدرسه ها بود،همیشه معلم های خوب نصیب مدرسه های دیگه می شد...اما خوب معلم های خوب خوب خوبی هم داشتیم و داریم که به گمانم از دست شما در رفته وگرنه اینها هم به مدرسه های دیگه هدیه می دادین

  - ممنونیم که سال سوم تلاش خودتونو ن-کردین و گروه رباتیک سونیا و بهار نتونستند به آمریکا برن و مقام بیارن،خدارو شکر که امسال با تلاش خودشون و فقط تلاش خودشون نفر اول خوارزمی شدن

  - ممنونیم که همیشه وقتی با اعتراض های ما روبرو می شدین تنها کاری که می کردین تبسمی شیرین و زجرآور تحویل ما می دادین و دست نوازشی بر سر ما می کشیدین....چه قدر اعتراض ها بود که همینجوری سرکوب شد

  - ممنونیم از این که تلاش خودتونو ن-کردین تا کلاسهای پیش دانشگاهی مثل خیلی از مدارس سمپاد و البته غیر سمپاد! از تابستون شروع بشه تا ما از آزمونهای سمپاد عقب نباشیم،تا مجبور نشیم تا هفته آخر فروردین مدرسه بیایم،تا...

  - ممنونیم از این که سعی خودتونو کردین تا با همون قیافه مهربان(نما)! ما رو قانع کنین که دادن آزمون های سمپاد واسه پیشرفت ماست نه پیشرفت موقعیت شما به عنوان مدیر مدرسه

  - ممنونیم به خاطر ساناز...

  - ممنونیم از این که روز سوم ساناز با حضور خودتون برای خونوادش تسلی خاطر بودین،بگذریم از این که حضور شما توهمی بیش نبود و شما به جای مسجد توی یه سمینار مهم در تهران بودین

  - ممنونیم که بعد از برگشتن از تهران یه مراسم ساده برای ساناز ن-گرفتین

راستی شنیدیم پسر داییتون مرده! همدردی ما بچه های پیش،مخصوصاً ما الفی ها رو بپذیرید!از دست دادن یه آشنا خیلی سخته!!

  - خلاصه ممنون...

این تمام حرفهایی بود که اگه بهش زنگ میزدم می گفتم...پس ترجیح دادم زنگ نزنم!!

شاید خودش یه روزی بفهمه در حق ما چه ها کرده

شاید هم یه روز تصمیم گرفت به جای نصیحت های بی جا و بی تاثیر،چند ساعتی-نه ،چند دقیقه ای- به حرفای ما گوش کنه.شاید هم اون ما رو قانع کرد و روز معلم سال بعد دانش آموزایی رو داشت که بهش زنگ بزنن و روز معلم رو تبریک بگن!

ای کاش...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط من | 
 

نامه آبراهام لینکن به آموزگار پسرش

 

به پسرم درس بدهید:

او باید بداند که همۀ مردم عادل و همۀ آنها صادق نیستند،اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیّاد،انسان صدیقی هم وجود دارد.

به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه،رهبر جوانمردی هم یافت می شود.

به او بیاموزید که در ازای هر دشمن،دوستی هم هست.

می دانم که وقت می گیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند،بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیاید.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن بر حذر دارید.

به او نقش و تأثیر مهمّ خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها،ملایم و با گردن کش ها،گردن کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.

اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند،اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید،اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید چه می توانید بکنید!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قسمت هایی از نهج البلاغه به زبان نسل ما...

 

-خوب معلوم است که از این همه حرف زدن و صحبت کردن یک دنیا اشتباه بیرون می آید.یک کم کمتر حرف بزن تا هم فک ات استراحت کند و هم کمتر پشیمان باشی.

 

-هر وقت کار بدی را انجام دادی و خیالت راحت بود که آنقدرها هم بد نیست،همون کار نه خیلی بد،می شود یکی از بدترین کارها.

 

-اگر احساس کردی کسی به کمک احتیاج دارد و تو از عهده اش بر می آیی،قبل از این که از تو بخواهد و قید آبرویش را بزند،دست به کار شو!

 

-لااقل وقتی می خواهی گناه کنی یا دوست داری کاری را بکنی که می دانی خدا دوست ندارد،با نعمت هایی که خدا بهت داده اون کارها رو نکن.

   تبصره 1:نه،اشتباه کردی.هیچ تبصره ای وجود ندارد که اجازه بده گناه کنی.

   تبصره 2:خداییش راه گناه بدجوری جلوی پاهات بسته شد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*موانع آن چیزهای ترسناکی هستند که وقتی چشم هایتان را از روی هدف برمی دارید مشاهده می کنید

 

*حتی یک ساعت از کار افتاده،روزی دو بار ساعت را درست نشان می دهد.

 

*من شکست نخورده ام،فقط 10000 راه را پیدا کردم که جواب نمی دهد.   "ادیسون"

 

*وقتی کسی بزایت یک نامه گستاخانه می فرستد،بلافاصله بنشین و نامه ای ده بار گستاخانه تر برای او بنویس،بعد هر دو نامه را در سطل زباله بینداز.

 

*ماه را نشانه بگیر چون حتی اگر به هدف نزنی در میان ستاره ها پایین می آیی

 

*مردم هم مثل میخها, وقتی جهتشان را گم کنند, تاثیرشان را از دست میدهند و شروع به خم شدن می کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط من | 
 

مشعل

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی بود و در جاده

ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشته جواب داد:می خواهم با این مشعل،بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب،آتش های جهنم را

خاموش کنم.

آن وقت ببینیم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*جهان تنگ است و انسان تنهاست،پس شتاب کن و روز را آذین ببند اگرنه؛شب در دامنت مینشیند

 

*خانه ات تاریک است؟خورشیدی در پاکت می گذارم و به آسمانت روانه می کنم؛ستارۀ کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمان کویرم روانه کن.آه،من بسیار تاریکم

 

*با ریشه های نجیب کوه می گفتم از تو و گفت:می مانی!

 

*سکوت و مکث میان دو قطره که از سقف غاری می چکد،احترامی است به تو!

 

*اين قدر نگو اگر گذشت كنم كوچك ميشوم اگر با گذشت كردن كسي كوچك مي شد خدا اين قدر بزرگ نبود

 

*اميدوارم زندگيت رنگارنگ باشه مثل يك جعبه مداد رنگي 24 تايي،اما منهاي رنگهاي تيره

 

*هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

 

*من زندگي را از درختان آموختم ، شكست را پذيرفتم و بار ديگر چون آنان جوانه زدم

 

*يه آدم موفق کسي هست که بنايي محکم از آجرهايي ميسازه که ديگران به طرفش پرتاب کرده اند

 

*زندگي رويش حادثه نيست زندگي رهگذر تجربه هاست تکه ابريست به پهناي غروب

آسمانيست به زيبايي مهر

 

*زمان استاد فراموشی است ، مبادا شاگرد این استاد بشی

 

*لبخند بدون این که دهنده اش رو فقیر کنه ، گیرنده اش رو ثروتمند می کنه

 

*خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری

 

*هر کودکی هنرمند است. مشکل این است که چطور وقتی بزرگ می شویم هنرمند بمانیم

 

*علم بدون دین لنگ است. و دین بدون علم، کور

 

*انسان نباید از مرگ بترسد. چیزی که انسان باید از آن بترسد، هرگز شروع نکردن زندگی است

 

*در واقع ما هرگز بزرگ نمی شویم. فقط یاد می گیریم که در اجتماع چگونه رفتار کنیم

 

*نخستین انسانی که به جای پرتاب سنگ، فحش داد، آغازگر تمدن بشری بوده است

 

*اگر کودکی مان را روی زمین نگذرانده بودیم، هرگز نمی توانستیم زمین را دوست بداریم

 

*نمی‌توانيم کاری کنيم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند اما می‌توانيم نگذاريم که روی سر ما آشيانه بسازند

*كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم  ، اما حالا چي؟حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قصۀ منو غم تو

قصۀ گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن

ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن

باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته

ذهن خواب آلودۀ من

همیشه میون قاب خالیه درهای بسته

طرح اندام قشنگت

پاک و رویایی نشسته

کاش می شد چشام ببینن

طرح اندام تو داره

زنده می شه جون می گیره

پا توی اتاق(کلاس)! می ذاره

کاش می شدصدای پاهات

بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده

سر آفتابگردونامون

کاش می شد دوباره باغچه

پر گلهای تو باشه

غنچۀ سفید مریم

با نوازش تو وا شه

کاش می شد اما نمیشه

نمی شه بیای دوباره

نمی شه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره

کاش می شد اما نمی شه

این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره...

------------------------------------------------------

 

ساناز سلام ما رو هم به خدا برسون.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط من | 
 

نرود میخ آهنین در سنگ! چه جمله باحالیه هااا!

یه مثل معروف هست که فقط من بلدم اونم اینه که تو(من)آدم بشو نیستی!

این یه راهم(گم کردن سیم های کامپیوتر)! جواب نداد اما خداییش کمتر می یومدم تو نت کلی هم

 

شاهد هست!

حالا یه تصمیم دیگه گرفتم:

من که همینم که هستم،کنکورم که همونه که هست،در نتیجه دیواری کوتاه تر از خدا پیدا نمی شه!

هم باحاله،هم تو یه عهد دو نفره اون به قولش عمل می کنه(طرف مقابلو مطمئن نیستم)!خلاصه آخرشه...تصمیم گرفتم یه هفته مونده به کنکور بلند شم و کوله بارمو جمع کنم،آذوقه سفر بردارمو برم یه ختم مکانهای مذهبی کنم!قرارم شده از همین امامزاده محسن خودمون شروع کنم بعدش برم جمکران و قم شاید خدا رو چه دیدی یهو مشهدم تو راهم افتاد و چند روز بعدم می شنوید که من در مکه و مدینه رویت شدم!"خدا می دونه"! بعدشم می خوام 4-3 میلیونی صلواتم به نیت چهارده معصوم نذر کنم(واحد شمارشی من با شما فرق داره!خودتونو مسخره کنین)!دیگه یه فرجی می شه نه؟!!حالا بالا بالاش اگه دیدم خدا هم گفت برو بشین سر جات می خواستی آدم باشی یا اگه گفت آخه بندۀ سه نقطه(خدا که حرف بد نمی زنه)! مگه نگفتم از تو حرکت از من برکت!تو یه جا به حرکت کردی که من حالا برکتشو بدم این جوری واسه بقیه بنده ها بد آموزی می شه! و این جور حرفا!! مجبورم قبول کنم دیگه...پس به یه ضرب المثل دیگه مراجعه می کنم که می گه:از این ستون تا اون ستون فرجه!

حالا شرح ستونها:

1.می تونه منظور خدا از روز قبل کنکور باشه تا روز کنکور

2.می تونه از کنکور ریاضی باشه تا کنکور زبان،آخه به خدا گفتم اگه زبانم رتبه اش خوب شه دیگه واسه سال بعد مزاحمش نمی شم و می رم همون زبان

3.می تونه از کنکور زبان/ریاضی باشه تا کنکور آزاد،البته خدا یه کم هوام رو داشته باش،زندگی خرج داره بالاخره

4.و این آخریش می تونه از کنکور امسال باشه تا سال بعدی،من که به خدای خوبم سه تای بالا رو پیشنهاد می کنم اما حالا اگه هیچ راهی نبود... تسلــــــــیم!!

خلاصه اینم از این تصمیم

البته تازگی ها یه کوچولو درس می خونم اما کمه!

راستی تو تصمیم این بارم تمام بازدیدکننده ها و ااونایی که اینو می خونند هم شرکت موثر دارن! بابا کاری نداره که همین الان بگو:خدا این بچه رو یه کاری کن امسال قبول شه...خدا کمش نمی یاد که، شما هم دیگه یه کاریش کن!!

خدافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ساناز چرا به استقبال مرگ رفت...   

ساناز و سانازها نوجواناني هستند كه راه يافتن به دانشگاه را تنها راه موفقيت مي دانند و بدون فراگيري مهارت هاي زندگي و مديريت بحران، سرشار از انگيزه هاي جنون آميزند. محدوديت فرصت هاي موفقيت، بي توجهي به شرايط روحي و رواني نوجوانان، آگاهي نداشتن از مهارت هاي زندگي سالم، فشار خانواده و اطرافيان، اضطراب زايي سيستم آموزشي و... از جمله عواملي است كه كارشناسان درباره علل اين پديده بيان مي كنند.در نخستين حادثه امسال ساناز دختر 19ساله اصفهاني صبح روز 10 فروردين ماه پس از اينكه در كنكور آزمايشي يك موسسه آموزشي رتبه خوبي را كسب نكرد، ابتدا به گفت وگو با مشاور تحصيلي خود پرداخت و سپس به پشت بام يك ساختمان شش طبقه در خيابان توحيد رفت و با پرت كردن خود از آنجا به زندگي اش پايان داد. پس از آنكه علت خودكشي اين دختر جوان كه دانش آموز دبيرستان تيزهوشان اصفهان بود فاش شد، تحقيقات بازپرس قنبري براي روشن شدن ابعاد ديگر اين واقعه تلخ ادامه يافت. در اين مرحله آخرين دست نوشته هاي ساناز به دست آمد. دختر 19ساله در يكي از يادداشت هاي شخصي خود نوشته است؛ «خدايا من تو را خيلي دوست دارم و احساس مي كنم تو هم مرا بيشتر از بقيه انسان هاي عادي مثل خودم دوست داري، مي خواهم دوباره به تو نزديك شوم و مثل قبل از 25/2/86 تمام نمازهايم را در اولين زمان مي خوانم. خدايا مرا به آرزوهاي بزرگم برسان.» دختر دبيرستاني همچنين در آخرين يادداشت شخصي اش نوشته است؛ «من ساناز دانش آموز سال 1386 مدرسه فرزانگان امين اصفهان در دانشگاه شريف تهران قبول مي شوم، شريف نشد، دانشگاه تهران، دانشگاه تهران نشد، صنعتي اصفهان كه مي شود. مي گوييد نه، نگاه كنيد.» اين يادداشت از اهميت ويژه موفقيت در كنكور براي ساناز حكايت دارد و بخشي از انگيزه دختر 19ساله از مرگ خودخواسته را توجيه مي كند. در همين حال مادر ساناز كه خود نيز فردي فرهنگي است درباره خودكشي دخترش گفت؛ وقوع اين حادثه ما را تكان داد زيرا ساناز هيچ مشكلي نداشت و حتي علامتي مبني بر افسردگي در او مشاهده نمي شد. تنها دغدغه ساناز درس هايش بود، او فرد موفقي بود و پس از دوره دبستان تمامي مقاطع را در مدارس تيزهوشان پشت سر گذاشت. انسان مصممي بود و هر موضوعي را تا سرانجام پيگيري مي كرد و البته در شرايط سختي نيز قرار داشت چون دانش آموزان مدارس تيزهوشان در شرايط دشواري قرار دارند و سطح انتظارات از آنها بالا است و همه تصور مي كنند كه اين گونه دانش آموزان به طور قطع بايد موفق شوند. او هميشه مي گفت به رغم تمام فشارها ما هيچ فرقي با ديگران نداريم و تنها استرس و اضطراب مضاعفي را تحمل مي كنيم و اگر موفق نشويم جامعه به ما خواهد خنديد. مادر اين دانش آموز ادامه داد؛ بايد با اظهار تاسف بگويم كه در اين مدارس صرفاً به مسائل علمي توجه مي شود و بچه ها از كمترين امكانات مشاوره يي مرتبط با روح و روان شان برخوردار هستند و به رغم فشارهاي بسيار كسي به نيازهاي ديگر فرزندان نخبه كشور توجه نمي كند. در يك جمله مي توانم بگويم اين بچه ها را بالا مي برند و بعد به پايين پرتاب مي كنند.

وي با ابراز گله مندي از برخي مديران اين مجموعه گفت؛ آيا هيچ كس دنبال كرد كه فرزند تيزهوش من با آن همه استعداد و توانايي چرا به اين نقطه رسيد و چه شرايطي موجب نااميدي او شد؟

مادر اين دختر تيزهوش گفت؛ ساناز روز 7 فروردين در آزمون موسسه... شركت كرد و بعد از دريافت نتيجه آن در روز 8 فروردين به شدت فرو ريخت، من در مسافرت بودم اما با من كه تماس گرفت نگراني خودش را ابراز كرد و من تلاش كردم به هر صورت ممكن آرامش پيدا كند. مادر ساناز افزود؛ دخترم قرباني شيوه هاي غلط آموزشي شد زيرا او زير فشار سنگين كنكور و امتحانات متعدد و خارج از استاندارد قرار گرفته بود. او بايستي قبل از اين ياد مي گرفت چگونه با مشكلات مواجه شود و مشكلات را چگونه مهار كند در حالي كه در سيستم آموزشي كه فرزندان نخبه ما را با گزينش هاي سخت مي پذيرد هيچ گاه به موضوع افزايش اين گونه مهارت ها پرداخته نشده و ساناز تنها ناچار بود به ماراتن موفقيت در شرايطي خاص بپردازد. سخنان من امروز براي نجات او هيچ خاصيتي ندارد اما براي نجات ساير دانش آموزان مي تواند كمك كننده باشد، آيا در مدارس تيزهوشان به همان اندازه كه به دروس سخت و شكننده پرداخته شده، به ساير موارد هم پرداخته شده است؟ فرزندم در شرايطي سخت و در وضعيتي خاص به اين سمت كشيده شد و متاسفم كه بگويم اين گونه اتفاق ها زود از خاطر ها مي رود و كسي نيست كه دنبال كند چرا او بايد دست به چنين عملي بزند در حالي كه از بالاترين نمرات درسي برخوردار بوده است. او هيچ چيز كم نداشت مگر آنكه طي سال هاي تحصيل ياد نگرفته بود چگونه با استرس و شكست مقابله كند.ساناز در سه مرحله در آزمون تيزهوشان پيروز شد و توانست استعدادهاي خودش را نشان دهد، پس مي بينيم كه او از توانايي لازم برخوردار بوده و رفتنش به محيط افراد نخبه امري عادي و اتفاقي نبوده است.او هيچ مشكلي نداشت، ما از ثروت زيادي برخوردار نبوديم اما هرچه داشتيم طي 19 سال به پايش ريختيم تا او به آرزوهاي بزرگش برسد، ولي ظرف چند ساعت همه زحمات من با سال ها خدمت به نظام آموزش و پرورش و پدرش كه كارمندي تلاشگر بود از بين رفت و فرزندمان كه تازه در آستانه موفقيت قرار گرفته بود دست به اقدامي عجيب زد. اينها را نمي گويم تا اتفاقي كه افتاده را توجيه كنم اما بايد مردم، والدين و مسوولان عبرت بگيرند و به داد نوجوانان و جوانان برسند.پدر ساناز نيز درخصوص آخرين لحظات زندگي فرزندش به پايگاه اطلاع رساني عبرت گفت؛ ساناز به شدت نگران بود. روز قبل از اين واقعه با مشاورش تلفني حرف زد اما از آنجا كه فردي مغرور بود لب به بيان حقيقت نگشود و من متوجه نگراني اش نشدم. روز حادثه من ساعت 4 صبح بلند شدم و چون مادرش نبود برايش زرشك پلو و مرغ درست كردم ولي او گفت ظهر ناهار را با من مي خورد و تا موقع بازگشتم به خانه منتظر مي ماند.ساناز در مسائل ديني بسيار كوشا بود ولي هميشه از موضوع تحصيلش به عنوان يك قدم بزرگ اسم مي برد، كلاس پنجم را در دبستان عصر انقلاب گذراند و بعد در تيزهوشان قبول شد كه اي كاش هرگز نشده بود. او فردي مصمم و با تصميم گيري هاي منطقي بود و هميشه پاسخ هايش مطلوب و درست تلقي مي شد و فرد قاطعي بود و با بچه هاي هم سن و سالش زياد نمي جوشيد و سعي مي كرد با بزرگ ترها بيشتر سخن بگويد زيرا هميشه با عقلش حرف مي زد. باور كنيد هنوز نفهميدم كه چرا بايد ساناز عزيزم دست به چنين كاري بزند، البته فشار درس و استرس كنكور را داشت چون مي خواست پيشرو و موفق باشد ولي واقعاً متوجه نشديم،

شبانه روز به چهره اش نگاه كردم و در روز آخر به دقت رفتارش زير نظرم بود ولي از آنجا كه خيلي عاقل بود، حدس نزدم كه ممكن است چنين كاري بكند.البته من فردي عادي هستم ولي آيا مجموعه يي كه وظيفه تربيت او را داشته با استفاده از آن همه ابزار و روش هاي علمي چگونه ندانسته و نفهميده كه دخترم چه شرايطي داشته است؟ مگر اين افراد در اين مراكز آموزشي تحصيل نمي كنند و از آنها مراقبت نمي شود؟پدر ساناز ادامه داد؛ او مي دانست، مي فهميد، حل مي كرد ولي مي گفت وقتي در شرايط برابر با ديگران قرار مي گيرم، دچار وحشت مي شوم. وقتي همان سوالات را در جاي ديگر مي گيرم به سرعت حل مي كنم، كارنامه هايش را ببينيد، پرونده اش سراسر شور و موفقيت است. نمره هايش را مرور كنيد، سوال كنيد كه آيا او ذره يي گرفتاري داشته، او به هيچ چيز و هيچ كس توجه نداشت مگر خداوند متعال. عبادت كردن و آموختن علم و پيشرفت كردن، عاشق بيولوژي بود و آرزو داشت كه روزي به موسسه رويان برود. تمام تلاش دخترم ساناز معطوف به اين اهداف بود، اما دريغ كه به آن دست نيافت.

http://dw.blogfa.com

--------------------------------------

بذارین بگم همون مدیری که مسوول تربیت بچه های مدرسه اش بود روز سوم ساناز کجابود!

ایشون که واقعا لیاقت احترام نداره"واقعاً" اون روز یه سمینار مهم داشتند!تهران بود!دلمون می خواست سر به تنش نباشه"هنوزم همینجوره"...حس نفرتی بین بچه ها نسبت به اون پیدا شده که هیچ وقت از بین نمی ره...روز اول مدرسه که شد ما از روز قبلش تصمیم گرفته بودیم یه مراسم واسه ساناز بگیریم اما خانم سجادیه-نمی دونم چه مسوولیتی تو مدرسه ما داره-! گفتند:روز اول مدرسه هاست تو روحیه بچه ها اثر می ذاره -بگذریم از این که ما روحیه ای واسمون نمونده بود-در ضمن خانم اقارب پرست(همون مدیر...) هنوز نیومدن وقتی اومدند مطمئن باشید واسش یه مراسم خوب می گیرن!! خدا رو شکر ما به حرفش گوش نکردیم و مراسم رو گرفتیم چون با اومدن اقاربم مراسمی برپا نشد!!

اقارب نفرت انگیزترین فرد تو مدرسه ما شده ُبین بچه های پیش دانشگاهی همونایی که باید کلی خاطره خوب با خودشون ببرن بدترین خاطره ها رو به وجود آورد""غیر قابل تحمله""

دل ما بچه ها خیلی پره اما کو گوش شنوا!!!!!!!!

ساناز جات خیلی خالیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط من | 
 

راز ساناز....              

اين دختر 19 ساله كه ساناز نام داشت صبح روز 9 فروردين ماه امسال خودش را به پشت بام ساختمان شش طبقه بانك پاسارگاد اصفهان رساند و در پي سقوط از آنجا جان خود را از دست داد. پس از وقوع اين حادثه بازپرس قنبري - بازپرس جنايي اصفهان - تحقيقاتي را در اين خصوص آغاز كرد و با توجه به اينكه در محل حادثه يك نردبان فلزي قرار داشت و همچنين با توجه به نشانه هاي ديگر فرضيه قتل ساناز منتفي و مشخص شد وي خودكشي كرده است. در شرايطي كه افشاي انگيزه ساناز از شتافتن به سوي مرگ مهم ترين نكته در اين پرونده بود، كارآگاهان و بازپرس جنايي تصميم گرفتند با حركت در جهت عكس عقربه هاي ساعت، آخرين رويدادهاي زندگي دختر دبيرستاني را مرور كنند. نگهبان ساختمان شش طبقه در اظهاراتش گفت؛ ساناز با اين ادعا كه كارشناس معماري است و مي خواهد از خيابان مجاور عكاسي كند مرا قانع كرد در پشت بام را برايش باز كنم. وقتي به بالاي ساختمان رسيديم آن دختر از من خواست محل را ترك كنم. وقتي به پايين آمدم با نگاه به بام ديدم ساناز در نقطه خطرناكي ايستاده است. به اين خاطر نگهبان بانك را هم در جريان گذاشتم و به سرعت با آسانسور خودم را به پشت بام رساندم اما هرچه گشتم اثري از دختر پيدا نكردم تا اينكه فهميدم او به پايين پرت شده است.

در ادامه تحقيقات مشخص شد ساناز ساعتي پيش از سقوط مرگبار به يك موسسه آموزشي كنكور رفته و با مشاور تحصيلي به گفت وگو پرداخته بود. به گفته مشاور تحصيلي دختر 19 ساله پس از ناكامي در كنكور آزمايشي به سراغ وي رفته و در حالي كه مضطرب و پريشان بوده پس از دقايقي گفت وگو از او خواسته بود اجازه دهد به پشت بام برود اما زماني كه با پاسخ منفي مواجه شد موسسه آموزشي را ترك كرد.در حالي كه مشخص شده بود ساناز به احتمال زياد به خاطر ناكامي در كنكور آزمايشي خودكشي كرده است والدين او نيز مورد پرس وجو قرار گرفتند و معلوم شد دختر دبيرستاني شب قبل از حادثه از مادرش درباره خودكشي سوال كرده و پرسيده بود آيا چنين عملي نزد خداوند گناه محسوب مي شود؟ ساناز همچنين در اين باره با چند نفر ديگر گفت وگو و سوال كرده بود اگر كسي از بلندي سقوط كند حتماً مي ميرد.كم اشتهايي و حالت تهوع از ديگر علائمي بود كه از وضعيت روحي غيرعادي ساناز در واپسين روزهاي زندگي خبر مي داد. به گزارش پايگاه اطلاع رساني عبرت با افشاي علت خودكشي ساناز پرونده او مختومه شد.

http://dw.blogfa.com

---------------------------------------

هنوزم نمی تونم باور کنم

هیچ کدوم از بچه ها هنوز طاقت این که بیشتر از یه لحظه به صندلی خالیت نگاه کنند و ندارن

باور کردنی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM