تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

خدایا

 

 به مذهبی ها بفهمان که "آدم از خاک است"

  بگو:"یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که

                                               یک پدیده غیبی

                         در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد

                     که در آخرت

           و مذهب اگر پیش از مرگ

    به کار نیاید

 پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد"

"دکتر شریعتی"                  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*تنها ديروز بود که خويشتن را چون ذره اي لرزان و ناموزون در جهان هستي مي پنداشتم؛ اما اکنون مي دانم که خود، جهانم و همه هستي با ذراتي موزون در من، در نوسان است

 

*الهی! راز دل باتو چه گویم که تو خود راز دلی, دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

 

*دیروز را مرور کن تا فردای بهتری برای خودت بسازی

 

*زنها دو وقت گریه می کنن:1- وقتی که فریب می خورند.2- وقتی که می خواهند فریب بدهند!

 

*با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه - چارلي چاپلين

 

*وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به اسمان بيانديش چون در اسمان كسي هست كه به تو فكر مي كن

 

*در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستد که باقی می مانند نه روزهای سخت

 

*هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان

 

* بايد گاهی سکوت کنيم شايد خدا هم حرفی براي گفتن داشته باشد !

 

*وقتي تنهاييم دنبال يك دوست مي گرديم، وقتي پيداش كرديم دنبال عيب هاش مي گرديم
وقتي از دستش داديم دنبال خاطره هاش مي گرديم...
و باز تنهاییم....

 

*عشق مثله پنیر می مونه،زیادش آدمو خنگ میکنه، نرمالش فقط تا یک ساعت آدمو سیر نگه میداره، هیچ کس هم بدونه پنیر نمرده . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*يه بار دو تا سوسك به هم مي‌رسند. يكي از اون يكي مي‌پرسه: ببينم تو اتاق شما هم دانشجو پيدا مي‌شه؟!

 

*تهرانيه به پسرش ميگه: پسرم هيچ مي دوني ناپلئون وقتي به سن تو بود، شاگرد اول کلاسش بود؟... پسر به پدر جواب داد: پدر جان هيچ مي دوني که ناپلئون وقتي به سن تو بود، امپراتور بود؟

 

*به یه نفر گفتند: بابات به رحمت ایزدی پیوست! گفت: رحمت ایزدی دیگه کیه؟!...... گفتند نه. منظورمون اینه که به دیار باقی شتافت...... گفت: منظورتون را نمی فهمم!!!..... گفتند: یعنی اینکه دار فانی را وداع گفت...... گفت:بازم نفهمیدم!....... گفتند:ای بابا...بابات رخت از این دنیا بربست....... بازم نفهمید!...... آخر سر عصبانی شدند و گفتند : ابله...بابای خرت! مرد....... گفت: خر ما که بابا نداشت!......

*به غضنفر می گن: سگتون بچه ی ما را گاز گرفته. می گه: اولا سگ ما گاز نمی گیره. دوما سگ ما همیشه بسته است. سوما ما سگ نداریم

*سه نفر می میرن، از یکی می پرسن به نظرت اینا می رن بهشت یا جهنم؟
می گه: اولی باید بره به بهشت، دومی باید بره به جهنم، سومی رو هم باید بفرستن توی طویله. می پرسند چرا؟می گه:
اولی متاهل بوده، دنیا براش جهنم بوده،
دومی مجرد بوده، دنیا براش بهشت بوده،
سومی متاهل بوده، زنش مُرده... مرتیکه الاغ رفته دوباره زن گرفته!

*اصفهانیه می ره ماشینش رو بیمه کنه، آقاهه بهش می گه: خدا کنه هیچ وقت از این بیمه استفاده نکنی. اونم می گه: الهی تو هم از این پول خیر نبینی!

*يه روز تموم دانشمند ها جمع بودند و بازي مي كردند بعد انشتين مي ره كه چشم بذاره همه ميرن قايم مي شن ولي نيوتون يه مربع 1 در 1 ميكشه ميشينه توش بعد انشتين مياد مي بينتش داد ميزنه نيوتن سو ك سوك ولي نيوتون محل نمي ذاره بعد همه دانشمندارو پيدا ميكنه ميبينن نيوتن هنوز نشسته بعد مي گن بابا نيوتن سوك سوك .نيوتون مي گه نه من نيوتون نيستم من نيوتون بر متر مربع يعني پاسكالم

*يه روز پير زن به پير مرد ميگه عزيزم توي نودمین سالگرد ازدواجمون چي ميخواي؟! پير مرد ميگه يك لحظه سكوت!

*غضنفر ميره ساندويچي ميگه: يه نون اضافه با يه نون اضافه بدين

 

*به غضنفر می گن تولدت مبارک! می گه: خیلی ممنون تولد شما هم مبارک!

 

*غضنفر از روی آب می پره، ازش فیلم می گیرن. فیلم رو روی دور آهسته می ذارن، می افته توی جوی! دور تند می ذارن، می خوره به دیوار!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*

&&&&&_     &

اگه گفتی اینا چیین؟

.

.

.

.

زحمت نکش اینا خانواده اردکان،اونم تویی که تنهایی ،جوجه اردک زشت

 

*

HHHH 0-<-< HHHH

اگه فکر کردی این ریل قطاره و منم اینجا خوابیدم تا واسه تو بمیرم کور خوندی!

اگه گوشیتو 90 درجه بچرخونی می فهمی که این نردبونه ترقیه و منم دارم ازش بالا می رم!

 

*اگر مایلید با یک انسان عقب افتاده ازدواج کنید، موارد زیر را به خاطر بسپارید:
...
...
...
خاک بر سرت! مگه مایلی؟

 

*

!......
__!......
____!......
______!.......
کجا؟ کجا؟ این پله ها می رسه به پشت بوم
.
.
.
.
بچه نشی از دوری من بری خودکشی کنی!

 

*یک نصیحت مادرانه: روزها استراحت کن تا شبها راحت تر بخوابی

 

*می دونی فرق تو با پینوکیو چیه؟........پینوکیو آدم شد ولی تو آدم نمی شی!

 

*شما برنده یک دستگاه ماکسیما، یک باب منزل مسکونی و ماهانه 500هزار تومان را سراغ نداری؟ گفتم شاید امر خیری صورت گرفت

 

*اندازه ی تمام قدمهایی که تو عمرم برداشتم دوستت دارم... از طرف فلج مادر زاد

*اعلامیه انجمن بیماران اس ام اسی: با فرستادن چند اس ام اس، هر چند کوتاه، جان تازه ای به گوشی ما بدهید

*این پیام جهت بالا بردن کلاس شما در جمع است .بعداز خواندن الکی بخندند

 

*

Alo……sal……..,k…I,,….c….,r…ba.,m..ap…..

شرمنده این اس ام اس آنتن نداد وگرنه کلی می خندیدی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط من | 
 

این پست استثناعاً کاملاً خیلی بیش از حد معمول زیاد شخصیه!

فقط به خاطر این که حال و حوصله ندارم خودکار دستم بگیرم و کاغذ بردارم و بنویسم و بعدم حالا برو بگرد یه جا پیدا کن کاغذ رو بذار و اینا... اینجا تایپ می کنم و می ذارم

البته یه دلیل دیگشم اینه که فکر می کنم خدا و دوستان(!) اینجارو بهتر می خونن تا ذهن من و کاغذ من و دل من و خود من!

پس...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط من | 
 

علی معجزه ای است که به نام انسان و به صورت انسان در تاریخ متجلی شده است

میلاد حضرت علی(ع) مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تقسیم عادلانه

 

من هم سن و سال پسر تو هستم

تو هم سن و سال پدر من هستی

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند

من کار می کنم و درس نمی خوانم

پدر من نه کار دارد،نه خانه

تو هم کار داری،هم خانه،هم کارخانه

من در کارخانۀ تو کار می کنم

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است

سود آن برای تو،دود آن برای من

من کار می کنم،تو احتکار می کنی

من بار می کنم،تو انبار می کنی

من رنج می برم،تو گنج می بری

من در کارخانۀ تو کار می کنم

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست

وقتی که من کار می کنم،تو خسته می شوی

وقتی که من خسته می شوم،تو برای معالجه به خارج می روی

من در کارخانۀ تو کار می کنم

و در اینجا همۀ کارها به نوبت است

یک روز من کار می کنم،تو کار نمی کنی

یک روز تو کار نمی کنی،من کار می کنم

من در کارخانۀ تو کار می کنم

کارخانۀ تو بزرگ است

اما کارخانۀ تو هر قدر هم بزرگ باشد

از کارخانۀ خدا که بزرگتر نیست

کارخانۀ خدا از کارخانۀ تو و از همۀ کارخانه ها بزرگتر است

و در کارخانۀ خدا همه کارها به نوبت است

در کارخانۀ خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*از حاصل دنیا جز نام نمی ماند و بدبخت کسی که از او این هم نماند.

 

*از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال،خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است    "شکسپیر"

 

*اگر می خواهید بدانید خداوند به پول و ثروت با چه نظر پستی می نگرد،نگاه کنید و ببینید آن را در اختیار چه افرادی قرار داده است.    "چارلز دیکنز"

 

*بشریت رودخانه ای نورانی است که از دره های خلقت تا اقیانوس ابدیت جاری است.     "جبران خلیل جبران"

 

*به سحر نمی توان رسید،مگر با گذر از شب.    "جبران خلیل جبران"

 

*بهشت،ارزانی عقل اندیشان،در عالم رازهایی هست که جز به بهای خون،فاش نمی شود.   "مرتضی آوینی"

 

*به قدری عادت به تظاهر با دیگران نموده ایم که بالاخره با خود نیز دورویی می کنیم.

 

*بیچارگی ما در این است که می خواهیم از استدلال و اشراق و عرفان و شریعت و طریقت به خدا برسیم.

 

*گریستن خوب نیست،مگر بشود جوری گریست که چشم ها نفهمند.   "شریعتی"

 

*از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند،از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند.   "مسیح"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*از شیرجه ای که به سمت گوشی زدید متشکریم....سازمان حمایت از اس ام اس ندیده ها!

 

*برنامه امشب سينماهاي تهران و شهرستانها.
تو را به اندازه وزن يک دايناسور دوست مي دارم!
.

.

.

.

.
اما عجله نکن! چون به اندازه 64 ميليون سالي که منقرض شده اسکولت کردم!

 

*اگه شکلات بودي شيرينترين بودي.اگه عطر بودي خوشبوترين بودي.اما چيکار کنم که هيچ آشغالي نيستي؟

 

*بيست و يکي دوستت دارم ! بيست تا واسه بيست بودنت ، يکي واسه تک بودنت !

 

*قلب ها دريچه ي نفوذند و صادقانه نفوذ كردن پايدارترين مهماني است

 

*بيحسرت از اين جهان نرود هيچکس بدر/الا شهيد عشق به تير از کمان دوست

 

*هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت عشق/چشم من گریه و لبهای تو در خنده شود

 

*زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانونش اصل معرفت،ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط من | 
 

خدایا

 به من توفیق

  تلاش در شکست

   صبر در ناامیدی

    رفتن بی همراه

     جهاد بی سلاح

      کار بی پاداش

       فداکاری در سکوت

        دین بی دنیا

        عظمت بی نام

         خدمت بی نان

       ایمان بی ریا

      خوبی بی نمود

     گستاخی بی خامی

    مناعت بی غرور

   عشق بی هوس

  تنهایی در انبوه

 و دوست داشتن بدون آن که دوست بداند

روزی کن

"دکتر شریعتی"         

                   

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط من | 
 

نمی دونم شما این جوری هستین یا نه! اما ما این جور بودیم

حالا چه جور؟!

این طور که بعد از یه مدت می تونستیم شخصیت یه انسان(ترجیحاً معلم ها) رو تو یه میوه،شخصیت خونواده و یا حتی جانور(به ندرت!) پیدا کنیم..این خونۀ کوچیک ما هم حاصل سال ها تلاش بی وقفه متخصصان بومی ما هست که البته سال پیش دانشگاهی به ثمر نشست و خوشبختانه نتیجه بخش بود و در مدت کوتاهی سراسر جهان رو فرا گرفت!(چه جوگیر شدم یهو)...اینم بگم،ما قصد توهین به هیچ معلمی رو نداریم(؟) این القاب ساختگی هم فقط از روی احساسه، پس دنبال هیچ دلیل منطقی،علمی،روانشناختی و ... نباشید!بازم می گم قصد توهین به هیچ بنی بشری رو نداشتیم اما اینه دیگه کاریشم نمی شه کرد!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ماهیگیر مکزیکی

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهی گیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود.

از مکزیکی پرسید:"چقدر طول کشید تا این چند تا رو بگیری؟"

مکزیکی:"مدت خیلی کمی"!

آمریکایی:"پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟"

مکزیکی:"چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانواده ام کافیه"!

آمریکایی:"اما بقیه وقتت رو چی کار می کنی؟"

مکزیکی:"تا دیر وقت می خوابم،یه کم ماهیگیری می کنم،با بچه هایم بازی می کنم،با زنم خوش می گذرونم،بعد می رم تو دهکده می چرخم،یک لیوان نوشیدنی می خورم و با دوستام شروع می کنیم به گیتار زدن و خوش گذرونی!خلاصه مشغولم با این زندگی!"

آمریکایی:"من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم!تو باید بیشتر ماهی گیری بکنی!اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری!و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعداً اضافه کنی!اون وقت یه عالمه قایق برای متهی گیری داری!"

مکزیکی:"خب!بعدش چی؟"

آمریکایی:"به جای این که ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیماً به مشتری ها می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی...بعدش کارخونه راه میندازی و به تولیداتش نظارت می کنی...این دهکدۀ کوچیک رو هم ترک می کنی و میری مکزیکو سیتی!بعد لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک...اونجاست که دست به کارهای مهم تر می زنی..."

مکزیکی:"اما آقا این کار چه قدر طول می کشه؟"

آمریکایی:"پانزده تا بیست سال!"

مکزیکی:"اما بعدش چی آقا؟"

آمریکایی:"بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد می ری و سهام شرکتت رو به قیمت بالا می فروشی!این کار میلیونها دلار برات عایدی داره!"

مکزیکی:"میلیونها دلار؟؟خب بعدش چی؟"

آمریکایی:"اون وقت بازنشستهخ می شی!میری به یه دهکده ساحلی کوچیک!جایی که م یتونی تا دیر وقت بخوابی!یه کم ماهیگیری کنی!با بچه هات بازی کنی!با زنت خوش باشی!بری دهکده و یه لیوان نوشیدنی بخوری!و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط من | 
 

فرار و خیانت

 

پیرمردی جوانی را صدا می زند و برایش داستانی از پهلوانی می گوید: در دوران جوانی،به مردی کمک کرده بود زنده بماند.به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت کرده بود.هنگامی که مرد نجات یافته سرپناهی یافت،تصمیم گرفت به نجات دهنده اش خیانت کند و او را به دشمن بسپارد.

مرد جوان پرسید:چطور فرار کردید؟

پیرمرد گفت:من فرار نکردم.من مرد خائن بودم. اما وقتی داستان را طوری تعریف می کنم که گویی خودم آن پهلوان بودم،می توانم هر کاری را که او برای من انجام داد،درک کنم!

"پائولو کوئیلو "              

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*می دونی حریص ترین جانور چیه؟ مگس! حالا می دونی قانع ترین کدومه؟ عنکبوت! و جالبه که بدونی حریص ترین موجود همیشه خوراک قانع ترین می شه!

 

*آنچه که کرم ابریشم آن را پایان زندگی می داند در نظر پروانه آغاز زندگی است

 

*ستاره بخت کسی شوم نیست این ما هستیم که آسمان را بد تعبیر می کنیم

 

*عمیق ترین درد زندگي دلبستن به كسي است كه بداني هرگز به تو تعلق ندارد

 

*کاش در کتاب زندگی سطری باشیم فراموش نشدنی, نه حاشیه ای از یاد رفتنی

 

*اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنن

 

*شیطان كه رانده شد جز يك خطا نكرد/خدا را براي سجده ي آدم رضا نكرد/شيطان 100 بار بهتر از بي نماز/او سجده بر آدم ، اين سجده بر خدا نكرد...

 

*حاصلضرب توان در ادعا مقداري ثابت است . هرچه توان انسان كمتر باشد ، ادعاي او بيشتر است و هرچه توان انسان بيشتر شود ، ادعايش كمتر مي گردد

 

*خاطرات ناقوس هايي هستند كه در ايام فراموشي به صدا در مي آيند...

 

*اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت , بدان كه توانايي رسيدن به آنرا در تو ديده است...

 

* چقدر ما آدما عجیبیم. درختا رو قطع ميکنيم ازشون کاغذ درست ميکنيم و روي کاغذ ها مينويسيم درخت ها رو قطع نکنيد

 

*یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست،زنگ بعد حساب داریم

 

* اگه يه روز بري بري بري بري بري بري بري بري...و به خونتون هم نرسي تازه مي فهمي كه كلاغه توي قصه ها چي ميكشه !

 

*اگر در زندگی جرات عاشق شدن را نداری حداقل شعور معشوقه بودن را داشته باش

 

*با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو،در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

*این چهار چیز را در زندگیت نشکن:اعتماد،قول،رابطه و قلب.زیرا وقتی اینها می شکنند صدا ندارند ولی درد بسیاری دارند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*لپتو بیار جلو!

.

.

.

.

تـــــــــق!

این چک رو زدم تا بگی منتظراس ام اس کی بودی که این جوری پریدی رو گوشیت!

 

*اگه یه روز پروانه اومد رو شونه هات نرونش،چون من آدرس قشنگ ترین گل دنیا رو بهش دادم

.

.

.

بذار یه کم استراحت کنه خودش می ره پیداش می کنه!!

 

*با افزایش قیمت تاید فقها فتوا دادند:نظافت یک هشتم ایمان است!

 

*ز دوستان دو رنگ عجیب دل تنگ است/فدای همت آن دشمنی که یک رنگ است

 

*می گن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم میشه.می دونستی چشات شیشه عمر منه؟!

 

*نگاهم یاد باران کرده امشب/مرا سر در گریبان کرده امشب/غم و فریاد من از این و آن نیست/دلم یاد رفیقان کرده امشب

 

*تازه فهمیدم تو دنیا هیچ قلبی واسه من نمی تپه،حتی قلب خودم! چون اونم واسه تو می تپه!!

 

*در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست،عهد با هر که ببندیم جانمان در دست اوست

 

* ماه من پرده از آن چهرۀ زيبا بر دار ،‌تا فلك لاف نيايد كه چه ماهي دارد

 

*13 به درتعطیله،‌خيلي روز ها تعطيلن....همشون تعطيلن اما نه به اندازه تو !!!

 

*کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت/اين گونه در التهاب فردا نگذاشت/سوگند نمی خورم ولی باور کن/ کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت

 

*به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ، رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ و من را دلتنگ دوستان آفريد ...

 

*زبونی كه نگه دوستت دارم به درد بستني ليسيدن مي خوره
پس:
د

و

س

ت

د

ا

.

.
.
ولش كن بستنيش خوشمزه تره !

 

* هزینه‌ی یک لبخند خیلی کمتر از هزینه‌ی برق است ولی خیلی بیشتر از آن روشناییی میبخشد (شركت توانير)

 

*ميدوني چيه؟
.
.
نمي دوني؟
.
.
فكر كن !
.
.
من بگم؟
.
.
بابا دوستت دارم !
.
.
تورو؟
.
.
نه! بابام رو ميگم!

 

* یک حقیقت زندگی:هر چه قدر به دیگران کمک کنی چند برابرش از جایی که فکرشو نمی کنی بهت کمک می شه.می گی نه؟ شماره حساب منو یادداشت کن...!

 

* زمانی که انسانها به درختان می رسند و با بی رحمی آنها را قطع می کنند و آن درختان به درون رودخانۀ روانی می افتند

.

.

.

عجب شلپی می کنه هاا!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط من | 
 

*غضنفر ميره ختم ازش مي پرسن شما؟ميگه من ساير بستگانم

 

*مرد: زن! تو چرا رفتی باز سه دست لباس نو خریدی، آخه نمی گی من از کجا پولشو بیارم؟
زن: عزیزم، می دونی من اصلاً آدم فضولی نیستم!

 

*تو مي توني 2 ميليون به من قرض بدي ، مي دونم كه داري ، كمكم كن به خدا بهت بر مي گردونم ( التماس غضنفر به يك خودپرداز!)

 

* يه روز غضنفر ميفته دنبال دختره با سنگ ميزنه توو سرش . بهش ميگه خوب مختو زدم ها !!!

 

*يه تركي از تركاي تركيه به نام تركان روي موتور يه ترياكي با تركه مي زنه به تركه و توي تراكم ترافيك مي خورن به تيرك و كله ي تركه ترك مي خوره موتورش مي تركه و متروكه مي شه .ناچارتوي تاريكي خيابون رو ترك مي كنه و ميره كنار رود اترك تارك دنيا مي شه

 

*از غضنفر می پرسن دوست داری چطور بمیری؟ میگه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش نه مثل مسافرهای اتوبوسش تو ترس و وحشت!

 

* یه روز کشاورزه می ره بانک تا چکشو نقد کنه.بانکیه بهش می گه چک سیباس؟ کشاورزه می گه نه مال گردوهای پارساله!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط من | 
 

کرم شب تاب

 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت:"چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است."

و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن،یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرم کوچک جلو آمد و به خدا گفت:"من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ،نه بالی و نه پایی،نه آسمان و نه دریا.

تنها کمی از خودت،تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:"آن که نوری با خود دارد،بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت:"کاش می دانستید که این کرم کوچک،بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد.روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدایا

 

مرا از این فاجعۀ پلید"مصلحت پرستی"

 

که چون همه کس گیر شده است

 

وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است

 

که از فرط عمومیتش،هر که از آن

 

سالم مانده باشد

 

بیمار می نماید

 

مصون بدار

تا به رعایت مصلحت،حقیقت را ذبح شرعی نکنم...

    "دکتر شریعتی"     

                     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط من | 
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*آرزو دارم این حقیقت روزی به واقعیت مبدل شود که همه انسان ها با هم برابرند.

 

*آدمای خوب ازیاد نمی رن،از دل نمی رن،از ذهن نمی رن،ولی زودتر از اونی که فکرشو بکنی از پیشت می رن!

 

*زندگی تاس خوب آوردن نیست،تاس بد را خوب بازی کردنه.

 

*مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

 

*هیچ وقت آرزو نکن تو دنیا جای کس دیگه ایی باشی چون اگه آرزوت براورده بشه جای تو تو دنیا خالیه

 

*ازهمه داشته هایت خداراکم کن ببین چه خواهی داشت وبه همه داشته هایت خدا را اضافه کن ببین چه کم داری

 

*خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی كوچك جالب اینجاست كه تو به این بزرگی هیچ وقت من رو به این كوچیكی فراموش نمیكنی ولی من به كوچیكی توبه این بزرگی رو گاهی فراموش میكنم

 

*در فلاکت و بدبختی، نباید امید را فراموش کرد. آب زلال باران از ابرهای سیاه سرازیر میشود

 

*اتل متل يك مورچه، قدم ميزد تو كوچه، اومد يه كفش ولگرد،پاي اونو لگد كرد، مورچه ي پاشكسته، راه نميره نشسته، با برگي پاشو بسته، نميتونه كار كنه، دونه ها رو باركنه، تو لونه انبار كنه، مورچه جونم تو ماهي، عيب نداره سياهي، خوب بشه پات الهي

 

*دورۀ ارزانیست.شرف اینجا ارزان.تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکۀ نان.و دروغ از همه چیز ارزانتر.و چه تخفیف خورده است قیمت هر انسان!

 

*شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد،خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،باید اینجور نوشت:هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس،زندگی اجباریست!!

 

*اگر کوه ها به لرزه درآمدند،تو پابرجا و استوار باش    "امام علی"

 

*اندوه های کوچک حرف میزنند ولی اندوه های بزرگ ساکتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*چرخه زندگی مردها؛بچگی:مامان ذلیل،جوونی:دوست دختر ذلیل،میان سالی:زن ذلیل،پیری:فرزند ذلیل،بعد از مرگ:ذلیل مرده!

 

*ميدونى اوج رفاقت كجاست؟ به فكر رفيقى باشى كه هيچ وقت به فكر تو نيست. من الان در اوج رفاقتم!

 

*تا حالا دیدی کسی به اس ام اس حسودی کنه ؟ من حسودیم میشه ! چون اس ام اس می تونه بیاد پیشت اما من نمی تونم بیام

 

*اگه توی اسمون هیچ ستاره ای نداشت من حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا تک ستاره ی شبات باشم

 

*به اندازه صداقت پینوکیو و رفاقت تام و جری و هوش و ذکاوت پت و مت دوستت دارم

 

*

-الو ...! خودتي

-قربون شما كجا رو گرفتين

-من زنمو گرفتم.

-اشتباه گرفتين

-باشه ميرم طلاقش ميدم!

 

*مساحت نوك سوزن رو تقسيم بر مساحت كره زمين كن به جوابش كاري نداشته باش مي خواستم بگم اينقدر دوستت دارم

 

*منو می بوسی؟اگه نبوسی خیلی لوسی،مرسی،نگی به کسی،خیلی نفسی،عزیزم نترسی،از هر کسی بپرسی،به این موضوع میرسی،که تو واسم همه کسی!

 

*ای کاش لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود.تقدیم به تویی که نمی دانم در خاطرت می مانم یا برایت خاطره می شوم!

 

*ما بند کفش شماییم! خواستی ببندمون نخواستی باز بذار دور پر و پات بپیچیم!

 

*امروز رو برای ابراز احساسات به عزیزانت غنیمت بشمار؛ شاید فردا احساسی باشه ولی عزیزی نباشه! پس:دوست دارم عزیزم

*بودنت یه جور،نبودنت یه جور،تو این دنیای جور وا جور،دوست دارم ناجور!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*بچه:بابا نقاشیم قشنگه؟ بابا:اره عزیزم .حالا چی کشیدی؟_یه گاو که داره علف می خوره_پس علفش کو؟_گاوه خورد تمام شد_پس گاوه کو؟_علف خورد رفت!

*یه روز یه کشیش به بچه ها میگه خداوند به گل جان داد وتبدیل به انسان شد. یکی از بچه ها گفت آقا اشتباه گفتی، پدر ما گفته ما از نسل میمون هستیم. کشیش گفت مسائل خانوادگی شما به خودتان مربوط می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بالهایت را کجا گذاشتی؟!

 

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانۀ من آشیانه بسازی"!

پرنده گفت:"من فرق بین د رخت ها و انسان ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم"!

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:"راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:"نمی دانی در آسمان چقدر جای تو خالی است".

انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی!

پرنده گفت:"غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است،اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد.انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی  بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟! زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم،بالهایت را کجا گذاشتی؟!"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدایااااا تموم شددددددددددددددددددددددددددد

وای چه قدر باحال بود جا همتون خالی (البته آقایون تو حوزه برادران،خانما هم توی حوزه خواهران)!

من که خودم موندم تو خلقت خودم!

چه قدر که من باحالم!

دیشب که ساعت ده رسیدم خونه.خدارو شکر اهالی خونه با من همکاری های کافی رو کردند و خاموش باش اعلام کردند!

اما امروز...

صبح مثل بچه های خوب بیدار شدم و مثل بچه های خوب رفتم حوزه امتحانی که حدود ده فرسخ از محله ما دور بود(واقعا نمی دونم چه انگیزه ای داشتند منو اونجا انداختند)!

مثل انسانهای شاد و خوشحال رفتیم(با دوستم) و به وسطای راه که رسید از هم جدا شدیم.من رفتم دم در سالن وایسادم و تو فکر و خیالهای واهی بودم که یهو یه صدای جیغ با حالت ناله گفت:"چه وحّشتنــــــــاکّ"!!

منو بگو چهار متر پریدم بالا! نمی دونم این صداها رو مردم از کجا می یارن.!بعد که یه کم کنجکاو شدم فهمیدم منظور اون طفلک از وحشتناک،جو حوزه بود و این که قراره نیم ساعت دیگه کنکور شروع بشه!

به رو خودم نیاوردم فقط از خدا خواستم تمامی مریضا رو شفا بده!

بالاخره در باز شد و بعد از بازدید بدنی راهی صندلی ها شدیم...

خیلی خوشحال رفتم نشستم سر جام و داشتم قیافه های مضطرب بچه ها رو نگاه می کردم و حال

می کردم  که یهو دیدم یکی اومد با یه پلاستیک!توی پلاستیک چی بود؟!پنج تا زردآلو،یه موز،دو تا خیار،بطری آب،ده-دوازده تا شکلات!!!خدایا این بیچاره ضعف نکنه وسط کار؟!!

ولی باز هم به روی خودم نیاوردم و گفتم"این نیز بگذرد"!

و بالاخره شروع شد...

حالا باید نتیجۀ یک سال تلاش(هه هه چه تلاشی ام کردم)! روی پاسخ نامه نمایش داده می شد،جلسه کنکوره،همون چیزی که سال آینده و حتی چند سال دیگۀ تو به اون بستگی داره،اگه سخت باشه چی کار می کنی؟! گفتن مفهومیه! وقت کم نیاری؟!

تمام این جمله ها رو به خودم گفتم اما بی فایده بود! حتی یه کوچولو استرسم نداشتم!

دیگه نشستم  و به بدترین وضع ممکن تمومش کردم!

آخر جلسه که شد دیگه نمی تونستم جلو خندمو بگیرم... 

خدا جون من چی ام که خلقم کردی؟!اصلا به چه انگیزه منو خلق کردی؟! حالا من خندم گرفته بود  ملت داشتند گریه می کردن!! اه همیشه این قشر گریه کن اعصاب منو خورد می کنن.بابا بد شد که شد.حداقل با اقتدار از سر جلسه پا شو که کسی نفهمه چه داغون بودی!

خلاصه همین جور داشتم قیافه دپرس دوستان و آشنایان رو نگاه می کردم که یه چیز نظرمو جلب کرد؛ دیدم یه دختره راه افتاده دنبال یه مراقبا.اوه ه ه التماس می کرداااا. من یکی که دلم کباب شد می خواستم برم میونجی گری کنم گفتم به من چه، بشین سر جات! حالا واسه چی؟! این خانم چند تا تستاشو وقت کم آورده!! همین جور که داشتم این سوژه رو دنبال می کردم یه چیز دیگه دیدم..یه دختره به مراقب گفت آقا پاسخنامه منو یه لحظه بدین!  مراقب به رو خودش نیاورد.دختره هم یا جذمیت و قطعیت خاصی رفت و با شدت تمام پاسخنامه رو از دست مراقب کشید.

من که اگه جا مراقبه بودم با پشت دست می خوابودنم تو صورت طرف اما مراقبا فکر کنم به این وحشی بازی ها عادت دارن(بالاخره ملت اعصاب ندارن اون موقع)!.مراقبه خویشتن داری کرد و به رو خودش نیاورد! دوباره رفت ازش برگه رو گرفت.دیگه حوصله نداشتم بقیه ماجرا رو دنبال کنم.پا شدم اومدم بیرون

به به اینجا چی خبره؟؟؟

خانم کسی مرده؟ آقا کسی مرده؟!

نه!! پس چی؟؟؟ ریاضیمو خیلی بد دادم! شیمی شش تا تستشو وقت کم آوردم! به زبان

نرسیدم!

جمعش کن بــــــــابــــــــا!!

کلا از بعضی از هم سن و سالا خودم نا امید شدم.چه قدر ضعیف!!

خلاصه خندان و خوشحال اومدم بیرون و همینجور که راه می رفتم می خندیدم و خدا رو شکر می کردم که آفتاب تو چشمامه،آخه این جوری بقیه فکر می کردن واسه آفتابه که چشمام به کل بسته است و نیشم تا بناگوشم بازه! البته به یه جایی رسیدیم که یهو جمعیت مخطلط (؟) شد.منم یه کم خودمو جمع کردم.البته عضلات لپم درد گرفت آخه مجبور بودم زیر پوستی بخندم!

کم کم داشتم خوب می شدم که رسیدم به لب در

خدایا این صداها چیه؟!

سوت سوووووووت ســـــــــــــــــــــــوووووووت

وا! واسه بچه هاشون سووت می زدند!!

خدایا اینا دیگه چه موجوداتی اند؟؟!

از اون طرف یه مامانه داشت با موبایل از خروج غرورآفرین بچه اش فیلم می گرفت..چنتا مامان بابا هم با چشمانی پر از اشک برای بچه هاشون دست تکون می دادند!!!

""اللهم اشفع کل مریض""!!

و این بود ماجرای یه روز خاطره انگیز و یه تجربه عالی واسه سال بعد!!
دوستم که می گفت از ده تیر شروع می کنه درس بخونه اما من تیر رو استراحت می کنم از مرداد می شینم می خونم واسه کنـــکور 88!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط من | 

 

تیک تیک تک تک تاک تاک توک توک تق تق پق پق بوم!!

اینها الان ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هاست که دارن می گذرن

کمتر از 16 ساعت دیگه مونده تا من برم سر جلسه و یه کنکور زیبا به جهان و جهانیان تقدیم کنم!

بیکار بودم گفتم بیام اینجا یه مصاحبه از پیش تعیین شده و از پیش نوشته شده و از پیش جواب داده شده با خودم تشکیل بدم...

مجری یه کم خنگه! به رو خودتون نیارین!

 

خوب شروع می کنیم::

صــــــــــــــــــــــــــدا..................رفت

دوربـــــــــــــــــــــین..................رفت

3.......2............1

حرکــــــــــــت...  

 

- بسم الله الرحمن الرحیم* والیل اذا یغشی*1* والنهار اذا تجلی*2*......و لسوف یرضی*31* !!

 

-

 

- با عرض سلام خدمت تمامی دوستانی که تا اینجای کار ما رو همراهی کردند.امروز مهمانی داریم عزیز(؟) که همۀ شما اونو می شناسید!!حالا ازش می خوایم یه بار دیگه خودشو معرفی کنه.

 

- بسم الله الرحمن الرحیم*الم*1* ذلک الکتاب لاریب فیه*2*........واغفرلنا و ارحمنا انت مؤلنافا نصرنا علی القوم الکافرین*286* !!

با عرض سلام خدمت همونایی که شما گفتین

بشــــنو از نی چون حکایت می کند    از جدایی ها شکایت می کند(1)

       .

      .

        .

درنیابد حال پخته هیـــــــــــــچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام(18)

!!

اینجانب هستم!!

 

- این طور که معلومه مهمان عزیز برنامه تعادل روحی ندارند!

می ریم سر اصل مطلب...اینجانب عزیزچند سالته؟

 

- 18 سال

 

- احسنت!!شنیدم 18 سالگی بهترین سال زندگی آدماست نظرت چیه؟

 

-تکذیب می کنم!

 

-  ای بابا چرا؟!

 

- چون من نشنیدم

 

- ای بابا چرا؟!

 

- من که احیاناً بابات نیستم،هستم؟!

 

- ای بابا چه حرفا!

 

- خدایا!!!امسال بهترین سال زندگی من نبوده که هیچ ،تا الان بدترینشم بوده،خدا بقیه سالهای عمرمو به خیر بگذرونه! و از اونجایی که می گن "مشت نمونۀ خرواره" پس من مشت هستم و بقیه هم سن و سالهام خروار!

 

-  به به چه زیبا استدلال می کنید!

 

-  آخه فعلاً ذهنم پره درسه!

 

-ای بابا چرا؟

 

- عجبا!! چون حدود 16 ساعت دیگه یه جلسه مهم دارم

 

- اگه فضولی نیست می شه بپرسم چه جلسه ایه؟در چه مورد هست؟ سیاسی که نیست؟شما که سیاسی نیستی؟ما دوست داریم مصاحبمون مجوز بگیره هااا!

 

-نه جونم نگران نباش.جلسه کاملاً فرهنگیه! این جلسه شامل یه سری داوطلب هم سن و سال من و یه سری مراقب خیلی بالاتر از سن و سال منه؛ که به روایت دوستان،با صدای تق تق کفششون و پچ پچ حرف زدناشون  اعصاب داوطلب بی گناه رو می جوند!جلسه مذکور(!) یه ساعت مشخص شروع می شه و یه ساعت خیلی مشخص تر تموم می شه!بر طبق اسناد و مدارک،همراه داشتن کیف دستی،ساک دستی،ماشین حساب،کتاب،جزوه،تلفن همراه،پیجر و بی سیم و هرگونه وسایل ارتباطی در جلسه ممنوع است!!(جهت رفاه حال داوطلبان گرامی،سیگار ممنوع نیست!!) البته

نمی دونم چرا ولی نمی ذارن حرفم بزنیم با هم!

 

- چه جالب!! حالا توی این جلسه درباره چی حرف می زنین؟

 

- به قول یه عزیزی "خدا آدمو خر کنه اما دچار خر نکنه"!

 

- چه زیباا!حالا منظورت چیه؟!

 

-  هیچی جدی نگیر!همون طور که گفتم حرف زدن ممنوعه!فقط می نویسیم

 

-  آهاااان؛حالا چی می نویسین؟

 

- هر چی بلد باشیم

 

- یعنی باید از قبل اطلاعات داشته باشین؟

 

-   بله،یه سری کتاب باید می خوندیم

- توضیحاتتون منو یاد یه چیزی می ندازه اما هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد!

 

- فکر کن. تو می تونی ی ی ی!

 

- (بعد از دو ساعت و ربع)! اورکا اورکا! نکنه منظورت کنکوره؟؟؟؟

 

-  آفرین، از تو بعید بود!

 

- شما لطف دارین!پس کنکوری هستی؟؟؟ای بدبخت!

 

-  بله

 

-  پس واسه همین بود که امسال بدترین سال زندگیت بود؟

 

- بله،البته این تنها دلیل نیست.اما همین کنکور باعث شد اتفاقایی بیفته که امسال بدترین سال زندگیم بشه

 

- می شه بپرسم چه اتفاقایی؟

 

-  نه

 

-خوب حالا آماده هستی یا نه؟

 

- نه

 

- ای بابا چرا؟!

 

-می زنم می کشمتااااا

 

- چه خشن! حالا چرا آماده نیستی؟

 

- چون از کلی کتاب چند تایی رو نخوندم،اونهایی هم که خوندم هیچی یادم نیست

 

- خوب می گن عادیه!همه همین جورن

 

-  آخه من تحقیق کردم فهمیدم خیلی ها هم این جور نیستن

 

- شاید!خوب چرا نخوندی؟؟!

 

- بذارین تعریف کنم:پارسال 3-4 تیر بود.با دوستم داشتیم قدم میزدیم و حرف می زدیم که چشممون افتاد به کنکوری هایی که اومده بودند کارت ورود به جلسه رو بگیرن.به هم گفتیم:وای اینا رو ببین. ما هم سال دیگه مثل همیناییم...بعد از حرف زدن های بسیار به یه نتیجه رسیدیم.قرار شد از 7 تیر شروع به درس خوندن بکنیم.365 روز تا کنکورمون-فرصت زیادی بود-!اون روز گذشت و خاطره شد.آخرای تیر بود...خوب تا الان که چیزی نخوندیم،اصلا این ماه استراحت بود از مرداد شروع می کنیم !چند روز بعد...بذار از 15 مرداد شروع کنیم کلاسشم بیشتره"وسط تابستون"!..چندی بعد!...ببین چه زود تابستون تموم شد!!این که گذشت اما از اول مهر دیگه بکوب درس می خونیم!... این گذشت و گذشت و ما هم گذشتیم و گذشتیم و درسی هم نخوندیم البته شاید روزی دو سه ساعت به زور می خوندیم که اونم قربون نخوندنش! هر چی نزدیک ترشدیم سایۀ کنکور رو سرمون سنگین تر می شد تا الان که در خدمت شما هستم و زندگیم شده کنکوری که براش آماده هم نیستم!

 

- چه تراژدی غم انگیزی!! می گم این که می گن سال کنکور ممکنه اتفاقای غیر منتظره برای آدم پیش بیاد درسته؟

 

-بله

 

-  واسه تو هم پیش اومد

 

- بله

 

-  نمی پرسم چه اتفاقی!!(؟)

 

- مرحبا!

 

-  به نظر خودت چرا نرسیدی درس بخونی؟

 

-  "کار امروز را به فردا مگذار"  اما من گذاشتم!البته چیزای دیگه ای هم بودن مثل اینترنت ، تلویزیون،خواب و البته اراده ضعیف خودم که نتونستم ترکشون کنم

 

- آرزوت چیه؟

 

- برگردم عقب

 

- چه قدر عقب؟

 

- مثلاً اول مهر

 

- اوه ه ه زیاده

 

- خوب اول فروردین؛یا نه! نهم فروردین

 

- چرا؟

 

-  تا حداقل از رفتن و خاطره شدن یه دوست جلوگیری می کردم..

 

- بگذریم!می خوای چه دانشگاهی قبول بشی و چه رشته ای؟

 

- اولای مهر که بود از  IT شریف کمتر قبول نداشتم.اولای آذر که شد IT یا نرم افزار صنعتی اصفهان.عید که شد به IT و نرم افزار اصفهان هم راضی شدم.نزدیکای خرداد بود که تمام رشته های اصفهان یا صنعتی توی ذهنم بود.الان فقط می خوام قبول بشم!اصلا مهم نیست چه رشته ای و کجا!

 

-  مقصر کیه؟

 

- والا...چمی دونم! ولی می دونم فقط من مقصر نبودم،یعنی اگه بگم بودم شکسته نفسی کردم!

 

- الان چه حسی داری؟

 

- آرامش خاصی دارم! فکر کنم آرامش قبل از طوفان که می گن تو همین مایه هاست!

خوب دیگه من باید برم واسه جلسه آماده بشم.الان یه قرار خیلی مهم با یکی از دوستان دارم!

()

 

- موفق باشی

 

-ممنون!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط من | 
 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط من | 
 

آسمان پر از فرشته بود و زمین همیشه در حسرت داشتن فرشته های آسمانی...

روزی آسمان سخاوتمندانه چندین فرشته اش را به زمین بخشید.

از آن روز به بعد هرگاه در زمین اسم "مــــــــــادر" بر لب کودکی طنین انداز می شود

آسمان مستانه می خندد!!

 

میلاد دختر نور و روز مادر مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

آخ فردا باید برم کارت بگیرم م م م م

اگه الان بود...

اونم مثل من باید فردا می رفت کارتشو می گرفت

اونم مثل من باید پنجشنبه می رفت سر کنکور

شاید مثل من پر از اضطراب بود ولی به رو خودش نمی آورد!
مطمئنم مثل من، روز قبل از کنکور با صمیمی ترین دوستش می رفت بیرون

صمیمی ترین دوست...

بیچاره صمیمی ترین دوست...

اگه بود مثل من بود،مثل ما بود،مثل تموم همکلاسی هاش،مثل تموم هم سن و سالهاش

اما نیست...

رفت...

خودش خواست که بره...

بدون خداحافظی...

رفتنش همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM