![]() |
![]() |
|
| فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟ |
|
چند روزی هست که به خاطر استرس های زیر پوستی امتحانای میانترم اعضا و جوارح صورتم از حالت عادی خودشون خارج شدن! چه جوری؟! این جوری.::. مو: به شدت در حال ریزشه و تا چند روز دیگه سرم با بحران کچلی دست و پنجه نرم خواهد کرد! ابرو:ابرو هم در حال ریزش و کچلیه و تا چند روز دیگه(احتمالا تا سوم آذر-امتحان فیزیک-) اثری از ابرو دیده نمی شه! مزه:جالبه که مژه ها هم در حال ریزش و کچلی به سر می برن!تازه یه سری مژه های چموش و سرکشی هم پیدا شدن که جهت رشدشون به سمت توی چشمه!فکر کنم دچار سرطان مژه شدم! بینی:بینی هم به علت سرماخوردگی ناگهانی(حادثه خبر نمی کند!!) در حال کنده شدنه و نفس کشیدن بســیار طاقت فرساست! لب:به علت بی مسئولیتی بینی،دهن وظیفه خطیر نفس کشیدن رو به عهده گرفته و به خاطر همین و به خاطر یه سری دلایل علمی-پزشکی لبم در حال ترک خوردنه و داره می شکنه! دندان:به علت محکم بودنش تا الان هیچ اتفاقی واسش نیفتاده ولی حدس می زنم هر چی به امتحانا نزدیک تر بشه، بدبختی ها بیشتر بشه و منم شروع کنم به دندون جویدن(مراحل شدیدتره بعد از ناخن جویدن!) لثه:دلم واستون بگه چند وقت پیشا داشتم مسواک می زدم که یه دفعه از خود بی خود شدم و خواستم دندونام مثل تبلیغای داروگر برق بزنه!این شد که سرعت مسواک زدنم رو ده- بیست برابر کردم.غافل از این که دستم نمی تونه این سرعت رو تحمل کنه و از جاده منحرف می شه! این شد که یهو مسواک از راه اصلی منحرف شد و اوه ه!" لثه ام مرد"! یه مدتی با لثه مرده گذروندم تا این که دیدم انگار قصد برانگیخته شدن و دوباره به دنیا برگشتن رو نداره!از استاد بزرگ پزشکی"مــامــان" درباره این موضوع دلخراش مشورت خواستم.جالبه میوه ها کپک می زنن،لثه من سفیدک!! دیگه شروع کردم به درمان! این از وضع صورت!! بعد از یه مدتی که به این فلاکت فکر کردم تصمیم گرفتم کله(به عبارتی سر!) خودمو به حراج بذارم،تاق(طاق-تاغ-طاغ...) هم می زنم!البته اگه هم معامله ای صورت نگرفت به احتمال زیاد می کنمش می ندازمش دور!"گفته باشم"!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/27ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط من |
|
|
سوال اول: سوال دوم:
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/22ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/08/18ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط من |
|
|
یه عکس ترسناکه دیگه! جدیدترین عکس آدمخوارها که در حال پختن غذای خود هستند!!! اکیدا توصیه می کنم ادامه مطلب نرید وگرنه شاید شما هم اشتهاتون باز شه! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/15ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط من |
|
|
ای بابا یکی نیست بگه آخه وقتی یه وبلاگو به فرزندی قبول می کنی باید بهش برسی. باید چند وقت یه بار یه سر و سامونی بهش بدی. اگه خدا بخواد آستین واسش بالا بزنی و بگردی یه وبلاگ خوب و سر به زیر مث خودش واسش پیدا کنی و به لینک هم درشون بیاری تا این جوری هیچ کدوم تنها نباشن خیلی کارا باید واسش بکنم ولی خوب چیکار کنم؟مگه مشکلات جامعه(!)می ذاره آدم دو کلوم با بچش اختلات کنه!!! صبح که باید قبل از خروسا بیدار شی و بری صخره نوردی وکوهنوردی و راهپیمایی ودشت پیمایی(دانشگاه) بعد از اون به مرحله چکیده سازی(اتوبوس های دانشگاه) برسی. بعدم می ری سر کلاس یه سری اساتید بسیار کارآزموده و ماهر! بعد از این که کلی مخ سوزوندند(تو که اهل فشار آوردن به مخت نیستی ولی گویا خیلیا هستن!) کلاس تموم که شد دوباره باید تمام مراحل اولیه رو طی کنی تا برسی به خونه! تازه اگه شانس بیاری و ناهار مهمون دانشگاه نباشی.وگرنه مجبوری یه غذای به ظاهر خوشمزه ولی در باطن پر از ویتامین های اضافی میل کنی توی دانشگاهم که دلخوشیت فقط دوستی باشه که هفته ای یکی دوبار می بینیش البته امید داشته باشی که بچه های باحالی هم توی دانشگاه و کلاس هستند ولی باید پیداشون کرد! خوب خستم می شه(به یاد فری!) واقعا که چقدر این بچه داری دردسر داره. آدمو پیر می کنه!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/14ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط من |
|
|
ما لحظاتی را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم اما نمی دانستیم خوشبختی همان لحظاتی بود که گذشت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/08/12ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط من |
|
|
روزی که برای اولین بار به تخته دانشگاه چسبانده شدم! یادم آمد..هان..داشتم می گفتم!! دقیقا یادمه اون روزی که نتیجه کنکور اومد با خودم(و البته با همه)می گفتم و تاکید داشتم که منو به عنوان تخته پاک کن های دانشگاه-اونم نه هر دانشگاهی-بلکه دانشگاه های سطح بالای چــاد،بولیوی و این جمله کشورهای پیشرفته قبول می کنن! اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد(به به! چه زیبا سخن می گویی فرزندم!) چند روز پیش بود که مثل بچه های خوب(که تازگیا به وفور دیده می شن!) تکلیفای درس مبانیمو(بخوانید مشخ شب) برگه ها رو به مبصر بانوان تحویل دادم(مبصرها دو دسته اند:1.قسمت آقایون از همون اول کلاس از نگاهش معلوم بود! وقتی با نگاه خارجیانه اش(نه که دکتراشو تو کالجای انگلستان گرفته!) با این کاراش چه منظوری داشت؟!!! اوهوم... می خواست منو به تخته بچسبونه بالاخره وقت حل تمرین رسید من که می دونستم قراره برم پا تخته از قبل اقدامات لازمو انجام داده بودم.کیفم رو در آوردم،جامدادیمو گذاشتم روی صندلی و لحظه شماری می کردم(!؟)که بگه پاشو بیا! اما کاش فقط اینو می گفت! استاد:اینجا یه نفر هست که خیلی تمیز و خوانا نوشته! طفلی استاد از فرنگ برگشته ما انگار تا حالا برگه تمیز ندیده بوده!! وخلاصه این شد که شد.... به قول رفیق شفیقم:.........(بوق-سووت)کلاسی رو ببرم که تمیزشون تویی!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط من |
|
|
پند پیشینیان
پیشینیان با ما در کار این دنیا چه گفتند؟! گفتند:باید سوخت گفتند:باید ساخت گفتیم:باید سوخت، اما نه با دنیا که دنیا را! گفتیم:باید ساخت، اما نه با دنیا که دنیا را! قیصر امین پور(فروردین 70 )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط من |
|
|
كلاغ پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد. ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟! پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد. دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟! پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟! و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟! پسر اين بار عصباني شد و فرياد زد اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت: دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/06ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/06ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط من |
|
|
"سوپ جنین" گران ترین غذا در چین!!!!!!؟!؟؟!؟!؟!؟! واقعا نمی خواستم از این مطلبای چندشناکانه توی وبلاگ بذارم. بالاخره وبلاگم واسه خودش آدمه و دل داره.نباید با احساساتش بازی کرد! ولی خوب گذاشتم(کلا آدم سست عنصری شدم)! نمی دونم به اینا هم می گن آدم؟؟!؟!؟!؟ عکساشم توی ادامه مطلبه.من که اکیدا و بازم خیلی اکیدا توصیه می کنم نرید ببینین دیگه به من چه! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/02ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط من |
|
|
*ای بشر،ای در همه حال عاجز و ضعیف.ای در پادشاهی و گدایی یکسان.اگر خود به داد خویشتن نرسی کسی به فریاد تو نخواهد رسید و اگر با تفکر و اندیشۀ خویشتن بیدار نشوی اندرز کسی بیدار و آگاهت نخواهد کرد...خود راهنمای خویش باش!! "حضرت علی(ع)" *آموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد،دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است... *نه دیروز و نه فردا بیایید در همین لحظه مفید باشیم *دل من دیر زمانی است که می پندارد، دوستی نیز گلی است،مثل نیلوفر و ناز،ساقه ترد ظریفی دارد ،بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد ،جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد *لازمه عشق و خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه نیست،بلکه حذف کردن افکار کهنه و پوچ است . . . *امید سرابی است که اگر ناپدید شود همه از تشنگی خواهند سوخت! *من می خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم،او نمی تواند سر مرا در برابر زندگی خم کند. :جان اشتاین بک"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط من |
|
|
*تقديم به كسي كه نامش در بهار من، يادش در انديشه من، عشقش در قلب من، كلامش در دفتر من، ديدارش ارزوي من است *اگه کوه باشي استواري اگه دريا باشي رواني اگه رود باشي بلندي اگه آسمان باشي وسيعي اگه خورشيد باشي پر حرارتي اگه آدم باشي يه اس ام اس ميفرستي !!! *سلام ٬ ببخشید ما داشتیم تو کوچه اس ام اس بازی میکردیم یکی از عاشقونه هاش افتاد تو خونتون ! میشه پسش بدین !؟؟ما منتظریم!! *ميدوني مثل چي هستي ؟.....مثل يه تصادف مرگبار ! که کشته مرده زياد داري !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط من |
|
|
*غضنفر مي ره تماشاي مسابقه دو و ميداني، از بغل دستيش مي پرسه:اين ها براي چي دارن مي دون؟ طرف مي گه: چون به نفر اول جايزه مي دن. غضنفر فکر مي کنه، بعد مي پرسه: پس بقيه براي چي دارن مي دون؟ *یک فیلسوف: اگر خدا روبروی ما باشد و ما را به راه راست هدایت کند،انسان باز هم گمراه می شود چون سمت راست خدا سمت چپ ما می شه!! *به اصفهانیه ميگن : با لوستر جمله بسازد ميگه : من 3 تا دختر دارم يكي از يكي لوستر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم. روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده... اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن! موفق و پیروز باشی |
| پیوندهای روزانه |
|
چــــــــک نویس دوستان |
| آرشیو موضوعی |
|
جــــــــــک اس ام اس عکس از نی نی جدی و زیبا ترفند جمله های زیبا طنز عکس از پرستاران عکس...عکس...عکس مدرسه ما من و کنکور دفترچه خاطرات من و یک عدد دانشگاه |
|
RSS
|