تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد ....

                      قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط من | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*گمان کنم که زمانش رسیده برگردی،به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی،هزار بیت فرج نذر می کنم شاید،به دفتر غزلم ای قصیده برگردی،مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی،به شهر سبزترین آفریده برگردی،نگاه کن به خدا بی تو زندگی تنهاست،قبول کن که زمانش رسیده برگردی!

*برقص گویا هرگز کسی تو را نمی بیند؛عاشق شو گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است و زندگی کن گویا بهشت اینجاست..

*من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم که به من دسترسی نیست! تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست!

*امواج زندگی حتی اگر تو را به ته دریا می برند با آغوش باز پذبرا باش،آن ماهی ای که همیشه بر سطح آب است مرده است!

*وقتی از تفرقه برمی گردی/تق تق گام تو بر سنگ چه آوای خوشیست/کاش این آمدنت تا ابدیت می رفت..

*عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است،گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد.

*آدم برای آنکه فراتر بجهد باید چند قدم عقب برود

*انسان برای پیروزی آفریده شده است.او را می توان نابود کرد اما نمی توان شکست داد.   "همینگوی"

*کشتن گنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند.    "آبراهام لینکن"

*در دردها دوست را خبر نکردن خود یک نوع عشق ورزیدن است.   "دکتر شریعتی"

*خدا دوستدار آشناست.عارف می خواهد نه مشتری بهشت!    "هبوط-شریعتی"

*همه محبتت را به پای دوست بریز اما همه اطمینانت را به پایش نریز.    "امام علی(ع)"

*ترجیح می دهم در خیابان با کفش هایم راه بروم و به خدا فکر کنم نه این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.     "دکتر شریعتی"

*خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید.

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود. مراقب رفتارت باش که عادتت می شود.مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.            "امام علی(ع)"

*دوست داشتن بالاتر از عشق است.   "دکتر شریعتی"

*با صریح ترین لهجه حقیقت را بیان کن.   "امام علی(ع)"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*دوثت دارم،دوصت دارم،دوسط دارم،دوثط دارم...خلاصه همه جوره دوست دارم

*می دونی چرا ماهی ها نمی تونن حرف بزنند؟!

.

.

نمی دونی؟!

.

.

یه کم فکر کن!

.

.

آخه مسخره! خودت می تونی با دهن پر از آب حرف بزنی؟!

*عادتم داده خیال تو که تنها نشوم/یاد من هم نکنی باز به یادت هستم

*به یاد اونایی که تا یادی ازشون نکنی یادی ازت نمی کنن..

*یاد یاران هر کجا باشند بر ما واجب است.ما رفیق نارفیق شهر غم ها نیستیم.

*بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست/تا به هنگام قنوتت نبری از یادم!

*برو پایین!

.

.

.

بازم برو!

.

.

.

شصتت حال اومد؟!

*شنیدم دوباره آبروریزی کردی؟ تو آسانسور گفتی واسه سلامتی آقای راننده صلوات!

*اگه کسی بهت گفت خوشکل ! اول یه لبخند ملایم بزن بعد با مشت بزن تو چشمش تا دیگه مسخره ت نکنه!

*هیییییییییییییییییییییییییییییییس ! صداشو در نیار،اومدم یواشکی ببوسمت و برم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط من | 
 

*به ترکه می گن تولدت کیه؟میگه پنج آذر. میگن چه سالی؟ میگه :هر سال!

*ترکه به عنوان مهندس کامپیوتر استخدام می شه.آخر وقت رییس رفت ازش پرسید:خب!امروز چه کردی؟ترکه گفت:هیچی؛کلیدهای کیبورد نامرتب بود،به ترتیب الفبا چیدمشون.

*خبرنگار:برای محرم امشال چه برنامه ای دارید؟ ترکه:ما امسال 10 تا علم اضافه می کنیم،15 تا پرچم،150 تا زنجیر،12 تا قمه،با 40 نفر زنجیرزن جدید؛در مجموع انشاالله امسال دیگه پدر یزید در میاد!

*قاضی:چرا دست کردی تو جیب آقا؟ دزد:جناب قاضی خیال کردم جیب خودمه! قاضی:پس چرا پولاشو برداشتی؟ دزد:یعنی اختیار جیب خودم رو هم ندارم؟!

*ترکه سرشو می کنه داخل حجرالاسود رو بوس کنه سرش گیر می کنه،می گه غلط کردم دیگه گناه نمی کنم،خدایا منو نخور!!

*اصفهانیه زنش میمیره رو سنگ قبر زنش می نویسه:اشرف الملوک همسر دکتر رضایی:متخصص قلب و عروق واقع در خیابان انقلاب ساختمان پزشکان پلاک 117 ساعت کار 9 صبح تا 6 بعد از ظهر .تلفن:....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط من | 
 

گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش: عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!            "قیصر امین پور"

.::پوچ نوشت::. بدترین روزای زندگیم روزاییه که مجبورم یواشکی خوشحال باشم، چون باور نمی کنند خوشحالم..بدترین روزای زندگیم روزاییه که مجبورم نگاه سنگین آدمایی رو که از هیچ چیز خبر ندارند ولی فکر می کنند از همه چیز خبر دارند ،تحمل کنم ؛چون اهل فاش کردن نیستم... بدترین روزای زندگیم روزاییه که کاری می کنند که خودم نباشم.....این روزا بدترین روزای زندگیمه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط من | 
 

هیچ وقت فکری که تو سرته رو به کسی نگو چون::

اول از همه تموم تلاششو می کنه که فکرت رو عوض کنه . در جوانمردانه ترین حالت می ذاره فکرت همونی که هست بمونه اما:

اگه تصمیم بگیری تغییرش بدی بهت می گه شکست خورده ! اگه فکرت باعث بشه که تو تغییر کنی بهت می گه شکست خورده ! اگه به چیزی که تو فکرته نرسی بهت می گه شکست خورده ! و در بهترین و خوش بینانه ترین حالت اگه بهش برسی............ – خوشحال نباش – چون منتظر یه مشکل کوچیک می مونه تا بازم بهت بگه شکست خورده !

آهان ! یادم رفت ، اگه بخوای دیگه بهش فکر نکنی........ بازم بهت می گه شکست خورده!!

کلا شکست می خوری... فکر مثل راز می مونه؛ رازهاتو برای خودت نگه دار..هیچ کس نه محرمه نه مرهم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط من | 
 

برای اعتراف به کلیسا می روم! 

رو در روی علف های روییده 

بر دیواره ی کهنه می ایستم 

و همه گناهان خود را اعتراف می کنم! 

بخشیده خواهم شد به یقین 

زیرا علف ها  

بی واسطه با خدا حرف می زنند..

 حسین پناهی   

و چه زیبا و ساده بر سر مزار پناهی نوشته اند:  

« حسین پناهی 

     شاعری.. 

      نویسنده ای.. 

       بازیگری.. 

        کارگردانی.. 

         و انسانی.. 

          که آمد شهریور ۱۳۳۵ 

           و رفت مرداد ۱۳۸۳ » 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط من | 
 

سلام

روزی که آمدی یادت هست؟؟! بگذار برایت بگویم.. شب جمعه بود . آسمان بی شک ستاره باران .زمین بی تاب . ماه با تمام وجود چشم انتظار . آدم های خوب خدا هم منتظر...یادت هست وقتی آمدی چه شوری پیچید در زمین؟! یادت هست آدم بد های قصه خدا ترسیده بودند؟! یادت هست ؟؟!

می دانی شده است هزار و صد و هفتاد!! ای کاش ساعت و روز و ماه بود! شده است هزار و صد و هفتاد سال که رفته ای! می دانستی؟؟!

هم پیش از تو ، هم پس از تو گفتند برخواهی گشت . حتی خودت هم بهمان قول برگشت داده بودی ! می دانی که به عهد باید وفا کرد؟!

خسته ات کردم. این همه آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم فردا جمعه هست . به یاد جمعه آن سال ها!

آسمان دیگر آنقدرها ستاره ندارد اما غصه نخور. آنقدر ستاره برایت به خانه هایمان آویزان کرده ایم که نگو! آنقدر به در و دیوار شهرهامان ستاره های کوچک و بزرگ چسبانده ایم که شاید از بی ستارگی آسمان قدری کم کنیم. دیگر به آن همه ستاره که کنارت هست ببخشمان! باور کن زمین بی تاب است.می دانم؛  می دانم به روی خودش نمی آورد اما تو باور نکن. بیچاره از روی تو خجالت می کشد، آخر نمی دانی چه ها کرده اند زمینی ها! ماه هم که می دانی کامل کامل است، شده است ماه نیمه شعبان! آدم های خوب خدا را که می بینی دیگر؟؟! دلهره هاشان را می بینی؟! میبینی مثل بچه های چهار ساله چشمشان را دوخته اند به در خانه خدا که ببینند بزرگشان کی می آید.از تنهایی می ترسند..از آدم بدها برایت نگویم بهتر است نمی خواهم روز زیبایت را خراب کنم ..

اوضاع را میبینی؟! شده است درست مثل هزار و صد و هفتاد و پنج سال پیش! همه چیز جور است فقط تو را کم داریم که بیایی و یک بار دیگر نیمه شعبانی بسازی به یاد ماندنی. به خدا اگر بیایی آدم خوب ها جانشان را فدایت می کنند .اگر بیایی زمین بعد از سال ها همه اش شادی می شود . اگر بیایی زورمان به این آدم بدها می رسد و پدرشان را در می آوریم!

سرت را درد آوردم می دانم اما چاره ای نیست! دلهامان تنگ است خب . خسته شدیم به خدا . نمی آیی؟؟!

 راستی؛ آمدنت مبارک ...

** اللّهم عجّل لولیک الفرج **

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط من | 
 

مامانم می گه بیا با هم دوست باشیم !

دوستم می گه بیا مثل دو تا خواهر با هم حرف بزنیم !

خواهر کوچیکم اصرار داره که فکر کنم ما هم سنیم !

هم سنیم واسم ادای مادر بزرگا رو در میاره !

مادر بزرگم مدام می خواد برام مادری کنه !

و این داستان ادامه داره...

چرا کسی دوست نداره جای خودش باشه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود !

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

درانتظار تو

کنار این قطار رفته ايستاده ام ...

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام ...!

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط من | 
 

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

"دکتر شریعتی"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط من | 
 

می خواستم برم سفر دور دنیا!

خیلی خوشحال بودم. تو راه خونه به هر آشنایی که می رسیدم بهش می گفتم می خوام برم سفر دور دنیا..

اولی خندید و رفت!

دومی گفت آخه نونت کمه آبت کمه سفر دور دنیات چیه؟! گفتم چطور مگه؟! هیچی نگفت،خندید و رفت!

سومی در حالی که ابروهاش با هم زاویه هشتاد درجه درست کرده بودند(تعریف ریاضیک عصبانیت!) بهم برگشت و گفت: مگه ایران اسلامی چشه که می خوای بری بلاد کفر؟! اونم با این آمفولانزای خوکی..تازه "خــوک؛ این حیوان حرام گوشت!" .دیگه دین و ایمون مردم رفته..اللهم عجل لولیک الفرج!

چهارمی گلوشو صاف کرد، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و سرشو سه بار مثل پاندول ساعت تکون داد و یه پوزخند زد( توصیف یک روشن فکر(نما!)) بعدش گفت همین شماها هستید که عرض(!) مملکت رو خارج می کنید،اونم واسه هیچ و پوچ!همین شماها هستید که با کارای احمقانه تون باعث شدید ذخیره عرضی ایران روز به روز کم و کمتر بشه!همین شماهایید که سهم ایران از دریاچه خزر(نه مازندران!) رو کم کردید! اصلا چرا دارم با تو حرف می زنم! سخت ترین چیز،قانع کردن یک احمق است!! عصبانی شد و بی خداحافظی رفت!

پنجمی در حالی که کفش ملی پاش بود و چادر ملی سرش بود بهم گفت چرا به جای این که بری دور دنیا بچرخی نمی ری ایران خودمونو بگردی؟! بعدم رفت و سوار سمند(خودروی ملی!) شد و رفت!

ششمی  گفت با هواپیما ؟؟! خدا بیامرزدت..

هفتمی گفت کارت اشتباست! گفتم چرا؟! گفت اشتباست حالا من هر چی بگم تو باز دلیل میاری!

هشتمی گفت برو!

نهمی منو بغل کرد و گفت دلم واست تنگ می شه...بغلش کردم و گفتم منم دلم واست تنگ می شه. به یادتم!

رسیدم خونه..رفتم و ساکم رو بستم..فرداش پرواز داشتم!

 

.::پ.ن::. این من ، من نیست! 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط من | 
 

امروز هم اومد . بعد از یک سال!

چند روزی بود که فکرم مشغوله پیدا کردن بهترین بود. مشغوله پیدا کردن قشنگ ترین و باحال ترین و خلاقانه ترین و – صفت های برترین این چنینی - ! اما طبق معمول موردی یافت نشد.

یهو قسمت ایکی اوستان صفت مغزم به کار افتاد و جمله ای اومد سر زبونم (و شایدم نوک انگشتای دستم)(جهت تایپ)(بازم توضیح بدم؟!)..................... بهترین ها همان ساده ترین هاست!!

البته این که این جمله رو قبلا جایی خوندم و الان یادم افتاده یا این که قبلا جایی نخوندم و الان یادم افتاده رو نمیدونم و این قسمت ماجرا مربوط می شه به قسمت کارآگاه گجت صفت ذهنم که همین الان اونو مسئول پیگیری می کنم!

خلاصه ش این که دومین سال تولد وبلاگم به همین سادگی اومد و منم می خوام به همین سادگی بهش بگم  

   تولدت مبارک  

 

.::تو پرانتزی::. (وبلاگکم داری بزرگ می شی پس شروع کن به بزرگ فکر کردن.البته تو که نه!اما به بعضیا بگو شروع کنن به بزرگ فکر کردن و بزرگ نوشتن و ساده نوشتن!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط من | 
 

حســـین(ع) به دنیا آمد و خداوند  لبخند زد.

مستانه می خندید که ناگهان روزی گرم و پر از تشنگی پیش چشمش آمد. روزی پر از تنهایی و بی کسی...مدام می شنید کسی فریاد می زند : "هل ناصر من ينصرني؟؟!" صدا برایش چه آشنا بود.فکر کرد! آری این حسین است.تنهایی حسین ، خنده زیبای خدا را از لبش برد.

حسین یار می خواهد. همراه می خواهد.کسی باید باشد که با حسین عشق را معنی کند.کسی باید باشد که حسین را حس کند،بشناسد،بفهمد. کسی باید باشد که حسین به او تکیه کند.حسین کسی را می خواهد اما..هیچ کس نبود.

پس خدای مهربان تصمیمی گرفت. خدای عاشق ما تصمیم گرفت بسازد. مردی از جنس عشق. مرغوب ترین و خوشبوترین خاک را برداشت و با زلال ترین و پاکترین و مهربان ترین آب در هم آمیخت.هر چه عشق داشت و هر چه مهر داشت و هر چه عظمت داشت(کمی کمتر!) در آن به امانت گذاشت. از روحش در آن دمید و دلی در آن نهاد به وسعت دریاها،به ظرافت باران و پاکی آب! ظرف دلش آماده شده بود.خدا امانت اصلی را در آن جا داد. امانت اصلی حسین بود !

خدای خوب ابوالفضل را پیشکش حسین کرد.حسین دیگر تنها نبود...

در ابدیت زمان تعریف نشده است .اما برای ما زمینی ها شگفت انگیز است که حسین به دنیا آمد ....و فردایش ، عباس!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط من | 
 

.::د.ن(دل نوشت)::.حال من بد نیست غم کم میخورم / کم که نه هر روز کم کم میخورم / آب می خواهم، سرابم می دهند / عشق می ورزم عذابم می دهند

.::د.ن(دل نوشت)::.من خودم خوش باورم گولم مزن! / من نمی گویم که خاموشم مکن / من نمیگویم فراموشم مکن / من نمی گویم که با من یار باش / من نمی گویم مرا غم خوار باش / من نمی گویم،دگر گفتن بس است / گفتن اما هیچ نشنفتن بس است / روزگارت باد شیرین! شاد باش

.::د.ن(دل نوشت)::.هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! / هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! / هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می  گریخت / چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست / گاه بر روی زمین ذل میزنم / گاه بر حافظ تفأل میزنم / حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت / ما ز یاران چشم یاری داشتیم 

.::پ.ن(پس نوشت)::.این پست کاملا بی ریشه ست. اصل و نسب نداره و همه ش حاشیه ست. اما برای حفظ بنیان ادبی جامعه(!) اصل شعر در ادامه مطلبه!                    

.::پ.ن(پوچ نوشت)::.برای یه ثانیه حس بدی بهم دست داد. حس بی معرفتی کسایی که..! حس بدی بود.اما گذشت(شایدم می گذره..)!

::.نتیجه گیری::. کم کم داره باورم می شه:: همیشه فاصله ها حریف خاطره ها می شوند..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM