تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

چقدر حرف دارم برای اینجا! از روز تولدم گرفته تا همین امروز..

تولد ! روزی که خوشحالم کردند دوستایی که به یادم بودند . روزی که فهمیدم می تونم حس جدیدی نسبت به همکلاسی های دانشگاه پیدا کنم . روزی که با یه حساب سر انگشتی تعداد برادرامو از صفر به چنتا افزایش دادم . روزی که قشنگ بود و موند!

فردای روز تولد ! روزی که قسمت آخر شمس العماره ، قسمت آخر دلنوازان ، مسافران و یکی از قسمتای قشنگ زیر آسمان شهر رو گذاشت و منم مجبور شدم بچسبم به تلویزیون !

فرداش(دیروزِ امروز) ! امتحان آمار...آماری که مخلوطی بود از گسسته پیش دانشگاهی،جبر سوم دبیرستان و آمار دوم دبیرستان...منفورترین درسهای زندگی من البته بعد از فیزیک! و به علت وقایعی که روز قبل از امروز رخ داده بود و ناهماهنگی های صدا و سیما با اینجانب این امتحان شد فجیع ترین امتحان دوران تحصیل من(با محاسباتی که انجام دادم اگه خیلی خوب صحیح کنه و استاد مهربونی باشه و شانس باهام یاری کنه می شم.....3! اما از اونجایی که همه می  گن بد صحیح می کنه و استاد قصاب صفتیه و از قدیم الایام من خودم رو فردی بدشانس به حساب می آوردم می شم 3- !) و این یعنی یه حذف درس و این یعنی هر ترم یک حذف! روز پر ماجرایی بود و با این که صبحش با اون امتحان وحشتناک مرگ رو جلو چشمام دیدم عصر همه ش پر از دوستی بود و عشق! بیرون رفتن با رفیق شفیق..عزیزی که مدتها بود اینقدر خوشحال و خانوم ندیده بودمش..خدایا شکرت که دوستم همون موجود شادی شد که بود....

امروز ! روزی که من دوباره به این نتیجه رسیدم که چقدر وبلاگ گروهیمون رو دوست دارم و دوست دارم. هنوزم نتونستم دلیل اینو کشف کنم اما واااای عاشقشم! البته امروز روزی بود که یه کم هم به خودم اخم کردم که چرا توی سه تا کلمه حرف که می زنم چهارتاش تیکه ست و تصمیم گرفتم یه فکر اساسی برای این مشکل حاد بکنم..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط من | 
 

وای باران

     باران

شیشه پنجره را باران شست

 از دل من اما

   چه کسی نقش تو را خواهد شست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط من | 
 

هـــِ ـــی دوست ! چقدر با این تویی که تو نیست احساس غریبگی می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط من | 
 

حکایت آقای پدر و مهربان حکایت غریبی نیست! حکایت قدیمی عشق..

دانیال؛  آقای کوچک ِ خانه مهربان این هاست! آقای کوچک با این که کوچک است،  شده است بزرگترین آزمایش زندگی دو مهربان! آقای پدر را اگر بشنوی، یاد قهرمان قصه اسماعیل می افتی! قربانی کردن را به چشم دارد می بیند انگار، اما راضیست به رضای خدا! شنیده است مرد باید سخت باشد مثل یک کوه! اما این مرد، چون پدر است گهگداری سخت می شکند! گفتند خواستی هم بشکن اما نه جلوی چشم های مهربان! مهربان نباید پریشان تر از این بشود که هست ! آقای پدر هم حرف گوش می دهد و احساس بغض که می گیرتش پناه می آورد به صفحه های بی روح این دنیاچۀ  مجازی و با حرف هایش روح می بخشد، هم به این دنیای کوچک و هم به قلب های کوچک عابر های پیاده که از آنجا می گذرند!

---------------------------------------------------  

 ---------------------------------------------------

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بی فرهنگی های رایج در اتوبوس های واحد::

آدامس ترکاندن -----> در این روش فرد اعصاب خوار سعی در ترکاندن آدامس به شیوه های مسابقات جهانی ترقه بازی و یا بالون سازی دارد که هر کدام از این روش ها اثرات خاصی بر اعصاب فرد مفلوک می گذارد. به این ترتیب که در روش برگرفته از مسابقات جهانی ترقه بازی با هر ترقه ای که ترکیده می شود سه کیلو مورچه فرضی به مغز فرد مفلوک وارد شده و شروع به جویدن اعصاب وی می کنند.و این ماجرا تا وقتی که اعصاب خوار محترم نفس در سینه دارد ادامه پیدا می کند! در روش دوم که چند وقتیست از رده خارج شده اما باز هم مریدانی دارد اعصاب خوار ابتدا نفس گیری می کند و سپس با تنظیم نفس سعی در ساختن بزرگترین بالون جهان دارد!در حالی که بی خبر است حین ساختن این بالون یک عدد ملخ فرضی به مغز فرد مفلوک وارد می شود و به محضی که بالون مذکور پاقی می ترکد ملخ یک گاز گنده از مغز مفلوک می کند و میجود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط من | 
 

سلام عزیز اصفهانی!

وقتی هستی چقدر همه چیز قشنگه! پل های قدیمی وقتی از تو نور می گیرند قشنگترند انگار! نه این که بگم بی تو نیستند اما کم هستند! راستی تو که نبودی می گفتند سی و سه پل در حال خراب شدنه! خوب می دونی اینا همه ش بهانه بود اون بیچاره از دوری تو داشت دغ می کرد!خوب شد اومدی!امشب که از کنارت رد می شدم چقدر چشم دنبالت بود! ماشالا! جای خدا بودم اسفند دود می کردم مبادا دوباره چشمی شوری کنه و تو خیال رفتن به سرت بزنه!آدم ها چه عشقی می کردند! از انعکاس برق چشمهاشون فهمیدم!معلوم بود که گمشده شون پیدا شده!

چه حاالی به ما دادی عزیز اصفهانی...همیشه زنده باش زنده رود جان!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بعد از دوران غرورآفرین دبستان که نمره بیست از ورودی کوچه به خانواده ارجمند چشمک می زد و والدین غرق در الطاف الهی به خاطر در بر داشتن همچین نوگل گوهر صفتی مشغول شکر بی وقفه باری تعالی بودند.... با تکیه بر شعر پر مفهوم و ناب لهراسبی و قسمتی که می گه "من از تکرار بیزارم"، اینجانب عزمم رو جذب و جزم و در این مایه ها کردم و تصمیم کبری ای گرفتم که حتی کبری هم طی بیانیه ای اعتراض آمیز اعلام کرد:"کم آوردم! "! تصمیم از این قرار بود که از این به بعد نمره ننگ آور و به اصطلاح و اشتباه افتخارآمیزه بیست رو به زندگیم راه ندم و پاشو از بیخ ببرم!

ولی از اونجایی که همیشه موانعی بر سر راه قرار می گیره؛مسیر پر پیچ و خم زندگی منم همیشه موانعی داشته که باعث می شده من به هدف والا – این هدف عزیم و عظیظ -  نرسم !

از وقتی که به طور مخفیانه در حال اجرای طرح بودم ،عناصر معلوم الحالی همیشه سعی داشتند من رو به منجلاب بیست گرفتار کنند ولی من مثل همیشه استوار و پابرجا بودم.. اول،دوم راهنمایی همیشه فکر می کردم بزرگترین مانع من برای رسیدن به هدف والا، یک عدد دبیر مرد هست که با وجود اون و با توجه به ابهت ظاهری و شاید باطنی؛من سر تسلیم فرود بیارم و مثل سوسک بشینم درس بخونم..این ترس همیشه آزارم می داد و حتی شده بود کابوس شبهایی که تا صبح تلویزیون میدیدم! تا این که مانع پدیدار شد ولی... هیچ تحولی در وضعیت درسی من پیش نیومد و هنوز همون که بود ، بود ...!

بعد از این سعی کردم بزرگترین مانع بعدی رو پیدا کنم و تجهیزات دفاعی-امنیتی خودم رو آماده کنم.. اون مانع بزرگ چیزی نبود جز....یک عدد همکلاسی از جنس مخالف!! با خودم می گفتم اگه این مانع سر راهم سبز بشه دیگه راهی نیست جز درس خوندن و کم نیاوردن! این مانع هم بالاخره سیرت پلید خودشو نشون داد و سر راهم ظاهر شد..اما من بر خلاف این که فکر می کردم بیدی هستم که با این بادها می لرزم؛بیدی نبودم که با این بادها بلرزم!! و این مانع هم با موفقیت سپری شد..

بعد از این مانع برداری خفن ، با خودم گفتم که دیگه مانعی نیست اما چند روزی که از اون پیروزی ظفرناک گذشت به خودم اومدم و فهمیدم هنوز موانعی نور بالا می زنند..مانع بعدی چیزی نبود جز استادی که از قبل من رو بشناسه و من هم بشناسمش! وقتی فکرش رو می کردم که قراره سر کلاس استاد آشنایی بشینم و درسش رو بلد نباشم احساس ضایعگی بدی بهم دست می داد "چنان که قابل وصف نیست" !... مدتی سر در گریبان فرو بردم و شب هایی که تا صبح سر کامپیوتر تاق تاق بر کیبورد میفشردم این کابوس با من بود که این مانع چه بلایی بر سر اون هدف والا میاره! خدا رو صد کورور(!) شکر که نمردم و این مانع هم دیدم! و البته این مانع هم مثل بقیه رد شد...

و هم اکنون که الطاف الهی شامل حال این حقیر شده و همه اساتید در حالت ذکور به سر می برند و نیم بیشتری از همکلاسی ها نیز! و همچنین خدای مهربان سنگ تمام گذاشته و من رو از نعمت استاد آشنای در حال ذکر(مذکر) بی بهره نگذاشته.. دوست دارم از همین تریبون و با چشمهایی مال آ مال از اشک شوق و در حالی که به این هدف والا نائل شدم، اعلام کنم:: «من هستم؛ یک مسافر!!»..

پ.ن:: از پانزده تا بیست،بیست محسوب می شود..

پ.ن:: دوست دارم بدونم اون دنیا،چه بلایی سر آدم هایی که آدم نمی شن میاد!

پ.ن:: بار الها؛ مددی! درس ها غریبند و میان ترم ها قریب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خوشحال و سرخوش داری ایمیلت رو چک می کنی و وسطاش تصمیم میگیری جهت اکرام سال اصلاح الگوی مصرف دو سه چهار تا وبلاگم باز کنی و یه نظارتی هم روی مطالب و نظرات نوشته شده توی وبلاگ گروهی دانشگاه داشته باشی!!

یه دفعه یه نظر چشمت رو می گیره.. ..

""سلام محبوبه جان نمیدونم تو اون کسی هستی که من میشناسم یا نه؟؟؟ تو دبستان شهید عزیزی درس نمی خوندی؟من ستارم...!!""

برق از سرت می پره!یادت میاد که توی دبستان یه دختری باهات دوست بود به اسم ستاره اما هرچی فکر می کنی فامیلش یادت نمیاد!کلی التماس حافظه تو می کنی که یه کم به کار بیفته اما حافظه گرامی مثل همیشه چموش و لجبازه و همکاری نمی کنه! می ری سراغ عکسای دبستان... واااااااااااااااااااااااااااای!!  اونجاست که هرچی خاطره بوده یادت میاد..بچگیای خودتو می بینی و هم کلاسی های اون روزات که الان ده سالی هست ازشون خبر نداری!پشت عکس ها رو نگاه می کنی می بینی مامانت اون روزا که تو بچه بودی ازت خواسته اسم بچه ها رو از چپ به راست بگی تا بنویسه پشت عکس! دوست داری مامانت رو محکم بغل کنی و ازش تشکر کنی! پشت اون یکی عکس رو می بینی...نوشته تقدیم از طرف ستاره...! وای فامیلشم فهمیدی!! خدایا ما چقدر به هم نزدیک بودیم!!

از خودت خجالت می کشی! چقدر فراموش کار!

یاد روزای دبستان می افتی! دیگه خاطره هاست که میاد(به عبارتی می پاشه!) دیگه هر اسمی که میبینی یه خاطره میاد!هر عکسی که میبینی اون لحظه میاد جلوی چشمات! ا ا ا ! چرا چشمات خیس شد..! نمی دونی چرا؟! خوشحالی از این که ستاره رو پیدا کردی؟! ستاره که نه...نماینده تموم خاطرات دبستان... یا ناراحتی؟! از این که این همه قشنگی چه زود گذشت و چقدر بزرگ شدی...

یاد بچگی ها و تموم بچه بازی هاش بخیر..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM