تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

دبیرستانشم قبول شدیم(به کوری چشم خیلیا!)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط من | 
 

نمی دونم شما این جوری هستین یا نه! اما ما این جور بودیم

حالا چه جور؟!

این طور که بعد از یه مدت می تونستیم شخصیت یه انسان(ترجیحاً معلم ها) رو تو یه میوه،شخصیت خونواده و یا حتی جانور(به ندرت!) پیدا کنیم..این خونۀ کوچیک ما هم حاصل سال ها تلاش بی وقفه متخصصان بومی ما هست که البته سال پیش دانشگاهی به ثمر نشست و خوشبختانه نتیجه بخش بود و در مدت کوتاهی سراسر جهان رو فرا گرفت!(چه جوگیر شدم یهو)...اینم بگم،ما قصد توهین به هیچ معلمی رو نداریم(؟) این القاب ساختگی هم فقط از روی احساسه، پس دنبال هیچ دلیل منطقی،علمی،روانشناختی و ... نباشید!بازم می گم قصد توهین به هیچ بنی بشری رو نداشتیم اما اینه دیگه کاریشم نمی شه کرد!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تمام شد.

          بروید!

               خدا نگهدارتان باد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند کیلو ازآخرین کیلویی...

 

- یکی از بچه های ریاضی یکی از معاونان را در مدرسه زندانی کرد تا از او مجوز خروج از مدرسه بگیرد!

 

- دبیران محترم توجه داشته باشید که هر چه در مدرسه بگویید بر ضد شما در این خبرنامه استفاده می شود:

یکی از معاونان در روز بازارچه خیریه به یکی از دبیران فرمودند:خب حالا یه کادو برای خانمتون بخرین.

و این دبیر محترم فرمودند:آخه مسأله اینجاست که من یه خانم ندارم!!

از بچه های مدرسه خواستاریم که هر کس شمارۀ همراه خانم این دبیر محترم را دارند به اطلاع ما برسانند تا به اطلاعشان برسانیم!

 

- جدیداً بعضی از دبیران از دست دانش آموزان دست به خودکشی می زنند.چند روز پیش یکی از دبیران فیزیک زیر تور بسکتبال ایستادند و به دانش آموزی که داشت بازی می کرد فرمودند:بزن!اتفاقاً توپ داخل سبد افتاد و مستقیماً به سر ایشان اصابت کرد!

 

- در راستای صمیمی شدن بعضی از دبیران با بروبچ،یکی از دبیران مذکور! برای تسلی خاطر یکی از دانش آموزان پیش ریاضی که در حال اشکریزان بود دستی در موهای ایشان کشیده و فرمود:گریه نکن دختر،گریه نکن!

 

- یه خبر در گوشی(خواهشاً به کسی نگین!) :یکی از دبیران محترم صبحانه نون و پنیر و خیار و نسکافه با پولکی میل می فرمایند!

 

- قابل توجه دبیران فیزیک:لطفاً با خودکار بچه ها گوشتان را نخارانید!

- یکی از دبیران ادبیات به شدت اصرار دارند که بچه ها عمق هنر شاعر را درک کنند.به همین خاطر سر کلاس ریتم شعر را به بچه ها چنین یاد می دهند: دی ریم ریم ریم دی ریم ریم ریم دریم ریم  و یا در حالت بهتر: دارام رام رام دارام رام رام دارام رام!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز رفتم سراغ تقويم...آخي ي ي 13 روز ديگه مونده تا تموم شدن 12 سال دانش آموزي...چه قدر قشنگ!! توي اين 12 سال چي كارا كرديم واي!!

يادمه پنج سال دبستان مثل بچه هاي خوب مي رفتيم سر كلاس،معلم مي يومد،بلند مي شديم سلام مي كرديم،معلم مي گفت بشينيد و ما هم ميشستيم،معلم شروع مي كرد به درس دادن،ما هم سر تا پا گوش بوديم،اگه خيلي جرأت به خرج مي داديم يواشكي حرف مي زديم كه اونم تا معلم مي فهميد چنان جذبه اي از خودش نشون مي داد كه مي گفتيم:"خانوم ببخشيد"!...توي دبستان معلم بهداشت داشتيم!مي گفت پفك نخوريد،چيپس نخوريد،اينا بده!...يادمه اگه يه وقت يه نفر سر جلسه امتحان چشمش به برگه بغل دستيش مي افتاد زنگ تفريح نزديك به نصفي از بچه ها سر ميز خانوم بودن!!آخه دبستان،تقلب زشت ترين كار دنيا بود!...اون وقتا موقع امتحان بايد روي هر نيمكت دو نفر ميشستن و بينشونم بايد دو تا كيف مي ذاشتن!

يادش بخير پنج سال اين جوري گذشت...

دوران دبستان تموم شد و رفتيم راهنمايي...

سال اول كه انگار از دبستان copy كردن مارو و توي راهنمايي هم past كردنمون!اما سالهاي بعد...

اون سالا مثل بچه هاي خوب مي رفتيم سر كلاس،بعضي وقتا هم بچه هاي بدي مي شديم و كلاسها رو دو در مي شديم،معلم ها مي يومدن اما با يه ربع تاخير! وقتي مي يومدن پا مي شديم و سلامي مي كرديم و ميشستيم،معلم شروع مي كرد به جزوه گفتن ما هم شروع مي كرديم به نوشتن،مي تونستي حرف بزني مي تونستي هم حرف نزني!البته بعضي معلم ها يه كم جذبه داشتن!سر كلاس گشنمون مي شد! شايد هم يه چيزايي زير ميزي مي خورديم،زنگهاي تفريح دكه كوچيكي توي حياط مدرسه داشتيم كه چيپس و پفك مي فروخت!سال اول سر در گم بوديم "يه دلم مي گه بخر بخر يه دلم مي گه نخر نخر"! اما سالهاي بعد خوب شد! امتحانها كه مي شد دو نفري ميشستيم ولي يه كيف مي ذاشتيم بينمون كه اونم تا جايي كه امكان داشت خاليش مي كرديم!تقلب هم بعضي وقتا پيش مي ياد ديگه! اما اگه معلم مي ديد واي ي ي چي مي شد!سال سوم كه شد انگار داشتيم براي دبيرستان آماده مي شديم،چنتايي اعتصاب راه انداختيم كه معمولا در نطفه خفه مي شدند...يه دسته درم شكونديم!خيلي كاراي ديگه هم كرديم...اما سوم هم گذشت و خاطره شد...

دبيرستان...

مثل بچه هاي خوب نمي رفتيم سر كلاس،بعضي وقتا هم بچه هاي بدي مي شديم و مي رفتيم،معلم ها اغلب نمي يومدن،گاه گاهي هم مي يومدن اما با تاخير! معلم ها كه مي يومدن ما كار داشتيم يا حواسمون نبود و بلند نمي شديم اونها هم عادت كردند – يادش بخير پارسال وقتي معاونمون اومد سر كلاس دبير فيزيك هي مي گفت برپا برپا..اما واژه نا آشنايي بود!ما هم بعد از چند بار تكرار تازه فهميديم داره مي گه برپا! اما ديگه كار از كار گذشته بود و ما هم زحمت برپا به خودمون نداديم! – هر وقت معلم مي يومد شروع مي كرد به حرف زدن،گاهي حرفاش قيمتي داشت و گاهي هم حرف مفت مي زد!البته ما زياد دقت نمي كرديم آخه خودمون حرفاي مهمتري داشتيم!خلاصه ما حرف مي زديم و اون هم حرف مي زد،بعضي وقتا هم كه حرف زدناي ما بالا مي گرفت ايشون ساكت ميشد تا به قول خودش ببينه حرفا ما كي تموم ميشه!بعضي معلم هاي لوس هم قهر مي كردن و مي رفتن پيش خانوم مدير! البته بعضي معلم ها هم چنان جذبه اي داشتن كه با ترس و لرز نفس مي كشيديم كه البته بسيار كمياب بودند! دوران دبيرستان معمولاً گشنمون مي شد اما خداييش آدماي با ادبي بوديم چون هر چي مي خورديم به معلم هم تعارف مي كرديم!امتحان ها معمولا لغو مي شد،اگه هم لغو نمي شد عقب انداخته مي شد،اگه هم نمي شد اصولاً مشورتي بود،امتحان تك نفره خيلي كم پيش مي يومد!سر جلسه امتحان تقلب به وفور ديده مي شد،وقتي هم كه معلم تقلب رو مي ديد لبخند مي زد،ما هم به رسم احترام و در جواب لبخند،لبخند مي زديم!بگم البته هميشه استثناهايي هست..!زنگ هاي تفريح كه مي شد مجبور بوديم به طور مخفيانه از مدرسه بريم بيرون و از مغازه نزديك مدرسه چيپس و پفك و خوراكي بخريم و بياريم بخوريم،آخه دكه مدرسه بيشتر وقتا بسته بود چون مسؤل دكه هم مستخدم بود،هم مسؤل كپي كردن،هم دربون مدرسه،هم سرويس چنتا بچه ها و احتمالا مدير هم بوده! دوران دبيرستان معمولا در حال اعتراض و اعتصاب بوديم،معمولا هم توي اتاق مدير و معاون بوديم اما از اونجايي كه مديرمون حضور فعال و مؤثر داشتند تموم مصيبتها سر معاون بيچاره هوار مي شد و آخرشم با فرياداي پي در پي ايشون متفرق مي شديم!!

همين طور گذشت و گذشت تا اين كه 13 روز ديگه تموم مي شه...

چه قدر پيشرفت كرديم از دبستان تا دبيرستان!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 2:45 قبل از ظهر  توسط من | 
 

تصمیم گرفتم روز معلم به اقارب(مدیرمون)! زنگ بزنم و بهش تبریک بگم هرچی باشه اون سردم دار معلم هاست!!بعدش با خودم گفتم خوب،حالا زنگ زدی،میگه بله بفرمایید،میگی بـــه!سلام خانم اقارب روزتون مبارک ازتون ممنونم به خاطر....! به اینجاش که رسیدم نمی دونستم چی بگم!به خاطر چی ازش تشکر کنم!!توی دفترچه خاطرات ذهنم چهار سال قبل رو دوره کردم...

 

  - خانم اقارب به خاطر سال اول که معلم عربی ما بودین و نیم ساعت از زنگ گذشته به کلاس می یومدین و نیم ساعت به زنگ مونده به خاطر مشغله ی زیاد مدیریت!ما رو بدرود می گفتین و می رفتین ازتون ممنونیم

  - به خاطر تدریس بسیار عالی! درس عربی 1 که به قول بعضی ها پایه عربی دو سال بعده ممنونیم

  - ممنونیم به خاطر حضور همیشگیتون(؟) در مدرسه

  - ممنونیم که با انجام به موقع وظایفتون، با این که مدرسه ما یکی از بهترین مدرسه ها بود،همیشه معلم های خوب نصیب مدرسه های دیگه می شد...اما خوب معلم های خوب خوب خوبی هم داشتیم و داریم که به گمانم از دست شما در رفته وگرنه اینها هم به مدرسه های دیگه هدیه می دادین

  - ممنونیم که سال سوم تلاش خودتونو ن-کردین و گروه رباتیک سونیا و بهار نتونستند به آمریکا برن و مقام بیارن،خدارو شکر که امسال با تلاش خودشون و فقط تلاش خودشون نفر اول خوارزمی شدن

  - ممنونیم که همیشه وقتی با اعتراض های ما روبرو می شدین تنها کاری که می کردین تبسمی شیرین و زجرآور تحویل ما می دادین و دست نوازشی بر سر ما می کشیدین....چه قدر اعتراض ها بود که همینجوری سرکوب شد

  - ممنونیم از این که تلاش خودتونو ن-کردین تا کلاسهای پیش دانشگاهی مثل خیلی از مدارس سمپاد و البته غیر سمپاد! از تابستون شروع بشه تا ما از آزمونهای سمپاد عقب نباشیم،تا مجبور نشیم تا هفته آخر فروردین مدرسه بیایم،تا...

  - ممنونیم از این که سعی خودتونو کردین تا با همون قیافه مهربان(نما)! ما رو قانع کنین که دادن آزمون های سمپاد واسه پیشرفت ماست نه پیشرفت موقعیت شما به عنوان مدیر مدرسه

  - ممنونیم به خاطر ساناز...

  - ممنونیم از این که روز سوم ساناز با حضور خودتون برای خونوادش تسلی خاطر بودین،بگذریم از این که حضور شما توهمی بیش نبود و شما به جای مسجد توی یه سمینار مهم در تهران بودین

  - ممنونیم که بعد از برگشتن از تهران یه مراسم ساده برای ساناز ن-گرفتین

راستی شنیدیم پسر داییتون مرده! همدردی ما بچه های پیش،مخصوصاً ما الفی ها رو بپذیرید!از دست دادن یه آشنا خیلی سخته!!

  - خلاصه ممنون...

این تمام حرفهایی بود که اگه بهش زنگ میزدم می گفتم...پس ترجیح دادم زنگ نزنم!!

شاید خودش یه روزی بفهمه در حق ما چه ها کرده

شاید هم یه روز تصمیم گرفت به جای نصیحت های بی جا و بی تاثیر،چند ساعتی-نه ،چند دقیقه ای- به حرفای ما گوش کنه.شاید هم اون ما رو قانع کرد و روز معلم سال بعد دانش آموزایی رو داشت که بهش زنگ بزنن و روز معلم رو تبریک بگن!

ای کاش...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بازارچه خیریه:

 

حدود چهار ساله(از بدو ورود ما تا الان که آخرین سالمونه) که اواسط آخرین ماه سال  یعنی سه روز 14،15و16 اسفند بازارچه کوچیکی توی مدرسه راه می افته به اسم"بازارچه خیریه".این بازارچه رو غرفه های مختلف تشکیل میدن که خوشبختانه یا متاسفانه تمام غرفه ها حاصل تلاش بچه های همین مدرسه هست!!غرفه هایی مثل کارت تبریک ،گل فروشی،کتاب،کارهای هنری،سیب زمینی سرخ کرده،اسنک،آش،بندری،سمبوسه ،آیس پک،ماشین معلم شویی و .....!البته قابل به ذکره که خوردنی هایی مثل اسنک و اینا تو خود مدرسه با رعایت کامل بهداشت!!

(مثلاً استفاده از دستکش اما دستکش های چند بار مصرف پاره شده و یا کفگیر ملاقه هایی که با وجود این که کفش روشون می ره نمیشکنن!!)خلاصه این که این بازارچه محصول تلاش و زحمت غرفه داران و صد البته شور نیکوکاری! در بچه های مدرسه و چه بسا بقیه مدارسه(البته بقیه مدرسه ها تا به بازارچه می رسن جیباشون یهو خالی می شه و بازارچه را با نمایشگاه اشتباه می گیرند!).از لحاظ قیمت این غرفه دارای عزیز بچه ها و البته معلمها رو قلک های پولی فرض می کنن پر از پول که احساس سنگینی می کنن پس باید تمامی تلاششون رو برای سبک کردن این قلک ها انجام بدن!!قیمت ها گروووون اما ما هم نیکوکااار این به اون در!ما که امسال دیگه آخرش بودیم! نه که پیش بودیم غرفه و اینا رو بی خیال شدیم و ترجیح دادیم به جای تولید کننده مصرف کننده باشیم و بعدش با خودمون گفتیم یعنی چی ما که حق آب و گل به این مدرسه و مخصوصاً این بازارچه داریم باید مثل بقیه بلیط 100 تومانی(پارسال 200 بود نمی دونم چرا ارزون شد)بخریم؟؟! پس عزم خودمونو جذب! کردیم و چند باری به طور کاملاً هجومی و وحشیانه وارد شدیم بدون هیچ بلیطی تا این که خود مسوولان تصمیم گرفتن واسه حفظ آبرو!پیش دانشگاهیا رو مجانی راه بدن(اینه..!!) و توی بازارچه هم بالاخره ما پیشیم و بدبخت و مفلوک!تمامی تلاشمون رو می کردیم برای برانگیختن احساسات غرفه داران و بعد نهایت تخفیفی که می تونستیم می گرفتیم!آخه ما خودمون دستمون تو قیمت بود یه عمری مردمو سیاه می کردیم و گرون فروشی می کردیم حالا چهارتا بچه می خواستن ما رو تیغ بزنن درستشه آخه؟؟!البته بگذریم که بازارچه "خیریه" بودااا!در ضمن آخر بازارچه که شد غرفه دارا هرچی سود کردند توی یه پاکت می ذارن و اونو به مسوول تحویل می دن و اونها هم این پول رو به بچه های "انجمن خیریه باران" تحویل می دن تا اونها هر کاری که می تونن با اون پول بکنند مثلاً یه سال پولو به بیمارای خاص دادن یا مثلاً پارسال پول رو واسه عمل جوونی بردند که در حال نابینا شدن بود و پول عمل نداشت...اما از اهداف و ارقام که بگذریم خداییشش بدون جانب داری و این جور چیزا می گم بازارچه سه سال گذشته خیلی خیلی بهتر از امسال بود نمی دونم واسه چیاا شاید یه دلیلش نبودن ما بود..!سالهای قبل و نمی شه با امسال مقایسه کرد چه از لحاظ کیفیت تبلیغات چه خوردنی ها چه همه چی! بازم ما این سه روز با حضور گرم خودمون! و سر و صدایی که می کردیم صفا می دادیم

 اما سال بعد چی می شه "خدا می دونه!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط من | 
 

فرازی از کیلویی این بار با کمی تلخیص و تقلید و تصرف و و تملق و... :

 

1.در پی تلاشها و ممارست های فراوان طی سالیان متمادی به نتایج جالبی دست پیدا کردیم که بد نیست شما هم بدونین:

ماجرا از اونجا شروع شد که خانم بطلانی* به خانم ربیعی* گفتن:دخترم!!(پس خانم بطلانی مادرِ خانم ربیعی اند!).چند روز بعد خانم سیادت* به خانم بطلانی گفتن:دخترم!!(پس خانم سیادت مادر خانم بطلانی و مادربزرگ خانم ربیعی اند!).و از اونجایی که خانم سیادت به خانم تقا* هم گفتن:دخترم!!نتیجه می شه که خانم تقا خواهر خانم بطلانی و خاله خانم ربیعی اند!!و بنا بر خبرهای واصله،گویا آقای پرهیزگار* جای پسر خانم تقا هستن!!پس آقای پرهیزگار می شن نوه خانم سیادت،خواهرزاده خانم بطلانی و پسرخاله خانم ربیعی!!و چون آقای پرهیزگار به آقای بهرامی* گفتن:برادر من!!پس همه نسبتهای داده شده به آقای پرهیزگار،شامل آقای بهرامی هم می شه!!و با توجه به این که آقای خرمک* به آقای بهرامی گفتن:پسرم!!..(البته احتمالاًآقای خرمک پدرخوانده آقای بهرامی می باشن!!)پس آقای خرمک پدرخوانده آقای پرهیزگار و برادر خانم بطلانی،دایی خانم ربیعی و پسر خانم سیادت می شون!!

البته نسبت های دیگری هم وجود داره اما به دلیل ترس از گره خوردن اعصاب و روان شما عزیزان از ادامه این روند معذوریم!!

**خوب از اونجایی که شما هیچ کدوم از این دبیرای محترم و محترمه رو نمیشناسین یه اطلاعات جزیی از هر کدوم می دم:

خانم بطلانی:دبیر ریاضی،بسیار خوشبین به زندگی به طوری که هنوز فکر می کنن دختر بچه ای 14 ساله اند و ما رو "پیر زن" خطاب می کنن!،ایشون افتخار داشتن و از طرف ما لقب زندایی رو گرفتن!(لیست کامل فامیل به زودی روی سایت می یاد!)

خانم ربیعی:یکی از معاون ها،خیلی باحال و مامانی و یه کم عصبی و داغون و غر غرو به خاطر همین لطف کردیم و ایشون رو همسایه غرغرو نام نهادیم!!

خانم سیادت:دبیر ریاضی،اصلاً نمی شناسمش اطلاعات ندارم!

خانم تقا:دبیر ورزش،خانمی خوب و سرخوش با صدایی بسیار بسیار رسا به طوری که وقتی تو حیاط  داد می زنن ما ترجیح می دیم به جای درس صدای ایشون رو گوش بدیم(آخه کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم!!)

آقای پرهیزگار:دبیر فیزیک،آقایی که به شدت احساس خوشتیپی می کنن،اصولاً کفش کتونی و لباسهای جفنگ می پوشن(البته تازگیها یه کوچولو سر و سنگین شده)،موجودی شبیه چوب لباسی(چوب لباسی::وسیله ای عجیب الخلقه که بعضاً موجوداتی چه بسا عجیب الخلقه تر به طور دائم به اون آویزون هستن!!)،با تمام این ویژگی ها ایشون تونستن به این افتخار بزگ نایل بشن و لقب"عموی کوچک تازه از دهات برگشته" رو به خودشون اختصاص بدن!

آقای بهرامی:دبیر فیزیک،ماه،گل،بسیار خوش اخلاق و مهربون البته بعضی از بچه ها از منابع موصق(داداش،پسرعمو،پسر دایی و شاید هم...) خبر گرفتن که ایشون فقط تو مدارس دخترونه اونم تازه مدرسه ما این قدر مهربونه و توی مدرسه های دیگه مخصوصاً پسرونه ها تلافی ما رو هم سر اونا در میاره البته حتی تصور این مطلب خیلی واسه ما مشکله چه برسه به باورش!با استفاده از مستندات تصمیم گرفتیم به ایشون لقب"خاله" رو اهدا کنیم!

آقای خرمک:دبیر زیست،ایشون هم کاملاً نقش چوب لباسی رو تو مدرسه ایفا می کنن با این که قیافه ای بهتر و خیلیی بهتر از پرهیزگار داره،از اونجایی که معلم تجربی هاست و ما هم ریاضی هستیم هر کاری کردیم نتونستیم رابطه خانوادگی برقرار کنیم !

 

2.دانش آموزان گرامی که از سر کلاس جیم می زنین،محض رضای خدا همون زنگ تفریح بعد از جیم زدنتون نرین پیش دبیر مربوطه و سوالاتون رو ازش بپرسین(همچین یه کم زیادی تابلوئه!)

 

3.قابل توجه دبیران محترم فیزیک،درسته که جواب سلام واجبه اما نه هر سلامی!مثلاً وقتی بچه ها به یه دبیر دیگه سلام می کنن هیچ اجباری نیست که شما جواب بدین!!

 

4.سر کلاس،یکی از دبیران محترم حسابان در حالی که نیششون تا بناگوش باز بوده گفتن:بچه ها سر و صدا نکنین به قرآن عصبانیم!!جالب تر این که این دبیر محترم هنگام تعریف جک برای بچه ها(البته ایشون از معدود دبیرایی هستن که جکاشون واقعاً خنده داره!)سگرمه هاشون چنان تو همه که ملت می ترسن بخندن!(گویا این دبیر گرام رابطه بین حالات چهره و حالات روحی رو نمی دونن!)

 

5.قابل توجه دبیران المپیادی(با ضمِّ الف!بخوانید المپیاد!):خواهشاً اینقدر به رخ بچه های ما نکشین که مدال طلا دارین و تو سرشون نزنین که مدال نمی یارن!خب مگه چقدر پیش می یاد که داورا اشتباه کنن؟حالا شما هم خوش شانس!دیگه بهتر از این؟!هرچند ما هم بدمون نمی یاد دداورا یه بار دیگه از این اشتباه ها بکنن و بچه های ما هم به یه نون و نوایی برسن!

 

6.یکی از بچه های فوق العاده قشنگ سوم تجربی،چپ می ره راست می یاد پــــخ می کنه!!البته دبیران هم از دست این دانش آموز در امان نیستن!اون از دبیران محترم ادبیات که ز کل انعکاس پذیریشون منفی شده و اون هم از دبیران محترم تر ریاضی که تا مرز سکته پیش رفتن!معاون بیچاره هم هر چی دور و برشون رو نگاه می کنن فایده ای نداره و این دانش آموز از آسمون بر سرشون نازل می شه!!خب نکن این کارو بچه!!

 

7.مشغول گشت و گذار در کلاس ها بودیم که متوجه شدیم شوفاژ یکی از کلاسهای دوم جویده شده!(خدایا!خودت به خیر بگذرون!)

 

8.سر کلاس ریاضی یکی از سوم های تجربی،دبیر مربوطه ابتدا 5 عدد تابع در سمت چپ تابلو و بعد 3 تابع در سمت راست نوشتن و از دانش آموزان خواست که تابع مشتق 3 تابع اول رو به دست بیارن...یکی از دانش آموزان خوشحال!با حالتی منگولانه!!پرسید:3 تا اول از کدوم ور؟و دبیر پاسخ داد:ردیف سمت چپ...دانش آموز به تخته نگاه کرد و بعد از تفکر عمیق به 5 تابع اشاره کرد و گفت:این که 4 تاس!!!(بیچاره تقصیری هم نداشت!تجربیه دیگه!!)

 

9.یکی از دبیران ادبیات سر کلاس مشغول تعریف کردن داستان ملکه سبا بودن که یکی از بچه ها پرسید:ببخشید...این درستش سَبَاء نیست؟دبیر عزیز گفتن:خوب کلمات وقتی وارد زبان فارسی می شن تغییر پیدا می کنن!مثل همین سَبَاء که شده سبا یا مثلاً خَلَاء که....!!!(البته ایشون سریعاً متوجه سوتی خودشون شدن و بحث رو عوض کردن اما نتونستن از حضور در کیلویی فرار کنن!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط من | 
 

الان حدود سه ساله که تو مدرسه ما یه خبر نامه فرهنگی چاپ می شه به اسم"خبرنامه کیلویی" که در این خبرنامه انواع سوتی های اقشار مختلف مدرسه اعم از دانش آموزان،دبیران،معاونان و حتی مدیر با کفایت(!!؟) مدرسه نوشته می شه. (از این فرهنگی تر؟؟!)

البته بنا بر منابع موصق این خبرنامه صرفاً تقلیدیست میمونانه از بر و بچه های دانشگاه صنعتی اصفهان. ما هم طبق معمول چیزی که به نفعمون نباشه کاملاً تکذیب می کنیم.

می گن فکر اولیه نشر این خبرنامه تو مدرسه ما! اول از همه به فکر یکی از دانش آموزان پیش دانشگاهیه سابق به اسم آرزو نصوحی افتاده.خدا می دونه شاید یه روز سرد زمستونی وقتی از حموم

اومده بیرون یه هو گفته اورکـــــــا....اورکـــــــــا و فوقع ما وقعاً.....! پس تا این جای ماجرا ما یه خبرنامه داریم که ابتکاریه و تقلیدی هم نیست!!

این خبرنامه رو چنتا از بچه ها به طور مخفیانه و ناشناس چاپ میکنن و بعدشم پخش می کنن...البته فکر میکنن ما نمیشناسیمشون در حالی که شماره شناسنامه هاشونم حفظیم اما به دلیل حفظ آبرو و ضایع نکردن این دوستان سرخوش خودمون رو به خنگی می زنیم و وانمود می کنیم هیچ چیز نمیدونیم.

راستی

"این خبرنامه قصد توهین به هیچ بنی بشری رو نداره"این مطلبو همیشه اول مقدمه می نویسن اما این یکی رو من واقاً تکذیب می کنم چون تنها قصد این خبرنامه همینه!!

حالا می خوام بخشی از سوتی هایی که نوشته می شه رو در عرصه عمومی مطرح کنم  تا شما هم مستفیض(!)بشین. اما از اونجایی که سه ساله این خبرنامه چاپ می شه من از سوتی های قبل شروع می کنم و به الان می رسم و تو پستهای بعدی هم آیندگان رو خواهم زد(دستور زبان رو که حال می کنین؟؟!)

البته الان که یه کم به حرفای خودم فکر میکنم می بینم چه قـــدر دارم چرت می گم آخه من که همه کیلویی های سال قبل رو ندارم!! می دونین از این کیلو یی به تعداد انگشتای دست و شاید هم کمتر چاپ می شه واسه همین هر که سحرخیزتر کامرواتر(تو همین مایه ها بود دیگه؟!).اما چون قول دادم از اون قبلیه که مال سال 85 هست یه چنتایی واستون می زنم

چون این پست خیلی طولانی شد چک نویس رو ورق میزنیم و میریم صفحه(پست)بعد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند کیلو از کیلویی!!

 

1.یکی از بچه های سوم ریاضی هنگام نوشتن املا نظاره گر برگه بغل دستی اش بود و وقتی خانم حکیمیان(زبان فارسی)از او پرسید:چرا از روی دست دوستت می بینی؟ جواب داد:چون عقب افتادم!   "84"

 

2.یکی از دبیران دوم ریاضی به بچه ها هشدار داد که هنرنمایی نفرمایید و ماتریس مرتبه 3×2 را ماتریس مرتبه 6 ننویسند.در همان لحظه خودش رفت پای تخته و هنرنمایی کرد!(بابا استعداد!!)    

 "84"

*کلاس ما بودااا(دوم ریاضی الف)!!    

 

3.یکی از دانش آموزان کلاس اول در روز اول مهر با لیوان تاشو آب خورد و با نگاه چپ چپ سال بالایی ها مواجه شد!(بابا پاستوریزه،اینجا فرزانگانه!)     "84"

 

4.از دبیران محترم دوم سپاسگذاریم به خاطر:

      1.طراحی سوالات مناسب و در سطح متوسط برای امتحانات ترم   

      2.تصحیح عالی     

      3.نمره دهی ایده آل      "84"

 

 

5.چند تن از بچه های باحال مدرسه یک روز کمدی پشت کلاس آقای پرهیزکار(فیزیک) گذاشتند تا در کلاس باز نشود اما به دلیل حضور چند تن افراد با حال تر مجبور شدند سریعاً کمد رو

بردارن!         "84"

 

6.یکی از معاونان مدرسه همیشه چیپس و پفک بچه ها را از آنها گرفته آن را می خورد.بعد هم به بچه ها می گوید اینها را نخورید خوب نیست!!     "84"

 

7.روز 9 مهر بر همه دبیران محترم مبارک باد(مناسبتشو خودتون ببینین!)     "مهر 85"

 

8.یکی از دانش آموزان تجربی مشتاق علم.اول چهار تا پله رو یکی کرد و سپس خود نیز با پله ها یکی شد!(خوب تو که کار چشم رو نمی دونی چرا میری تجربی؟!)     "مهر 85"

 

9.یکی از دبیران اذعان داشتند که:"بعضی از همکاران با دو ماشین به مدرسه میان!"(اگه شما می تونین در یک آن تو دو تا ماشین باشین هنرتونه! به خدا بقیه نمی تونن!)    "مهر 85"

 

10.فتوای یکی از دبیران دیفرانسیل:"هر کس وقتی من دارم حرف می زنم یا پا تخته چیزی می نویسم،چیز بنویسه،بر بقیه بچه ها واجبه از هر جا تونستن یه تا کفش پرت کنن تو سرش!    "مهر 85"

 

11.هنگامی که یکی از دبیران داشتند از این که جلو ماشینشون ، ماشین پارک شده بود گلایه می کردند

 با پیشنهاد قشنگ یکی از دبیران به این مضمون که:"خوب تایر های اون ماشینو پنچر کنین" مواجه شدن!(خودشون می گن و می کنن بعد می ذارن تقصیر ما!)     "مهر 85"

 

12.از دوستانی که معنی این جمله را می دانند خواهشمندیم آن را با علتش به ما ارائه دهند(البته این یه کار خداپرستانه است و اجرش با خداست!)...سوم ریاضی الفی ها(ما رو می گه ها):"چرا برنامه ما سولاخ

داره؟!"     "مهر 85"

 

13.خواهشاً موجودات داخل آکواریوم را عوض کنید چون بچه ها با دیدن این کوسه ها می ترسن! 

  "مهر 85"

 

14.در زنگ های تفریح و بعضاً سنگ کلاس شعرهای دوران کودکستان،آمادگی و دبستان(نه در حد بالاتر)خوانده می شود. از قبیل: خاله خاله خاله،توپولویم توپولو،عروسک قشنگ من،توپ سفیدم،ای روستایی،صد دانه یاقوت،.....!البته این آواها و این گروه کر مربوط به سالن دبیرستان و طبقه سوم است.اولی ها که بمیرم سر و زبون ندارن(فعلاً!)پس می مونه...(ما نمی دونیم گفته

باشیم ها!)     "مهر 85"

* ما بودیماااا(سوم ریاضی الف)!

 

15.بعد از مدت n سال که ما تو این مدرسه پیر شدیم! بالاخره روز اول مهر در یک حرکت ضربتی برنامه های هفتگی هر کلاس روی پانلش نصب بود!!(آفرین! شما می تونین!)     "آبان 86"

 

16.خدا که خداست،124000 تا پیامبر آورد و هی عوض کرد.(تازه اونا همشون خوب بودن)شما تصمیم ندارین بعضی از دبیراتونو عوض کنین؟!     "آبان 86"

 

17.یکی از دبیران ریاضی که از پایه گذاران مدرسه نیز هستند! به علت تجربه زیاد و توان فکری بالا فرمودند:یک،دو،سه،چهار،پنج،ده!!!(سال دیگه هم ده تا بیست رو بهتون یاد می دیم!!!البته ا گه یاد بگیرین!)    "آبان 86"

 

18.در پی استفاده بچه ها از عبارت خسته نباشید برای تلقین اتمام کلاس برای دبیر،سر یکی از کلاسها بچه ها که به شدت ته کشیده بودن،به دبیر زبان خود گفتن:تو رو خدا خسته نباشید!!!(دیگه مودبانه تر از

 این!!؟)    "آبان 86"

*ما بودیمااا(پیش الف)!

 

19.یکی از دبیران فیزیک گفتند:کاری نکنین که کلاه من با مقنعه شما بره تو هم!!(به این می گن استفادۀ اخلاقی از ضرب المثل های اصیل!!)     "آبان 86"

 

20.کسب مقام سوم کشور در رشته فوتسال را به فوتسالیستان(سوباسا،تارو،واکی،ایشی و...)،مربی محترم و سرپرستان و کل مدرسه تبریک می گیم.     "آبان 86"

 

21.یکی از دبیران هندسه(یه دبیر بیشتر نیست!!)در پی مخالفت بچه ها برای باز کردن کتاب و تعیین مشق شب،فرمودن:مگه شما الیاسین  که می دونین من چی می خوام بگم؟(الیاس یه نفره،اونا که نیستن،

شاید...!)    "آبان 86"

 

22.یکی از دبیران عزیز که برای دومین سال دبیر یکی از کلاسها بودن فرمودن:دیگه با اخلاق من آشنا هستین...و هنگامی که یکی از بچه ها گفت:فراموش کردیم،ایشان فرمودن:براتون یاد آوری می کنم!(تو رو خدا دوباره از این لطف ها(ایهام.تضاد)در حق ما نفرمایید و بگذارین به خیال خودمون روزگار

بگذرونیم!)     "آبان 86"

 

23.یکی از دبیران دیفرانسیل پس از توضیح هر مطلب می فرمایند:فهمیدیدددددد؟؟! می دونم خیلی براتون سخته با این بضاعت کم،ولی خوب چه کار می شه کرد؟(یه ضرب المثل هست که می گه: کافر همه را....!!)     "آبان 86"

 

24.راستی بالاخره کوسه های آکواریوم (همون بدبختهایی که می خواستن دور بزنن تو نصف دمشون می موندند!) رو عوض کردن!     "آبان 86"

 

25.

دبیر:بچه ها وقتی شما دارید آدامس می خورین و بغل دستیتون دلش می خواد،اون آدامس به دهن شما زهر می شه،انگار دارین زهر مار می خورین!

دانش آموز(با کلی احساس خوشمزگی):فکر می کنم بر عکس باشه ها؟؟!!!

دبیر(با تحکم):من دارم در مورد آدما صحبت می کنم!!!

بچه ها: (بدون شرح)!

*سر کلاس دیفرانسیل بود....در ضمن ما بودیماااا(پیش الف)!

 

چشتون درد نکنه که این همه رو خوند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط من | 

 

سال 87-86 شروع شد.از در مدرسه که رفتم تو احساس مادر بزرگانه ای کردم!شاید چون پیش بودم خودم رو مادر بزرگ مدرسه می دونستم البته از من همچین افکار مزخرفی بعید نیست واسه همین احساساتم رو زیر پا گذاشتم! و مثل بچه آدم وارد شدم... وارد مدرسه که شدم خیلی از پیش دانشگاهی ها رو

نمی شناختم یکی شبیه توابع زوج شده بود،یکی دیگشون شبیه دروس پایه،یکی دیگشون با الکتریسیته ساکن مو نمی زد و.....البته بچه هایی داشتیم که

وضعشون از این حرفها بدتر بود.شبیه انواع مباحث گسسته،دیفرانسیل و حتی برخی ادبیات پیش رو ترجیح داده بودند....من که شخصاً با این گروه زیاد رابطه ندارم اما خوب بی انصافی نکنم دوستایی داشتم که علی رغم خوندن سست عنصر نبودند و تغییر قیافه نداده بودند که من عاشقشونم

 هه هه هه نمی دونین چه حالی داشت وقتی اولی ها و دومی ها و سومی ها تو صف بودند ما پیشا با اقتدار کامل می رفتیم تو کلاسامون وای ی ی ی ی چه حالی کردیم

 

حالا بذارین از دانش آموزای امسال بگم

اولامون خدا رو شکر امسال بهترن ،پارسالیا رو که واستون گفتم"خدا نصیب گرگ بیابون نکنه"،دومامون اولی های پارسالن امیدوارم طی تابستون یه سری تغییرات تو رفتاراشون داده باشن چون بخوان همین جور پیش برن به پیش نخواهند رسیدددد!!سومی ها هم به من چه!

پیشام که سرورند(من تعریف نکنم کی تعریف کنه؟!)

 

اما کادر زحمتکــــــش مدرسه

والا ما که چیزی نگفتیم اما دارن حق ما رو می خورن

ما سوم بودیم یه مشت معلم در پیت واسه بعضی درسامون مثل عربی و ...گذاشتن.آقا ما روز و شب که نداشتیم دم و دقّه دم دفتر بودیم یا اعتصاب یا اعتراض بگذریم که همشم واسه معلم نبود همچین حال می کردیم،خلاصه از ما اعتراض از بعضیااا! لبخند ملیح(اسمشو نمی گم بین مدرسه ها آبرو داره!!) ما هم با همون معلم ها سوختیم و ساختیم تا بالاخره اومدیم پیش....حالا نگو اعتراضهای ما با یه سال تأخیر به ثمر می شینه ....الان واسه سومامون معلمای پیش دانشگاهی پارسال گذاشتن در نتیجه واسه ما معلم کم اومد و معلم های سوم واسمون گذاشتن!!(فیزیکمون قراره آباد شه!!) ما هم واسه انتقام از سرنوشت

دیگه لام تا کام حرفی نخواهیم زد و می سوزیم و می سازیم

به غیر از این جابجایی ها دیگه تغییر خاصی تو کادر مدرسه نبود

 

امسال یعنی پارسال قبولی های خوبی داشتیم 8-9 تا دو رقمی خبلی تا هم سه رقمی ....خوشا به سعادتشون انشاءالله من و دوستامم سال بعد به دیوار میخ کنن(رتبه های برتر به دیوار میخ می شن"اسمشون!")

 

خوب دیگه بسه

 

منتظر خبرهای بعدی ما باشیددد

واسه کنکوری ها هم دعا کنین

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

****ادامه داستان!****

خوب حالا دانش آموزان گل(gel) مدرسه:

همیشه می گن از بزرگتر به کوچیکتر ولی من دلم نمی خواد اینو بگم(مشکلی

هست؟؟!)پس از اولی ها شروع می کنم.....اول بذارین از اون موقعها که ما اول بودیم بگم(یه جور می گم انگار مال 40 سال پیشه....نه بابا منظورم دو سال پیشه)،اون موقع ها ما طبقه سوم بودیم دیگه،یه سوم ها هم طبقه سوم بودن...خوب؟...ما جرأت نداشتیم از جلو کلاسشون رد شیم ،وقتی میدیدیمشون مثل بچه +ها  سلام میکردیم و این جور کارا،تازه قیافه هامونم همه مدرسه ای بود(می فهمین که چی می گم؟؟!) امـــّــــا امسال،ما سوم بودیم و قرعه شانس به ما افتاد و دوباره برگشتیم به طبقه سوم همونجا که اولی ها هستند.. نمی دونید اولی های امسال چی بودندددددددددد.......کولاک کرده بودند...به طوری که محیط فرهنگی مدرسه-توهمی بیش-نبود. البته از لحاظ پررویی هم که ما رو گذاشته بودند تو جیب سمت چپشون! به طوری که یه بار از دو تا از بچه های سوم که در گوشه ازلت راه پله ها(هر ده تا پله یه ایستگاه داشت،اون گوشش می شه گوشه ازلت که وقتی من و دوستم حالمون گرفته می شد به اونجا پناه می بردیم) نشسته بودند ،تقاضا کردند که به طرفشون لنگه کفش پرت کنند  و البته با این لفظ"برو گمشو بچه پرروووو" روبرو شدن(اون موقع حالم گرفته بود وگرنه شبیه لنگه کفش راهیه خونش می کردم)! از دومی ها هم من اطلاع چندانی نداشتم و ندارم،سومی ها هم که کم کم به خودشون می یان ،که انگار یه کمی رو باید درس خوند!!تجربی ها که هیچ،،به سختی می شد تشخیص داد که این که جلوته داره باهات حرف می زنه کتابه یا دانش آموز!!ریاضی هام تو همین مایه ها بودنا اما درصد خلوصشون بالاتر بود!جالب بود کلاس ما نه که تو طبقه اولی ها بود زیر نظر معاونت اول بود در حالی که نبود یعنی ما خودمون معاون داشتیم ،این مسئله باعث شد که ناظم اول ها تو یه دوره زمانی حدود 86 سال به سنش اضافه شه،می یومد به ما التماس می کردساکت شیم ما نمیشدیم،داد می زد اثری نداشت،تا این که می رفت و معاون خودمون رو می آورد اون وقت بود که ما سوسکی بیش نبودیم!! البته واسه ترم اول که قرار بود نمره انظباط رد کنن برعکس شد،حالا ما التماساون بی محلی،قرار بود بالاترین نمره انظباط کلاس ما 17 باشه ولی خوب این خوبیت نداشت دیگه ،خلاصش این که کلی منت کشیدیم تا ترم اول نمره رد نکنه ،،از آن پس همان سوسکی شدیم که بودیم و انکار می کردیم(چاره ای نبود بابا!)

و اما پیش دانشگاهی ها هم تو مدرسه ما به طرز فجیعی آدم می شن به طوری که دامنه لغات اونها یهو محدود می شه به ""درس"" حتی امثال من(ما که تا الان چیزی ندیدیم انشاالله از اول مهر آدم می شم!)

خوب این از وضع و اوضاع دانش آموزان،حالا بریم سراغ کادر مدرسه:

 مهمترین عضو مدرسه ما آقای هونجانی هستن،با وجود این که سرایدار مدرسه اند(به اصطلاح و به اشتباه!) اما مدرسه رو انگشت کوچیکه ایشون می گرده "باور کنید"البته سوءتفاهم نشه خدایی نکرده هاااااا،ما یه مدیر بسیار بسیار بسیار کوشا داریم-اهل دل  و اهل سفر-می پرسین چرا؟ آخه ایشون پایۀ ثابت تمامیه سفرهای مدرسه-داخلی و خارجی-بودند و هستند و خواهند بود! به خاطر همین روزی دو سه ساعت

می یان تومدرسه باشن،سک سک کنن و برن!

 واای من چه قدر نامردم،ببین چه طوری دارم از رسانه های جمعی بر ضد رکن اصلی

مدرسه! صحبت می کنم!خداییش مدیر،معلمها و نواظم!خوبی داریم و از همه بهتر بچه های خوب و نازنین و باهوش ما هستند(جدی نگیرید!!)

 

خوب فعلاً بسه ا

گه خوندی تا آخر واقعاً بهت تبریک می گم صبر زیادی داری!،دفعه بدی هم هست!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط من | 
 

می دونین من اصلاً قصد نداشتم موضوعی مثل این رو تو وبلاگ بذارم آخه این یه موضوع کاملاًشخصیه و به هیچ کس هم ربط نداره(منظورم شما نیستیاااا بهت بر نخوره!)اما از اونجایی که این سالهای مدرسه ای هم میگذره و ممکنه مشغله های بعدیم(نه که قراره آدم مشهوری بشم!) این روزهای خوب و به یاد موندنی رو از ذهنم پاک کنه با خودم گفتم بذار یکی از موضوعهای وبلاگ رو به این اختصاص بدم...تا پس فردا(منظورم آینده ای نه چندان دوره!) که گذرم به اینجا خورد یادم بیاد کی بودم –در حقیقت چی بودم-واینها....راستی عقده ای هم نیستم(احتمالاًبعد که بخونی می گی!) فقط خاطرست فهمیدی یا بفهمونمت هااااان؟؟؟؟؟؟

آهان یـــادم رفت من که هنوز موضوع رو نگفتم...موضوع، مدرسـۀ منه،اطلاعات مربوط به اون،خاطره هاش و خیلی چیزای دیگش...

می دونم، میدونم حالا می گی به من چه؟!....هر جور راحتی من که نمی خوام بخونی خودت داری به طور داوطلبانه می خونی مگه نه؟؟!هر وقتم خسته شدی برو!والــــّــا!!!

خوب دیگه چرت گفتن بسه بریم سر اصل مطلب....

 

امروز مدرسه رو به طور کلی تشریح ! می کنم:

مدرسه ما تو اصفهانه(نه بابا!!!!!!!)،اسمشم "دبیرستان فرزانگان امین" هست که البته بعضی از مامان، باباها یا حتی خود دانش آموزها(مخصوصاً اولی ها) که دلشون خیلی خوشه ، به این مدرسه می گن"تیزهوشان" ولی شما به بزرگی خودتون ببخشید!می گن مدارس تیزهوشان با بقیه فرق دارن""می گن""!! اما به خدا ما که چیزی ندیدیم حداقل تو مدرسه ما از این اصل فرق گذاری پیروی که نشده هیچ، واسه این که به روحیه بقیه مدارس لطمه نخوره  خدایی نکرده ،با یاری خدا در حال پسروی هم هستیم!!اما به من چه بذار هر کاری دوست دارن بکنند ما که رفتنیم.......نگفتم بهتون من امسال می رم پیش دانشگاهی و دیگه کم کم قراره از این مدرسه طلاق بگیرم(با موافقت قبلیه بابا نگران نباش!)

 

حالا برم سراغ اسکلت مدرسه:

مدرسه دو تا ساختمون داره،ساختمون پیش دانشگاهی و ساختمون دبیرستان که ساختمون دبیرستان این وره و ساختمون پیش دانشگاهی اونور! هر دوی این ساختمانها سه طبقه دارن.تو ساختمان دبیرستان طبقه سوم مال اولی هاست(ببین چه طور از تازه واردگی بچه ها! سوء استفاده می کنن!!) البته تو همین طبقـۀ اول یه کلاس سوم هم هست(احتمالا ًبرای نگهداری میانگین سنی!)خلاصه بقیه اسکلت بندی اصلاًمهم نیست همین یه تیکه بعداً به درد می خوره!

خوب دیگه بسه.....تو پست بعدی درباره کادر زحمتگش!!!؟مدرسه و دانش آموزهاش می گم

خسته نباشی!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM