تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

بعد از یک سال و شش ماه و شش روز؛ هنوزم که هنوزه وقتی از تو می نویسم فعل های جمله هام جنس عجیبی داره! ماضی بعید استمراری مبهم !

بعد از این همه روز؛هنوزم که هنوزه وقتی چشمم به این همه خاک سرد- که به اجبار این روزگار نامرد و بی معرفت روی اون چهره آروم و مهربونت نشسته - می افته، دلم میگیره، بغضم می ترکه و به یاد روزای بودنت کنارمون می زنم زیر گریه!

ساناز عزیز! بشو قشنگ ترین ستاره خدا و همیشه از اون بالا بالاها، اونایی رو که دوستت دارند و به یادتند ببین! هروقتم دیدی دلتنگ ترین آدمای دنیان.. واسشون یه چشمک کوچولو بزن! جای دوری نمی ره...

آروم ترین و قشنگ ترین خواب رو داشته باشی..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط من | 
 

يادم آمد هان

داشتم مي گفتم..

سورت سرماي دي(؟) بيدادها مي كرد

و چه سرمايي،چه سرمايي

باد برف(و بارون و تگرگ!) و سوز وحشتناك

ليك خوشبختانه آخر سرپناهي يافتيم جايي!

   دست جناب "ماث" درد نكنه عجب شعر واقع گرايانه اي گفتند..!

امروز هم گذشت

يك سال از رفتن هميشگي تو..

اگر جوياي احوال باشي(!) امروز غمي نبود جز نبود تو! و البته چهره معصوم و غم زده و داغ ديده مادرت و گريه هاي سوزناكش و چشم هاي منتظر خواهرات و مطمئنا چهره شكسته شده و پر از اندوه پدرت كه من نمي دونستم كيه و سكوت و بهت زدگي بهترين دوستت!

ولي داشتم فكر مي كردم و بعد از مدت مديدي(مديتي؟) به اين نتيجه رسيدم كه بايد خوشحال بود!تو الان جات خيلي بهتر از ماست و اين خوشحالمون مي كنه بماند كه دلتنگيم اما اينم فداي تو..

راستي يادم رفت بگم: يادته دل آسمون (و البته دل بعضي ها!) هم مدتي بود گرفته بود؟؟! مي خواستم بگم امروز گرفتگيش باز شد!! يا به قول ما زميني ها::باريد!!

پ.ن:: جا داره همين جا از حضور معنوي(؟) سركار جناب خانم محترمه مكرمه منوره عاليه اقارب تشكر كنم!باز هم مثل هميشه روشن كننده مجلس و تسلي خاطري بودند براي بازماندگان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط من | 
 

خيلي چيزا مي خواستم بگم اما..

ياد شعر"خوان هشتم" افتادم!

و يادم اومد وقتي اون شعر رو خونديم كه تو ديگه نبودي!!

و مي انديشيد

   كه نبايستي بگويد هيچ

         بس كه بي شرمانه و پست است اين تزوير(تقدير!)

  چشم ها را بايد ببندد تا نبيند هيچ...

اما....

 

 

پ.ن: شاید این سخت ترین و تلخ ترین عکس زندگیم بود...به قول خیلی ها و بعضی ها! خدا بیامرزدت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

فقط تو مي داني مردن،وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است،چه زندگي است...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط من | 
 

محرم هاي هر سال كلي مردم رو متلك بارون مي كردم كه چرا ده روز قبل از حادثه اين قدر تو سر و كله شون مي زنند و از روزي كه حادثه اتفاق مي افته ديگه عين خيالشون نيست و كلي خوشحالند!هميشه واسم سوال بوده كه چرا غم هاي اصليشون قبل از عاشوراست و هر چي به اون روز نزديك مي شيم تب و تاب ها بيشتر مي شه و هرچي دور مي شيم اوضاع عادي و عادي تر مي شه!هميشه دوست داشتم بدونم چرا؟!!

اما اين روزها انگار شمارش معكوسي توي زندگيم به راه افتاده كه داره به عاشوراي من- كه نه! - اما به بدترين روز زندگي من نزديك مي شه!

ده...نه...هشت...هفت............

و چه حس بدي!چقدر غمناكه اين لحظه هام،چقدر گريه مي خواد،چقدر بغض،چقدر افسوس،چقدر پريشوني،چقدر تب و تاب،چقدر...

جواب سوال هاي چند ساله ام  رو خيلي قشنگ توي اين روزهام مي تونم پيدا كنم!

وقتي بدوني داري هر روز نزديك تر ميشي به روزي كه يه وقتي بهش علاقه داشتي اما الان نفرت انگيزترين روز زندگيته!وقتي بدوني تك تك لحظه هايي كه ميگذروني داري نزديك مي شي به روزي كه از دست رفت كسي..وقتي ياد غم هاي بعد از اون اتفاق مي افتي..ياد گريه هاي عزيزهايي كه عزيزشون رو از دست دادند..فقط كافيه يكي از اون صحنه هايي كه ديدي رو فقط واسه چند لحظه تصور كني..اون وقت غم ها دو برابر مي شه.. دلواپسي ها و دلتنگي ها سر به فلك مي كشه..اون وقته كه هنوز به روز حادثه نرسيده اشك مي ريزي و افسوس مي خوري و مدام با خودت اي كاش مي گي و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/03ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بصيار شخسي(حال ندارم برم رو كاغذ بنويسم!)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بالاخره نتیجه ها اومد...

من که اصلا فکر نمی کردم دانشگاه فردوسی مشهد منو بگیره اما به لطف سهمیه بابا خان اینجا قبولم کرد! البته چند باری به بابام گفتم که اگه اون موقع ها که بچه بودی خونوادت رو معنویاتت بیشتر کار می کردن الان شهید بودی و منم شریف قبول می شدم اما دیگه گذشته ها گذشته!!!

البته خودش می دونه که چقدر دوسش دارم و این حرفا هم حرف مفتی بیش نیست!!!حالا قبول که شدم، دست خدا هم درد نکنه

ولی داشتم فکر می کردم دیدم اگه من برم؛ خونوادم،خاله خانوم،دوستام دوستام دوستام دوستام...دوری اینا رو چه جور باید تحمل کنم؟!؟؟!؟!!

البته به رو خودشون زیاد نمیارم لوس می شن اما خوب ادمه دیگه دلش تنگ می شه خفن

حالا باید گیوه هامونو بپوشیم(به قول مامان جون) و بریم واسه گرفتن انتقالی!

بازم می گم خدا جون دستت درد نکنه..."چاکریم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط من | 
 

به زودی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط من | 
 

آدم تحت تاثیر قرار می گیره والا...

چه جور یه سری اتفاقات این قدر هماهنگ با هم اتفاق می افته تا من ضایع شم هان؟!

مسافرت لغوید و من هم اکنون با آغوش کاملاً باز پذیرای نتایج هستم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط من | 
 

خوب خدا جون جان !همونجور که داری می بینی نتایج یک الی دو الی سه روز دیگه میاد و من همچنان در اول وصف تو مانده ام!

 هه. آزاد قبول شدمااا،همون انتخاب اول،نرم افزار نجف آباد( بخوانید nEjeFbaD! [البته یه چیز دیگه ای هم می خونیمش اما نمی شه که آخه همه چیزو بگم!])!!  

البته واسه اینکه یه وقت خدایی نکرده غرور کاذب پیدا نکنم و اعتماد به نفس کاذبم به طور ناگهانی بالا نره و اینا ...چند باری به خودم گفتم آخه ...(سوووت-بووووق-سانسووورر!) هنر کردی این رشته رو تازه اونم دانشگاه آزاد قبول شدی جرات داری دولتی قبول شو!   

و این گونه بود که خوشحالی لحظه ای بازم به استرس انتظار تبدیل شد!!(عجب جمله ای شد ایـــــن!)   خداییش هیچ وقت فکر نمی کردم انتظار این قدر نفس گیر(خفه کننده) باشه ،آدم جونش تا نزدیکای اون زنگوله هست ته حلق(برو جلوی آینه بگو آآآآآآآ میبینیش)میاد اما بالا نمی یاد! خیلی سخته؛ خدا نصیب نکنه!

وبازهم هه. من مفلوک قراره تو همین موقعیت بحرانی و حساس و سرنوشت ساز و خلاصه کلی صفت هیجانی دیگه،بریم مسافرت!!! 

مسافرتم دقیقا تنظیم شده رو همون دو روزی که نتایج میاد!!

 چه کنیم دیگه ...نه که خیلی کارم درسته و خیلی ریلکسم و می دونم کجا قراره قبول شم و اصلنم لب مرز قبول شدن و نشدن نیستم و اصلنم واسم مهم نیست یکی دیگه بره نتیجمو ببینه و....به همین دلل(جمع دلایل!) تصمیم گرفتم برم آب و هوایی عوض کنم...

فعلاً...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط من | 
 

هی روزگار دیوونه ببین داری چی کار می کنی!! من که به رو خودم نمیارم  اما تو خجالت نمی کشی؟؟؟!!!

الان خیلی رو خودم کار کردم بیام اینجا تا یادم نرفته آنچه گذشت رو بگم...امید است کودکان هم سن و سال من بترسند و از همین الان مثل...(لذا معذوریم) بچسبند به درس تا بعد مثل...(لذا نیز!) نمونند تو گل و بعد از اعلام نتایج مثل...(و لذا به همچنین!) پاچه نگیرند و کلا جانور نباشند!

این آقایون سنجشی واسه چندمین بار تلاش زیادی کردند و نتایج رو زودتر از موقع مشخص شده روی نت گذاشتند. یکی نیست بگه آخه پدر من،پسر من،هرکی! چرا با روحیه بچه های این مملکت این جوری بازی می کنی؟؟! نمی گی یکیشون می ره همین جوری تو نت بگرده،شانسی سایت سنجش رو باز می کنه و یهو میبینه نوشته "مشاهده نتایج"؟؟ 

 نمی گی سنگکوب می کنه می میره؟؟!

واقعاً که!

البته من خدا رو شکر این جوری نتایج رو ندیدم .یکی از رفقا که معمولاً اخبارهای عمومی رو send2all می کنه یه اس ام اس با عنوان "نتایج اومدن" به همه داده بود! که اینم کمی از اون قبلی نداشت!

خلـــاصه....تا این اس ام اس اومد گفتم "آرامش خودتو حفظ کن" ، "خلایق هر چه لایق" ، "حقته!"....

رفتم سر کامپیوتر. تا داشت سایت باز می شد به خودم گفتم : خوب ببین یه کاری می کنیم. تا کارنامه ات اومد می ری تعداد رقم های رتبه ات رو می شمری بعد می خونیش! بعد گفتم نه! اول درصداتو می بینی و بعد کم کم چشماتو می بری رو رتبت! دیگه خیلی چیزا به خودم گفتم.....

سایت کامل شد و بعد از وارد کردم شماره داوطلبی و اسم و فامیل و شماره سه جلد(!) رفت رو کارنامه!

تا کارنامه اومد زود گشتم دنبال رتبم(جداً خیلی به حرفا خودم گوش کردم)! رتبمو که دیدم با این که خوب نبود کلی حال کردم! از خودم بعید بود با این وضع درس خوندم این رتبه رو بیارم...خیلی خوشحال شدم، اشک تو چشمام جمع شد. همین جوری که داشتم با خنده رتبه رو نگاه می کردم یهو متوجه یه چیز جالب شدم!! این رتبه زبان بود نه ریاضی!! می خواستم چشمامو از کاسه در بیارم تا دیگه از این غلطا( اشتباهات!) نکنه اما خویشتن داری کردم و کم کم چشمامو بردم بالا و رتبه ریاضی رو دیدم!!اوه اوه!! خدایا کور شم این رتبه رو نبینــــــــم!

هر رتبه ای که الان تو ذهنته رو جدی نگیر! "بــرو بالاتر"!!

این شد که اشک خوشحالی تبدیل شد به اشک ناراحتی!

وای ی ی آخه بیچاره با این رتبه ایران که تو رو نمی خواد. شاید بری ونزوئلایی،افغانستانی،بولیوی جایی! شاید اونجاها به عنوان تخته پاک کن ازت استفاده کردن!!!

دیگه این شد که دپرسیت عجیبی تموم وجودمو گرفت

تازه از فرداست که فامیل و آشنا و دوست صد سال قبل و در و همسایه و سوفور کوچه و همه زنگ بزنن بگن: رتبت چند شده؟؟! و اون وقته که من دیگه هیچی سرم نمی شه و با قاطعیت تمام می گم: به تو چه!

خدایا صبرم بده!!

اما خداییش خبر رتبه ها دوستامو که شنیدم خیلی ی ی ی خوشحال شدم.  اونایی که تا الان شنیدم همه سه رقمی بودن "دمشون گرم"

این که گذشت البته من هنوزم خیلی ناراحتما، اینجا به رو خودم نیاوردم!

شیطونه می گه...

شیطونه بیجا می کنه....

آره دیگه همین...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط من | 
 

نتایج اومد...

بـــــــــه بـــــــــه!!

حال ندارم تایپ کنم بگم چه حسی دارم ولی اینو می دونم یه دعا خواستین بکنید بگین "خدا نصیب نکنه"!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط من | 

 

   لحظه دیدار ما نزدیک است! (ما= من + نتایج)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بسی خوشحالم!!!

نه ببخشید

بسی مسترسم!!

این جور که بوش می یاد(شایدم صداش می یاد!) نتایج گلکاری ها و البته ....کاری ها(لذا معذوریم)! قراره هفتم بیاد.  چنتایی از بچه های باحال روزگار از جمله خودم(!) که می گیم زودتر توی نت می یاد اما بازم بنا بر مسائل امنیتی صداشو در نمی یاریم تا از ورود ناخواستۀ والدین به نت جلوگیری کنیم!

ولی چی میــــــــشه اون روزی که صبح از خواب بیدار بشی  و بیای توی نت و با کلی حاشیه چینی و وقت تلف کردن( نه خداییش فکر نکنم استثناعاً تو این مورد وقت تلف کنم) بری توی سایت سنجش و شمارتو وارد کنی و یهو نتیجه ات بیاد جلو چشمت  و ببینی که اون جور که فکر می کردی نیست و تو گند نزدی

 بلکه خیلی خیلی خیلی گند زدی!

عجب روز به یاد ماندنی می شه

پس ترجیحاً بی صبرانه منتظرم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط من | 
 

این پست استثناعاً کاملاً خیلی بیش از حد معمول زیاد شخصیه!

فقط به خاطر این که حال و حوصله ندارم خودکار دستم بگیرم و کاغذ بردارم و بنویسم و بعدم حالا برو بگرد یه جا پیدا کن کاغذ رو بذار و اینا... اینجا تایپ می کنم و می ذارم

البته یه دلیل دیگشم اینه که فکر می کنم خدا و دوستان(!) اینجارو بهتر می خونن تا ذهن من و کاغذ من و دل من و خود من!

پس...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدایااااا تموم شددددددددددددددددددددددددددد

وای چه قدر باحال بود جا همتون خالی (البته آقایون تو حوزه برادران،خانما هم توی حوزه خواهران)!

من که خودم موندم تو خلقت خودم!

چه قدر که من باحالم!

دیشب که ساعت ده رسیدم خونه.خدارو شکر اهالی خونه با من همکاری های کافی رو کردند و خاموش باش اعلام کردند!

اما امروز...

صبح مثل بچه های خوب بیدار شدم و مثل بچه های خوب رفتم حوزه امتحانی که حدود ده فرسخ از محله ما دور بود(واقعا نمی دونم چه انگیزه ای داشتند منو اونجا انداختند)!

مثل انسانهای شاد و خوشحال رفتیم(با دوستم) و به وسطای راه که رسید از هم جدا شدیم.من رفتم دم در سالن وایسادم و تو فکر و خیالهای واهی بودم که یهو یه صدای جیغ با حالت ناله گفت:"چه وحّشتنــــــــاکّ"!!

منو بگو چهار متر پریدم بالا! نمی دونم این صداها رو مردم از کجا می یارن.!بعد که یه کم کنجکاو شدم فهمیدم منظور اون طفلک از وحشتناک،جو حوزه بود و این که قراره نیم ساعت دیگه کنکور شروع بشه!

به رو خودم نیاوردم فقط از خدا خواستم تمامی مریضا رو شفا بده!

بالاخره در باز شد و بعد از بازدید بدنی راهی صندلی ها شدیم...

خیلی خوشحال رفتم نشستم سر جام و داشتم قیافه های مضطرب بچه ها رو نگاه می کردم و حال

می کردم  که یهو دیدم یکی اومد با یه پلاستیک!توی پلاستیک چی بود؟!پنج تا زردآلو،یه موز،دو تا خیار،بطری آب،ده-دوازده تا شکلات!!!خدایا این بیچاره ضعف نکنه وسط کار؟!!

ولی باز هم به روی خودم نیاوردم و گفتم"این نیز بگذرد"!

و بالاخره شروع شد...

حالا باید نتیجۀ یک سال تلاش(هه هه چه تلاشی ام کردم)! روی پاسخ نامه نمایش داده می شد،جلسه کنکوره،همون چیزی که سال آینده و حتی چند سال دیگۀ تو به اون بستگی داره،اگه سخت باشه چی کار می کنی؟! گفتن مفهومیه! وقت کم نیاری؟!

تمام این جمله ها رو به خودم گفتم اما بی فایده بود! حتی یه کوچولو استرسم نداشتم!

دیگه نشستم  و به بدترین وضع ممکن تمومش کردم!

آخر جلسه که شد دیگه نمی تونستم جلو خندمو بگیرم... 

خدا جون من چی ام که خلقم کردی؟!اصلا به چه انگیزه منو خلق کردی؟! حالا من خندم گرفته بود  ملت داشتند گریه می کردن!! اه همیشه این قشر گریه کن اعصاب منو خورد می کنن.بابا بد شد که شد.حداقل با اقتدار از سر جلسه پا شو که کسی نفهمه چه داغون بودی!

خلاصه همین جور داشتم قیافه دپرس دوستان و آشنایان رو نگاه می کردم که یه چیز نظرمو جلب کرد؛ دیدم یه دختره راه افتاده دنبال یه مراقبا.اوه ه ه التماس می کرداااا. من یکی که دلم کباب شد می خواستم برم میونجی گری کنم گفتم به من چه، بشین سر جات! حالا واسه چی؟! این خانم چند تا تستاشو وقت کم آورده!! همین جور که داشتم این سوژه رو دنبال می کردم یه چیز دیگه دیدم..یه دختره به مراقب گفت آقا پاسخنامه منو یه لحظه بدین!  مراقب به رو خودش نیاورد.دختره هم یا جذمیت و قطعیت خاصی رفت و با شدت تمام پاسخنامه رو از دست مراقب کشید.

من که اگه جا مراقبه بودم با پشت دست می خوابودنم تو صورت طرف اما مراقبا فکر کنم به این وحشی بازی ها عادت دارن(بالاخره ملت اعصاب ندارن اون موقع)!.مراقبه خویشتن داری کرد و به رو خودش نیاورد! دوباره رفت ازش برگه رو گرفت.دیگه حوصله نداشتم بقیه ماجرا رو دنبال کنم.پا شدم اومدم بیرون

به به اینجا چی خبره؟؟؟

خانم کسی مرده؟ آقا کسی مرده؟!

نه!! پس چی؟؟؟ ریاضیمو خیلی بد دادم! شیمی شش تا تستشو وقت کم آوردم! به زبان

نرسیدم!

جمعش کن بــــــــابــــــــا!!

کلا از بعضی از هم سن و سالا خودم نا امید شدم.چه قدر ضعیف!!

خلاصه خندان و خوشحال اومدم بیرون و همینجور که راه می رفتم می خندیدم و خدا رو شکر می کردم که آفتاب تو چشمامه،آخه این جوری بقیه فکر می کردن واسه آفتابه که چشمام به کل بسته است و نیشم تا بناگوشم بازه! البته به یه جایی رسیدیم که یهو جمعیت مخطلط (؟) شد.منم یه کم خودمو جمع کردم.البته عضلات لپم درد گرفت آخه مجبور بودم زیر پوستی بخندم!

کم کم داشتم خوب می شدم که رسیدم به لب در

خدایا این صداها چیه؟!

سوت سوووووووت ســـــــــــــــــــــــوووووووت

وا! واسه بچه هاشون سووت می زدند!!

خدایا اینا دیگه چه موجوداتی اند؟؟!

از اون طرف یه مامانه داشت با موبایل از خروج غرورآفرین بچه اش فیلم می گرفت..چنتا مامان بابا هم با چشمانی پر از اشک برای بچه هاشون دست تکون می دادند!!!

""اللهم اشفع کل مریض""!!

و این بود ماجرای یه روز خاطره انگیز و یه تجربه عالی واسه سال بعد!!
دوستم که می گفت از ده تیر شروع می کنه درس بخونه اما من تیر رو استراحت می کنم از مرداد می شینم می خونم واسه کنـــکور 88!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط من | 

 

تیک تیک تک تک تاک تاک توک توک تق تق پق پق بوم!!

اینها الان ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هاست که دارن می گذرن

کمتر از 16 ساعت دیگه مونده تا من برم سر جلسه و یه کنکور زیبا به جهان و جهانیان تقدیم کنم!

بیکار بودم گفتم بیام اینجا یه مصاحبه از پیش تعیین شده و از پیش نوشته شده و از پیش جواب داده شده با خودم تشکیل بدم...

مجری یه کم خنگه! به رو خودتون نیارین!

 

خوب شروع می کنیم::

صــــــــــــــــــــــــــدا..................رفت

دوربـــــــــــــــــــــین..................رفت

3.......2............1

حرکــــــــــــت...  

 

- بسم الله الرحمن الرحیم* والیل اذا یغشی*1* والنهار اذا تجلی*2*......و لسوف یرضی*31* !!

 

-

 

- با عرض سلام خدمت تمامی دوستانی که تا اینجای کار ما رو همراهی کردند.امروز مهمانی داریم عزیز(؟) که همۀ شما اونو می شناسید!!حالا ازش می خوایم یه بار دیگه خودشو معرفی کنه.

 

- بسم الله الرحمن الرحیم*الم*1* ذلک الکتاب لاریب فیه*2*........واغفرلنا و ارحمنا انت مؤلنافا نصرنا علی القوم الکافرین*286* !!

با عرض سلام خدمت همونایی که شما گفتین

بشــــنو از نی چون حکایت می کند    از جدایی ها شکایت می کند(1)

       .

      .

        .

درنیابد حال پخته هیـــــــــــــچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام(18)

!!

اینجانب هستم!!

 

- این طور که معلومه مهمان عزیز برنامه تعادل روحی ندارند!

می ریم سر اصل مطلب...اینجانب عزیزچند سالته؟

 

- 18 سال

 

- احسنت!!شنیدم 18 سالگی بهترین سال زندگی آدماست نظرت چیه؟

 

-تکذیب می کنم!

 

-  ای بابا چرا؟!

 

- چون من نشنیدم

 

- ای بابا چرا؟!

 

- من که احیاناً بابات نیستم،هستم؟!

 

- ای بابا چه حرفا!

 

- خدایا!!!امسال بهترین سال زندگی من نبوده که هیچ ،تا الان بدترینشم بوده،خدا بقیه سالهای عمرمو به خیر بگذرونه! و از اونجایی که می گن "مشت نمونۀ خرواره" پس من مشت هستم و بقیه هم سن و سالهام خروار!

 

-  به به چه زیبا استدلال می کنید!

 

-  آخه فعلاً ذهنم پره درسه!

 

-ای بابا چرا؟

 

- عجبا!! چون حدود 16 ساعت دیگه یه جلسه مهم دارم

 

- اگه فضولی نیست می شه بپرسم چه جلسه ایه؟در چه مورد هست؟ سیاسی که نیست؟شما که سیاسی نیستی؟ما دوست داریم مصاحبمون مجوز بگیره هااا!

 

-نه جونم نگران نباش.جلسه کاملاً فرهنگیه! این جلسه شامل یه سری داوطلب هم سن و سال من و یه سری مراقب خیلی بالاتر از سن و سال منه؛ که به روایت دوستان،با صدای تق تق کفششون و پچ پچ حرف زدناشون  اعصاب داوطلب بی گناه رو می جوند!جلسه مذکور(!) یه ساعت مشخص شروع می شه و یه ساعت خیلی مشخص تر تموم می شه!بر طبق اسناد و مدارک،همراه داشتن کیف دستی،ساک دستی،ماشین حساب،کتاب،جزوه،تلفن همراه،پیجر و بی سیم و هرگونه وسایل ارتباطی در جلسه ممنوع است!!(جهت رفاه حال داوطلبان گرامی،سیگار ممنوع نیست!!) البته

نمی دونم چرا ولی نمی ذارن حرفم بزنیم با هم!

 

- چه جالب!! حالا توی این جلسه درباره چی حرف می زنین؟

 

- به قول یه عزیزی "خدا آدمو خر کنه اما دچار خر نکنه"!

 

- چه زیباا!حالا منظورت چیه؟!

 

-  هیچی جدی نگیر!همون طور که گفتم حرف زدن ممنوعه!فقط می نویسیم

 

-  آهاااان؛حالا چی می نویسین؟

 

- هر چی بلد باشیم

 

- یعنی باید از قبل اطلاعات داشته باشین؟

 

-   بله،یه سری کتاب باید می خوندیم

- توضیحاتتون منو یاد یه چیزی می ندازه اما هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد!

 

- فکر کن. تو می تونی ی ی ی!

 

- (بعد از دو ساعت و ربع)! اورکا اورکا! نکنه منظورت کنکوره؟؟؟؟

 

-  آفرین، از تو بعید بود!

 

- شما لطف دارین!پس کنکوری هستی؟؟؟ای بدبخت!

 

-  بله

 

-  پس واسه همین بود که امسال بدترین سال زندگیت بود؟

 

- بله،البته این تنها دلیل نیست.اما همین کنکور باعث شد اتفاقایی بیفته که امسال بدترین سال زندگیم بشه

 

- می شه بپرسم چه اتفاقایی؟

 

-  نه

 

-خوب حالا آماده هستی یا نه؟

 

- نه

 

- ای بابا چرا؟!

 

-می زنم می کشمتااااا

 

- چه خشن! حالا چرا آماده نیستی؟

 

- چون از کلی کتاب چند تایی رو نخوندم،اونهایی هم که خوندم هیچی یادم نیست

 

- خوب می گن عادیه!همه همین جورن

 

-  آخه من تحقیق کردم فهمیدم خیلی ها هم این جور نیستن

 

- شاید!خوب چرا نخوندی؟؟!

 

- بذارین تعریف کنم:پارسال 3-4 تیر بود.با دوستم داشتیم قدم میزدیم و حرف می زدیم که چشممون افتاد به کنکوری هایی که اومده بودند کارت ورود به جلسه رو بگیرن.به هم گفتیم:وای اینا رو ببین. ما هم سال دیگه مثل همیناییم...بعد از حرف زدن های بسیار به یه نتیجه رسیدیم.قرار شد از 7 تیر شروع به درس خوندن بکنیم.365 روز تا کنکورمون-فرصت زیادی بود-!اون روز گذشت و خاطره شد.آخرای تیر بود...خوب تا الان که چیزی نخوندیم،اصلا این ماه استراحت بود از مرداد شروع می کنیم !چند روز بعد...بذار از 15 مرداد شروع کنیم کلاسشم بیشتره"وسط تابستون"!..چندی بعد!...ببین چه زود تابستون تموم شد!!این که گذشت اما از اول مهر دیگه بکوب درس می خونیم!... این گذشت و گذشت و ما هم گذشتیم و گذشتیم و درسی هم نخوندیم البته شاید روزی دو سه ساعت به زور می خوندیم که اونم قربون نخوندنش! هر چی نزدیک ترشدیم سایۀ کنکور رو سرمون سنگین تر می شد تا الان که در خدمت شما هستم و زندگیم شده کنکوری که براش آماده هم نیستم!

 

- چه تراژدی غم انگیزی!! می گم این که می گن سال کنکور ممکنه اتفاقای غیر منتظره برای آدم پیش بیاد درسته؟

 

-بله

 

-  واسه تو هم پیش اومد

 

- بله

 

-  نمی پرسم چه اتفاقی!!(؟)

 

- مرحبا!

 

-  به نظر خودت چرا نرسیدی درس بخونی؟

 

-  "کار امروز را به فردا مگذار"  اما من گذاشتم!البته چیزای دیگه ای هم بودن مثل اینترنت ، تلویزیون،خواب و البته اراده ضعیف خودم که نتونستم ترکشون کنم

 

- آرزوت چیه؟

 

- برگردم عقب

 

- چه قدر عقب؟

 

- مثلاً اول مهر

 

- اوه ه ه زیاده

 

- خوب اول فروردین؛یا نه! نهم فروردین

 

- چرا؟

 

-  تا حداقل از رفتن و خاطره شدن یه دوست جلوگیری می کردم..

 

- بگذریم!می خوای چه دانشگاهی قبول بشی و چه رشته ای؟

 

- اولای مهر که بود از  IT شریف کمتر قبول نداشتم.اولای آذر که شد IT یا نرم افزار صنعتی اصفهان.عید که شد به IT و نرم افزار اصفهان هم راضی شدم.نزدیکای خرداد بود که تمام رشته های اصفهان یا صنعتی توی ذهنم بود.الان فقط می خوام قبول بشم!اصلا مهم نیست چه رشته ای و کجا!

 

-  مقصر کیه؟

 

- والا...چمی دونم! ولی می دونم فقط من مقصر نبودم،یعنی اگه بگم بودم شکسته نفسی کردم!

 

- الان چه حسی داری؟

 

- آرامش خاصی دارم! فکر کنم آرامش قبل از طوفان که می گن تو همین مایه هاست!

خوب دیگه من باید برم واسه جلسه آماده بشم.الان یه قرار خیلی مهم با یکی از دوستان دارم!

()

 

- موفق باشی

 

-ممنون!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط من | 
 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط من | 
 

آخ فردا باید برم کارت بگیرم م م م م

اگه الان بود...

اونم مثل من باید فردا می رفت کارتشو می گرفت

اونم مثل من باید پنجشنبه می رفت سر کنکور

شاید مثل من پر از اضطراب بود ولی به رو خودش نمی آورد!
مطمئنم مثل من، روز قبل از کنکور با صمیمی ترین دوستش می رفت بیرون

صمیمی ترین دوست...

بیچاره صمیمی ترین دوست...

اگه بود مثل من بود،مثل ما بود،مثل تموم همکلاسی هاش،مثل تموم هم سن و سالهاش

اما نیست...

رفت...

خودش خواست که بره...

بدون خداحافظی...

رفتنش همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط من | 
 

مصاحبۀ نه روز مونده به کنکور با یه مفلوک!

 

- سلام

- که چی؟

- همین جوری!!چه می کنی؟

- نمی دونم چند حالت داره:

1.می گذرونیم     2.کار غیر مفید     3.خودمم نمی دونم چه کار می کنم     4.بی خیال مصاحبه اصلاً

- برای ادامه مصاحبه به ناچار گزینه 1 رو انتخاب می کنم!الان حالت روحیت چه طوره؟!

- روانی

- با منی؟؟ بی تربیت!

- برو بابا می گم روانی ام!

- آهان!!البته به وضوح معلومه!

- حالا بی تربیت کیه؟

1.تو     2.من     3.هر دو     4.هیچکدام

- همین جور که خوندی اولین راه ورود به بندگی حق پذیریه!

- آره والا!تســــلیم!

- چه حسی داری؟

- احساس می کنم یه وزنۀ شصت هزار کیلویی روی قلبمه،یه چماقم به طور متواتر!! می زنن تو

سرم!

- چه حس لذت بخشی!!میشه بگی بهت چی می گذره؟

- چه موقع از روز؟

1.شب ها     2.روزها     3.عصر     4.نصف شب

- همه رو بگو. ما که بیکاریم تو هم که بیکاری!منفی در منفی می شه مثبت!

- چه ربــطی داشت؟!؟!

- بی خیال!

- خوب بذار بگم:

 

شب:

چون روز خوبی نداشتم یه سری کلماتی که لایق خودمه به خودم می گم که اینجا نمی گم البته!یه برنامۀ منسجم و کاملا فشرده برای فردا می ریزم،به خودم و خدا قول می دم که حتما به برنامه عمل کنم وگرنه خرم! بعد از برنامه ریزی برای فردا و سرزنش خودم برای امروز تصمیم می گیرم بخوابم!

 

از زمانی که تصمیم به خواب می گیرم تا وقتی که بذارن بخوابم:

به محض این که تصمیم می گیرم بخوابم خواهر کوچیکم یهو دلش می خواد عروسک بازی کنه،کتاب داستان "قصه های شب" رو بخونه!بالاخره بچه باید فرهنگی بار بیاد!یادش می یاد که حوصلش سر رفته و باید با Game بازی کنه!قابل توجه که Game صداش قطع نمیشه!

اون یکی خواهرکوچیکم فیلم خیلی دوست داره!مخصوصا سریالهایی که ساعت یازده شروع می شه،با صدای کمم حال نمی کنه!!

خلاصه این وضع تا دوازده و نیم طول می کشه!

بعد از اون تا یه مدت با هم می جنگند

و بعد می خوابند!

 

از زمانی که می ذارن بخوابم تا خواب:

حالا من به هر وضعی که شده بقیه رو سرکوب کردم و یا سرکوب شدم و به رو خودم نیاوردم.اما الان لحظۀ پیروزیه! همه خوابن و من می تونم بخوابم!چشمامو می ذارم رو هم تا بخوابم...روزی که می خوام برم کارت بگیرم نکنه یادم بره هاا،جلسه کنکور می گن باید خیلی زود اونجا باشیم وای خدا خواب نمونم؟!،سوالاشو بگو و و؛ آسون باشه خدا جون خودت که می دونی چیزی نخوندم!،چشمت کور می خواستی بخونی به خدا چی کار داری؟!،حالا اینا رو بیخیال کنکورتو که دادی نتیجش که اومد می خوای چی کار کنی؟!بدبخت آدم با رتبه شصت هزار کجا قبول می شه؟!،خوب می رم آزاد!،بی خود مگه بابات سر گنج نشسته؟اون به رو خودش نمی یاره اما تو باید شعور داشته باشی!،سال بعدم که نمی شه خوند اراده می خواد که من ندارم؟!،پس چی کار کنم؟؟؟؟؟!!!

اینها از همون موقع که چشمم رو می ذارم رو هم می یاد تو مخم. آخرشم می رسم به همین چه کنم و این که نمی دونم چه کنم!تصمیم می گیرم به زور بخوابم و بالاخره می خوابم!

 

روز:

روز جدیدی شروع شده و می تونم طبق برنامه، بیشترین استفاده ها رو ازش بکنم.می رم کتابخونه..خداییش اونجا درس می خونم. برمی گردم خونه.یه چیز بخورم، بالاخره فسفر سوزوندم مثلا!بعد از ناهار معمولا آدما خوابشون می یاد.منم مثل همه می خوابم به امید اینکه نیم ساعت دیگه بیدار بشم اما یهو سه ساعت دیگه بیدار می شم.

عصر:کسل و خواب و خسته!چه می شه کرد جز این که یه کتاب جلوت باز کنی و بهش خیره بشی اما به همه چیز فکر کنی جز اون!

 

شب:

روز از نو روزی از نو!!!

- حوصلمونو سر بردی بابااااااااا!اصلا به من چه تو چی کار می کنی!

- می خواستی اون اول گزینه 4 رو انتخاب کنی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط من | 
 

یه تجربه!

هیچ وقت نوزده روز به کنکور مونده به تقویم نگاه نکنید!!

شوکه می شین!

سنگ کوب می کنین!

میمیرین!

وای ی ی ی ی ی ی ی چه وضعشه آخه؟

اصلا همش تقصیر آمریکاست!

مرگ بر آمریکا!!

البته تقصیر AFC هم می تونه باشه!

و یا سازمان جهانی حمایت از حیوانات

شایدم یونسکو

یونیسف هم بی تقصیر نیست

علی دایی هم توی این فاجعه سهم بزرگی داره

این اوباما هم خیلی آدم دوروییه شاید تقصیر اونه!

احمدی نژاد هم می تونه مقصر باشه

شاید هم خاتمی و دوستان

و شاید هم یوگی و دوستان!!

گوریل انگوری؟؟!

زیبای خفته؟!

سیندرلای سیریش هم تقصیر داره

بقال دم خونه؛ آخه همیشه می گه دیگه شیر تموم شد!

حمل و نقل عمومی، خیلی شلوغه آخه

اصلا تقصیر تو  ِ

بله خود تو

مظلوم نمایی نکن

اشتباهتو قبول کن

اِ اِ اِ خودتو به اون در نزن دیگه!

آدم نباید اشتباهاتشو بندازه گردن یکی دیگه!!

فهمیدی؟؟!

حالا معذرت خواهی کن!

آفرین!!

حیف که نمی شه فحش داد وگرنه...

البته به تو نه؛؛ به بقیه مقصرها!!

دیگه مقصر کیه؟!

من حضور ذهن ندارم!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بـــه بـــه

یه ماه دیگه مونده تا این کنکور گندیده!

امروز توی کتابخونه تصمیم گرفتم درسا و کتابهایی که نخوندم رو لیست کنم تا ذهنم یه کم مرتب بشه،ذهنم که حسابی مرتب شد اما قربون مرتب نشدنش!

 همون یه ذره امیدی هم که بود پرید!

بعد از ده دقیقه که توی شوک بودم   با صدای پفک باز کردن(!) یه درسخون گشنه! از حالت شوک اومدم بیرون. گفتم:عـــــــــجب!!!قیصر خدا بیامرزدش چه جمله باحالی به ما یاد داد و رفت"و ناگهان چه زود دیر می شود"!

راستش می خواستم یه کم حسرت فرصت های از دست رفته رو بخورم،یه کم خاطرات بدی که نذاشتند درس بخونم رو واسه خودم دوره کنم،یه کم به در و دیوار و کتاب و معلم و دولت و نظام آموزشی و سازمان سنجش و کنکور فحش بدم،یه کم سرمو بزنم تو دیوار،یه کم...

اما دیدم نه انگار این چیزا دردی رو دوا نمی کنه.فقط مشکل خودم بودم و هستم و به احتمال زیاد خواهم بود!

به قول همون درسه که اسمشو یادم نیست"از ماست که بر ماست"!

امیدوارم حداقل از این یک ماه باقی مونده  بتونم استفاده کنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط من | 
 

همراه گل مریم

و یا عطر گل نرگس

به پابوس شقایق ها نمی آیم

تمام صحبتم تست است و خوابم هم شده تستی

و تو چشمت به لبهای معلم دوخته

تا درس را با تست آموزی

بفهمی یا که خود سوزی

صدای زنگ تفریح است اما هیچ کس با شور و شیطانی نمی آید

کسی از اضطراب بچه ها گاهی نمی کاهد

همه در حال خواندن از برای وقت کنکورند

همه بی شوق و بی احساس و بی شورند

و ما شادان نمی گردیم با فرمول HCL

و یا با همنهشتی مثلث ها

تمام درسها یک طعم تلخ بی کسی دارند

دگر وقتی معلم ها نمی آیند ما خندان نمی گردیم

دگر با یک صدای عطسه ما هر هر نمی خندیم

دگر زنگ کلاس درس

با شادی در زیر نیمکتها

کمی اسمارتیز و تافی نمی بلعد

و با خنده به دور از چشم استادان

پفک قسمت نمی گردد

کسی دل را نمی فهمد

میان التهاب لحظه ها گم گشته ایم اینجا

فقط در فکر ما این است

آینده،فقط فردا

کسی از غصۀ یارش نمی پرسد

خطوط قرمز یاری میان بچه ها کمرنگ گردیده

و مغز بچه ها از فرط خواندن بنگ گردیده

و تنهایی شده مطلق میان جادۀ دلها

و فردا می رسد آن پیک اعلام نتایج ها

و من اکنون فقط در فکر می باشم

به فکر خاطرات من

به فکر خاطرات تو

و در فکر تمام بچه های همکلاسی ام

و ما امسال غفلت کرده ایم آری...

چنان با گردش تند زمان پیکار می کردیم

که در قعر سیاه خودپسندی غوطه ور بودیم

خدایا روح را کشتیم

تا آیندۀ تن را به خوبی و رفاه و عشق برسازیم

خدایا قلب را کشتیم تا فردا به مغروری خود گردن برافرازیم

و من در دل همیشه با خودم تکرار می کردم

که شاید می رسد روزی

که فردای جوانها و محصل ها

فقط با دفتری چند برگ و پر از تست

ظلمانی و یا روشن نمی گردد

و شاید می رسد روزی

که دیگر هیچ قانونی

مسیر علم و دانش را

به روی عاشقان هرگز نمی بندد

و من در عمق تنهایی

به یک پاسخ می اندیشم

و من در فکر می باشم

به فکر یک جواب دور

مقصر کیست؟

               من یا تو؟

                    و یا دفترچۀ کنکور؟!

 

                                                                             مائده ملکیان(۱۳۸۲)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز هم گذشت.چهلمین روز از رفتنت.باغ رضوان با دو روز پیش خیلی فرق می کرد.اون روز فقط من بودم و تو و...اما امروز....همه بودند.مامانت،بابات،خواهرات،فامیلات،ما..همه و همه بودند حتی چشممون به جمال بی جمال محترم! اقارب هم روشن شد...با این که همه بودند بازم مامانت سراغ تو رو می گرفت" خیلی دلش تنگ بود"...امیدوارم حالت خوب باشه "امیدوارم"....دیگه چیزی نیست که بگم جز هجا کردن واژۀ دلتنــــــــــــــگی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چهل روز گذشت....چه جمله رایج و معمولی! هیچ وقت این قدر عمیق بهش فکر نکرده بودم..چهل روز از چی گذشت؟؟!از رفتن!اما رفتن کی؟؟!رفتن کسی که کلی خاطره باهاش داشتیم،رفتن کسی که اگه بودُ الان هم سن ما بود"آخه همکلاسی بودیم"!  چهل روز تلخ گذشت...

این ایمیل رو یه نفر واسم فرستاده خداییش حرف دل همه ما بود. من هم گذاشتمش اینجا تا...

.................................................................................... 

 

آره چهل روز گذشت

 40 روزي كه مادري غصه خورد كه چرا حرف جوونشو جدي نگرفته و فكر كرده كه از روي بچگي داره اين حرفو ميزنه

40 روزي كه احتمالا فاميلي غصه خورد كه چرا تو اين موقعيت كمتر دور و برش بودن

 40 روزي كه دوستاني غصه خوردند كه كسي كه باهاشون مي خنديد وعصباني ميشد و ناراحت ميشد رو نتونستن بشناسن... با اينكه كه اين همه به هم نزديك بودن نتونستن بهش كمك كنن

 اما كي غصه نخورد؟؟! اونكه كه شرايطي بوجود اورده كه 19 سالگي كه بهترين سال تمام جووناي كشوراي ديگه است تو اين مملكت سال رنج و عذاب و بدبختي و آرزوي مرگ داشتن يه جوون باشه.

ميگن بخاطر تراز آزمون بوده -بخاطر شكست تو اين آزمون بوده-! اما كسي نميگه كه اين تنها دليل نبوده بلکه اين باز كننده يه زخم عميق بوده كه جووني با اين همه استعداد فكرش ديگه نتونه كار كنه.

اما تو اي پدر و مادري كه فرزندت سال ديگه يا ساليان ديگه كنكور داره... بدون كه كنكور حذف نمي شه چون اگه حذف شه ذهن 4 ، 5 ميليون نفر آزاد ميشه و بعضي ها اصلا اينو نميخوان پس اگه از بچت انتظار قبولي تو يه جاي خوبو داري بدون که اونم تو اين مدت بيشتر از تمام لحظه هاي زندگيش بتو نياز داره چون هيچ چيزي پيدا نميشه تو اين دنيا كه به اندازه ي انجام دادن كاري كه دوستش نداري و بهش علاقه اي نداري روحتو اذيت كنه و باعث افسردگيت بشه!! پس اگه بچت از درس خوندن خوشش نمياد اما قبول داره كه مجبوره كه بخونه بيش از اينكه كه از لحاظ مادي بهش برسي از لحاظ معنوي و روحي بهش برس تا فاجعه اي مثل اين دوباره تكرار نشه.

اونوقت ديدين كه تو سايت سمپاد چي نوشته؟؟! قسمت نظرات بخش مربوط رو بخونين... تمام نظرهايي كه اونجاست به نفع سمپاده! هيچ كس نگفته كه خوبي اين مدارس اينه كه تمام دانش آموزاي تقريبا در يك سطح رو يكجا جمع ميكنه و بخاطر همين روابط بين اونا خوبه. اما اگر يك نفر باشه تو اين جمع كه با بقيه نتونه هماهنگ باشه (به هر دليلي) هيچ كسي پيگيري نميكنه كه ببينه مشكل از كجاست.. كل مسوولان اين مدارس به فكر بالاتر بردن سطح علمي بچه هان نه آموزش شيوه هاي زندگي....تمام سمپادي ها ميدونن كه تو اين مدارس حداقل يك مشاور هست اما تا حالا چند بار شده كه اين مشاور كه درس اين كارو خونده با شما صحبت كنه؟؟؟ اگه بچه ها خودشونو مي تونن كنترل كنن بخاطر همين شادي هايي كه با هم دارن اونم بخش عمده ايش بخاطر اينه كه تقريبا همه تو يك سطحا. اما تا حالا فكر كردي كه چرا تو تعطيلات اين اتفاق افتاد؟ در هر صورت هركسي كه تجربه كرده ميدونه كه لحظه هاي خوب كنكور اين با هم بودناس و گر نه تو محيط بيرون از مدرسه هيچ فرقي نميكنه كه كجا، استرس بيش از حد رو همه هست حتي اگه پدر و مادر هم همه چيزو كنترل كنن از امسال هم كه سمپاد با برگزاري يك سري آزمون هاي كاملا غير استاندارد فقط داره ترس و اضطراب دانش آموزاي اين مدارس رو بيشتر ميكنه...

..............................................................................

 

با خودم که فکر می کنم میگم چه جور ممکنه یه موضوع به این حقیری یه روح به این مصممی رو تسلیم کنه؟؟! اما باید قبول کنیم که گاهی چند مشکل کوچیک دست در دست هم می دن و به تدریج روحی رو نابود می کنند تا اونجا که تصمیمی به این دردناکی بگیره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز وقتی اس ام اسی رسید که گفته بود مراسم چهلمت کی و کجاست،با خودم گفتم من که نمی رم.نمی تونم دیگه ناراحتی های مامانشو ببینم،اما نمی دونم یه دفعه چی شد که تصمیم گرفتم همین امروز اونم تنها پا شم بیام پیشت...یهو دلم هواتو کرد!

تو راه که داشتم می یومدم حرفایی که می خواستم بهت بزنم رو با خودم مرور می کردم این که تا رسیدم بهت بگم سلام بچه جون چه طوری؟خوب ما رو تنها گذاشتیااا!چی کارا می کنی؟به تو که بیشتر از ما خوش میگذره.....خلاصه همین جور تو ذهنم حرف می زدم تا رسیدیم...قطعه 33...من که تاحالا باغ رضوانو نگشته بودم هر بار می یومدم می رفتیم سر چنتا آدم و یه فاتحه می خوندیم و می یومدیم...اما این دفعه فقط من بودم"تنها"...خیلی گشتم تا پیدا شدی..هر بلوک که نزدیک تر می شد هر ردیف که جلوتر می رفتم....نمی دونم حس غریبی بود...تا این که رسیدم سر خاکت...نه سلام کردم نه احوالپرسی..."ببخشید"...تموم حرفام تو ذهنم بود اما نمی تونستم به زبون بیارم تنها کار سکوت بود و....

بازم تو بردی و اشک ما رو در آوردی "دمت گرم"!

واقعا که"عجب رسمیه رسم زمونه"....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط من | 
 

     خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

     قلبم از دوریه تو بدجوری دل تنگ شده

 

سه روز دیگه میشه چهل روز

وای ی ی چهل روز چه قدر دیر گذشت-بهتره بگم چه قدر تلخ گذشت...

امشب یه مجله خوندم از تو گفته بود...از این که دو تا جوون دیگه هم مثل تو...

هنوزم وقتی این جمله رو می خونم نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم"من ،ساناز،دانش آموز مدرسه فرزانگان امین اصفهان،در دانشگاه شریف تهران قبول می شوم...."

هنوزم وقتی می شنوم واسه کارنامه آزمون این کارو کردی نمی تونم باور کنم...بگذریم که هر جا از تو خبری هست نمی گن کدوم آموزشگاه اما همه ما می دونیم کانون بوده...ولی هر چی بود ارزش بودنت خیلی بیشتر از اون بود...

نمی دونم چه جور می تونم قبول کنم تو که هم سن من بودی چرا الان نباید باشی...

شاید اگه بودی این قدر دلمون واست تنگ نمی شد..آخه هر وقت می خواستیم همدیگرو می دیدیم اما الان چی؟؟؟ الان که دل ما بد جور هواتو کرده کجایی؟؟؟ الان که چشمامون منتظره تا روز اول امتحانات ببینیمت و بفهمیم همه اینا یه خواب وحشتناک بوده کجایی؟؟؟الان کجایی؟؟؟دلمون تنگه همون قیافه آروم و پاکه....کجایی؟؟؟ ای کاش چند وقت یه بار تو خواب می دیدیمت آخه بی معرفت نا سلامتی ما دوستاتیمااا!

اگه بودی آخرین روز دوران دانش آموزی شعر یار دبستانی من رو با هم می خوندیم و خوش بودیم اما الان که نیستی باید بخونیم و به یاد یار دبیرستانیمون بیفتیم و ...

بعضی وقتها که فکر می کنم به اون اتفاق سیاه...بعضی وقتها که به تو فکر می کنم...نمی تونم بفهمم این خودخواهی لحظه ای نتیجه دیگه ای جز نابودی اطرافیانت داشته یا نه...اما بیشتر که فکر می کنم بازم می رسم به همون نقطه دلتنگی...ازت دلگیر نیستیم...واست دلتنگیم...

یادمه عید که بچه ها می خواستیم از هم خداحافظی کنیم چه قدر غصه می خوردیم که واسه مدت کوتاهی همدیگرو نمی بینیم غافل از این که بین ما کسی هست که دیگه برای مدتی به اندازه یک عمر نمی بینیمش...

شاید رفتی تا ما معنی این جمله رو به چشم ببینیم و با تمام وجود درک کنیم "فرصت با هم بودنمان محدود است پس محبتهامون رو به هم نامحدود کنیم"

همه می گن ما آدما مسافریم .الانم تو راهیم تا به مقصد برسیم...قبول...ولی چرا صبر نکردی تا با هم به مقصد برسیم؟؟؟نکنه همسفرای بدی بودیم؟؟؟؟؟

چه قدر ای کاش ها که توی ذهنمه...

چه قدر افسوس ها و حسرت ها که نمی خورم...

چی بگم؟؟؟؟؟ حالا تو بگو............چرا؟؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قصۀ منو غم تو

قصۀ گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن

ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن

باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته

ذهن خواب آلودۀ من

همیشه میون قاب خالیه درهای بسته

طرح اندام قشنگت

پاک و رویایی نشسته

کاش می شد چشام ببینن

طرح اندام تو داره

زنده می شه جون می گیره

پا توی اتاق(کلاس)! می ذاره

کاش می شدصدای پاهات

بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده

سر آفتابگردونامون

کاش می شد دوباره باغچه

پر گلهای تو باشه

غنچۀ سفید مریم

با نوازش تو وا شه

کاش می شد اما نمیشه

نمی شه بیای دوباره

نمی شه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره

کاش می شد اما نمی شه

این مرام روزگاره

رفتنت همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره...

------------------------------------------------------

 

ساناز سلام ما رو هم به خدا برسون.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط من | 
 

نرود میخ آهنین در سنگ! چه جمله باحالیه هااا!

یه مثل معروف هست که فقط من بلدم اونم اینه که تو(من)آدم بشو نیستی!

این یه راهم(گم کردن سیم های کامپیوتر)! جواب نداد اما خداییش کمتر می یومدم تو نت کلی هم

 

شاهد هست!

حالا یه تصمیم دیگه گرفتم:

من که همینم که هستم،کنکورم که همونه که هست،در نتیجه دیواری کوتاه تر از خدا پیدا نمی شه!

هم باحاله،هم تو یه عهد دو نفره اون به قولش عمل می کنه(طرف مقابلو مطمئن نیستم)!خلاصه آخرشه...تصمیم گرفتم یه هفته مونده به کنکور بلند شم و کوله بارمو جمع کنم،آذوقه سفر بردارمو برم یه ختم مکانهای مذهبی کنم!قرارم شده از همین امامزاده محسن خودمون شروع کنم بعدش برم جمکران و قم شاید خدا رو چه دیدی یهو مشهدم تو راهم افتاد و چند روز بعدم می شنوید که من در مکه و مدینه رویت شدم!"خدا می دونه"! بعدشم می خوام 4-3 میلیونی صلواتم به نیت چهارده معصوم نذر کنم(واحد شمارشی من با شما فرق داره!خودتونو مسخره کنین)!دیگه یه فرجی می شه نه؟!!حالا بالا بالاش اگه دیدم خدا هم گفت برو بشین سر جات می خواستی آدم باشی یا اگه گفت آخه بندۀ سه نقطه(خدا که حرف بد نمی زنه)! مگه نگفتم از تو حرکت از من برکت!تو یه جا به حرکت کردی که من حالا برکتشو بدم این جوری واسه بقیه بنده ها بد آموزی می شه! و این جور حرفا!! مجبورم قبول کنم دیگه...پس به یه ضرب المثل دیگه مراجعه می کنم که می گه:از این ستون تا اون ستون فرجه!

حالا شرح ستونها:

1.می تونه منظور خدا از روز قبل کنکور باشه تا روز کنکور

2.می تونه از کنکور ریاضی باشه تا کنکور زبان،آخه به خدا گفتم اگه زبانم رتبه اش خوب شه دیگه واسه سال بعد مزاحمش نمی شم و می رم همون زبان

3.می تونه از کنکور زبان/ریاضی باشه تا کنکور آزاد،البته خدا یه کم هوام رو داشته باش،زندگی خرج داره بالاخره

4.و این آخریش می تونه از کنکور امسال باشه تا سال بعدی،من که به خدای خوبم سه تای بالا رو پیشنهاد می کنم اما حالا اگه هیچ راهی نبود... تسلــــــــیم!!

خلاصه اینم از این تصمیم

البته تازگی ها یه کوچولو درس می خونم اما کمه!

راستی تو تصمیم این بارم تمام بازدیدکننده ها و ااونایی که اینو می خونند هم شرکت موثر دارن! بابا کاری نداره که همین الان بگو:خدا این بچه رو یه کاری کن امسال قبول شه...خدا کمش نمی یاد که، شما هم دیگه یه کاریش کن!!

خدافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ساناز چرا به استقبال مرگ رفت...   

ساناز و سانازها نوجواناني هستند كه راه يافتن به دانشگاه را تنها راه موفقيت مي دانند و بدون فراگيري مهارت هاي زندگي و مديريت بحران، سرشار از انگيزه هاي جنون آميزند. محدوديت فرصت هاي موفقيت، بي توجهي به شرايط روحي و رواني نوجوانان، آگاهي نداشتن از مهارت هاي زندگي سالم، فشار خانواده و اطرافيان، اضطراب زايي سيستم آموزشي و... از جمله عواملي است كه كارشناسان درباره علل اين پديده بيان مي كنند.در نخستين حادثه امسال ساناز دختر 19ساله اصفهاني صبح روز 10 فروردين ماه پس از اينكه در كنكور آزمايشي يك موسسه آموزشي رتبه خوبي را كسب نكرد، ابتدا به گفت وگو با مشاور تحصيلي خود پرداخت و سپس به پشت بام يك ساختمان شش طبقه در خيابان توحيد رفت و با پرت كردن خود از آنجا به زندگي اش پايان داد. پس از آنكه علت خودكشي اين دختر جوان كه دانش آموز دبيرستان تيزهوشان اصفهان بود فاش شد، تحقيقات بازپرس قنبري براي روشن شدن ابعاد ديگر اين واقعه تلخ ادامه يافت. در اين مرحله آخرين دست نوشته هاي ساناز به دست آمد. دختر 19ساله در يكي از يادداشت هاي شخصي خود نوشته است؛ «خدايا من تو را خيلي دوست دارم و احساس مي كنم تو هم مرا بيشتر از بقيه انسان هاي عادي مثل خودم دوست داري، مي خواهم دوباره به تو نزديك شوم و مثل قبل از 25/2/86 تمام نمازهايم را در اولين زمان مي خوانم. خدايا مرا به آرزوهاي بزرگم برسان.» دختر دبيرستاني همچنين در آخرين يادداشت شخصي اش نوشته است؛ «من ساناز دانش آموز سال 1386 مدرسه فرزانگان امين اصفهان در دانشگاه شريف تهران قبول مي شوم، شريف نشد، دانشگاه تهران، دانشگاه تهران نشد، صنعتي اصفهان كه مي شود. مي گوييد نه، نگاه كنيد.» اين يادداشت از اهميت ويژه موفقيت در كنكور براي ساناز حكايت دارد و بخشي از انگيزه دختر 19ساله از مرگ خودخواسته را توجيه مي كند. در همين حال مادر ساناز كه خود نيز فردي فرهنگي است درباره خودكشي دخترش گفت؛ وقوع اين حادثه ما را تكان داد زيرا ساناز هيچ مشكلي نداشت و حتي علامتي مبني بر افسردگي در او مشاهده نمي شد. تنها دغدغه ساناز درس هايش بود، او فرد موفقي بود و پس از دوره دبستان تمامي مقاطع را در مدارس تيزهوشان پشت سر گذاشت. انسان مصممي بود و هر موضوعي را تا سرانجام پيگيري مي كرد و البته در شرايط سختي نيز قرار داشت چون دانش آموزان مدارس تيزهوشان در شرايط دشواري قرار دارند و سطح انتظارات از آنها بالا است و همه تصور مي كنند كه اين گونه دانش آموزان به طور قطع بايد موفق شوند. او هميشه مي گفت به رغم تمام فشارها ما هيچ فرقي با ديگران نداريم و تنها استرس و اضطراب مضاعفي را تحمل مي كنيم و اگر موفق نشويم جامعه به ما خواهد خنديد. مادر اين دانش آموز ادامه داد؛ بايد با اظهار تاسف بگويم كه در اين مدارس صرفاً به مسائل علمي توجه مي شود و بچه ها از كمترين امكانات مشاوره يي مرتبط با روح و روان شان برخوردار هستند و به رغم فشارهاي بسيار كسي به نيازهاي ديگر فرزندان نخبه كشور توجه نمي كند. در يك جمله مي توانم بگويم اين بچه ها را بالا مي برند و بعد به پايين پرتاب مي كنند.

وي با ابراز گله مندي از برخي مديران اين مجموعه گفت؛ آيا هيچ كس دنبال كرد كه فرزند تيزهوش من با آن همه استعداد و توانايي چرا به اين نقطه رسيد و چه شرايطي موجب نااميدي او شد؟

مادر اين دختر تيزهوش گفت؛ ساناز روز 7 فروردين در آزمون موسسه... شركت كرد و بعد از دريافت نتيجه آن در روز 8 فروردين به شدت فرو ريخت، من در مسافرت بودم اما با من كه تماس گرفت نگراني خودش را ابراز كرد و من تلاش كردم به هر صورت ممكن آرامش پيدا كند. مادر ساناز افزود؛ دخترم قرباني شيوه هاي غلط آموزشي شد زيرا او زير فشار سنگين كنكور و امتحانات متعدد و خارج از استاندارد قرار گرفته بود. او بايستي قبل از اين ياد مي گرفت چگونه با مشكلات مواجه شود و مشكلات را چگونه مهار كند در حالي كه در سيستم آموزشي كه فرزندان نخبه ما را با گزينش هاي سخت مي پذيرد هيچ گاه به موضوع افزايش اين گونه مهارت ها پرداخته نشده و ساناز تنها ناچار بود به ماراتن موفقيت در شرايطي خاص بپردازد. سخنان من امروز براي نجات او هيچ خاصيتي ندارد اما براي نجات ساير دانش آموزان مي تواند كمك كننده باشد، آيا در مدارس تيزهوشان به همان اندازه كه به دروس سخت و شكننده پرداخته شده، به ساير موارد هم پرداخته شده است؟ فرزندم در شرايطي سخت و در وضعيتي خاص به اين سمت كشيده شد و متاسفم كه بگويم اين گونه اتفاق ها زود از خاطر ها مي رود و كسي نيست كه دنبال كند چرا او بايد دست به چنين عملي بزند در حالي كه از بالاترين نمرات درسي برخوردار بوده است. او هيچ چيز كم نداشت مگر آنكه طي سال هاي تحصيل ياد نگرفته بود چگونه با استرس و شكست مقابله كند.ساناز در سه مرحله در آزمون تيزهوشان پيروز شد و توانست استعدادهاي خودش را نشان دهد، پس مي بينيم كه او از توانايي لازم برخوردار بوده و رفتنش به محيط افراد نخبه امري عادي و اتفاقي نبوده است.او هيچ مشكلي نداشت، ما از ثروت زيادي برخوردار نبوديم اما هرچه داشتيم طي 19 سال به پايش ريختيم تا او به آرزوهاي بزرگش برسد، ولي ظرف چند ساعت همه زحمات من با سال ها خدمت به نظام آموزش و پرورش و پدرش كه كارمندي تلاشگر بود از بين رفت و فرزندمان كه تازه در آستانه موفقيت قرار گرفته بود دست به اقدامي عجيب زد. اينها را نمي گويم تا اتفاقي كه افتاده را توجيه كنم اما بايد مردم، والدين و مسوولان عبرت بگيرند و به داد نوجوانان و جوانان برسند.پدر ساناز نيز درخصوص آخرين لحظات زندگي فرزندش به پايگاه اطلاع رساني عبرت گفت؛ ساناز به شدت نگران بود. روز قبل از اين واقعه با مشاورش تلفني حرف زد اما از آنجا كه فردي مغرور بود لب به بيان حقيقت نگشود و من متوجه نگراني اش نشدم. روز حادثه من ساعت 4 صبح بلند شدم و چون مادرش نبود برايش زرشك پلو و مرغ درست كردم ولي او گفت ظهر ناهار را با من مي خورد و تا موقع بازگشتم به خانه منتظر مي ماند.ساناز در مسائل ديني بسيار كوشا بود ولي هميشه از موضوع تحصيلش به عنوان يك قدم بزرگ اسم مي برد، كلاس پنجم را در دبستان عصر انقلاب گذراند و بعد در تيزهوشان قبول شد كه اي كاش هرگز نشده بود. او فردي مصمم و با تصميم گيري هاي منطقي بود و هميشه پاسخ هايش مطلوب و درست تلقي مي شد و فرد قاطعي بود و با بچه هاي هم سن و سالش زياد نمي جوشيد و سعي مي كرد با بزرگ ترها بيشتر سخن بگويد زيرا هميشه با عقلش حرف مي زد. باور كنيد هنوز نفهميدم كه چرا بايد ساناز عزيزم دست به چنين كاري بزند، البته فشار درس و استرس كنكور را داشت چون مي خواست پيشرو و موفق باشد ولي واقعاً متوجه نشديم،

شبانه روز به چهره اش نگاه كردم و در روز آخر به دقت رفتارش زير نظرم بود ولي از آنجا كه خيلي عاقل بود، حدس نزدم كه ممكن است چنين كاري بكند.البته من فردي عادي هستم ولي آيا مجموعه يي كه وظيفه تربيت او را داشته با استفاده از آن همه ابزار و روش هاي علمي چگونه ندانسته و نفهميده كه دخترم چه شرايطي داشته است؟ مگر اين افراد در اين مراكز آموزشي تحصيل نمي كنند و از آنها مراقبت نمي شود؟پدر ساناز ادامه داد؛ او مي دانست، مي فهميد، حل مي كرد ولي مي گفت وقتي در شرايط برابر با ديگران قرار مي گيرم، دچار وحشت مي شوم. وقتي همان سوالات را در جاي ديگر مي گيرم به سرعت حل مي كنم، كارنامه هايش را ببينيد، پرونده اش سراسر شور و موفقيت است. نمره هايش را مرور كنيد، سوال كنيد كه آيا او ذره يي گرفتاري داشته، او به هيچ چيز و هيچ كس توجه نداشت مگر خداوند متعال. عبادت كردن و آموختن علم و پيشرفت كردن، عاشق بيولوژي بود و آرزو داشت كه روزي به موسسه رويان برود. تمام تلاش دخترم ساناز معطوف به اين اهداف بود، اما دريغ كه به آن دست نيافت.

http://dw.blogfa.com

--------------------------------------

بذارین بگم همون مدیری که مسوول تربیت بچه های مدرسه اش بود روز سوم ساناز کجابود!

ایشون که واقعا لیاقت احترام نداره"واقعاً" اون روز یه سمینار مهم داشتند!تهران بود!دلمون می خواست سر به تنش نباشه"هنوزم همینجوره"...حس نفرتی بین بچه ها نسبت به اون پیدا شده که هیچ وقت از بین نمی ره...روز اول مدرسه که شد ما از روز قبلش تصمیم گرفته بودیم یه مراسم واسه ساناز بگیریم اما خانم سجادیه-نمی دونم چه مسوولیتی تو مدرسه ما داره-! گفتند:روز اول مدرسه هاست تو روحیه بچه ها اثر می ذاره -بگذریم از این که ما روحیه ای واسمون نمونده بود-در ضمن خانم اقارب پرست(همون مدیر...) هنوز نیومدن وقتی اومدند مطمئن باشید واسش یه مراسم خوب می گیرن!! خدا رو شکر ما به حرفش گوش نکردیم و مراسم رو گرفتیم چون با اومدن اقاربم مراسمی برپا نشد!!

اقارب نفرت انگیزترین فرد تو مدرسه ما شده ُبین بچه های پیش دانشگاهی همونایی که باید کلی خاطره خوب با خودشون ببرن بدترین خاطره ها رو به وجود آورد""غیر قابل تحمله""

دل ما بچه ها خیلی پره اما کو گوش شنوا!!!!!!!!

ساناز جات خیلی خالیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط من | 
 

راز ساناز....              

اين دختر 19 ساله كه ساناز نام داشت صبح روز 9 فروردين ماه امسال خودش را به پشت بام ساختمان شش طبقه بانك پاسارگاد اصفهان رساند و در پي سقوط از آنجا جان خود را از دست داد. پس از وقوع اين حادثه بازپرس قنبري - بازپرس جنايي اصفهان - تحقيقاتي را در اين خصوص آغاز كرد و با توجه به اينكه در محل حادثه يك نردبان فلزي قرار داشت و همچنين با توجه به نشانه هاي ديگر فرضيه قتل ساناز منتفي و مشخص شد وي خودكشي كرده است. در شرايطي كه افشاي انگيزه ساناز از شتافتن به سوي مرگ مهم ترين نكته در اين پرونده بود، كارآگاهان و بازپرس جنايي تصميم گرفتند با حركت در جهت عكس عقربه هاي ساعت، آخرين رويدادهاي زندگي دختر دبيرستاني را مرور كنند. نگهبان ساختمان شش طبقه در اظهاراتش گفت؛ ساناز با اين ادعا كه كارشناس معماري است و مي خواهد از خيابان مجاور عكاسي كند مرا قانع كرد در پشت بام را برايش باز كنم. وقتي به بالاي ساختمان رسيديم آن دختر از من خواست محل را ترك كنم. وقتي به پايين آمدم با نگاه به بام ديدم ساناز در نقطه خطرناكي ايستاده است. به اين خاطر نگهبان بانك را هم در جريان گذاشتم و به سرعت با آسانسور خودم را به پشت بام رساندم اما هرچه گشتم اثري از دختر پيدا نكردم تا اينكه فهميدم او به پايين پرت شده است.

در ادامه تحقيقات مشخص شد ساناز ساعتي پيش از سقوط مرگبار به يك موسسه آموزشي كنكور رفته و با مشاور تحصيلي به گفت وگو پرداخته بود. به گفته مشاور تحصيلي دختر 19 ساله پس از ناكامي در كنكور آزمايشي به سراغ وي رفته و در حالي كه مضطرب و پريشان بوده پس از دقايقي گفت وگو از او خواسته بود اجازه دهد به پشت بام برود اما زماني كه با پاسخ منفي مواجه شد موسسه آموزشي را ترك كرد.در حالي كه مشخص شده بود ساناز به احتمال زياد به خاطر ناكامي در كنكور آزمايشي خودكشي كرده است والدين او نيز مورد پرس وجو قرار گرفتند و معلوم شد دختر دبيرستاني شب قبل از حادثه از مادرش درباره خودكشي سوال كرده و پرسيده بود آيا چنين عملي نزد خداوند گناه محسوب مي شود؟ ساناز همچنين در اين باره با چند نفر ديگر گفت وگو و سوال كرده بود اگر كسي از بلندي سقوط كند حتماً مي ميرد.كم اشتهايي و حالت تهوع از ديگر علائمي بود كه از وضعيت روحي غيرعادي ساناز در واپسين روزهاي زندگي خبر مي داد. به گزارش پايگاه اطلاع رساني عبرت با افشاي علت خودكشي ساناز پرونده او مختومه شد.

http://dw.blogfa.com

---------------------------------------

هنوزم نمی تونم باور کنم

هیچ کدوم از بچه ها هنوز طاقت این که بیشتر از یه لحظه به صندلی خالیت نگاه کنند و ندارن

باور کردنی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط من | 
 

سلام

دیشب نشستم به طور کاملا منطقی با خودم حرف زدم. منِ من بهم گفت: خوب دخترم ببینم تو این چند ماه چی کار کردی؟!وضعیت اخلاقتو نمی گم چون دیگه به آدم شدنت از اون لحاظ امیدی ندارم اما درستو چی اونو که می خونی ایشالا نه؟!متاسفانه جواب منفی بود. منِ من ناراحت شد اما به رو خودش نیاورد. گفت: خوب قبل عید هیچ، تو عید چی؟!دوران طلایی رو به طور طلایی سپری کردی یا نه؟!من هم چون سوزنم روی "نه" گیر کرده بود گفتم نه! معلوم بود می خواد زنده زنده بکشتم اما خوب خیلی تودار بود به قولی خویشتنداری کرد!بعد گفت عیدم رفت با تمام خاطره های خوب و بد و بد و بدش!بعد از عید چی کارا می کنی؟(این دفعه ترسید سوال Yes No Qبگه!) منم از روی ادب جوابشو به صورت کاملا تشریحی گفتم که خلاصشو اینجا می گم؛گفتم شبها تا ساعت 4-3 سر کامپیوتر و اینترنتم"خوش می گذرونیم!"،بعدش چون خیلی خوابم می یاد می رم می خوابم!از اونجایی که واسه هر انسان نرمال 6 ساعت خواب لازمه و از اونجایی که من انسان نرمالی نیستم حدود 7 ساعت می خوابم و صبح ساعت 11 بیدار می شم اون موقع هم که می دونی حس درس نیست اما اگه خیلی یه کاریش کنم و منت بذارم! پا می شم می رم کتابخونه دو ساعتی درس می خونم و بعد، نه که ظهر می شه و گشنم می شه میام خونه!نهار می خورم و به خیال نیم ساعت خواب ظهر سرم رو روی بالش می ذارم.از قضا نیم ساعت می شه سه ساعت!از خواب که بیدار می شم به حدی کسل و بی حالم که به زور می رم می شینم تلویزیون می بینم تا شب خوابم ببره! و دوباره شب می شه و روز از نو روزی از نو!!...یه لحظه منِ من رو واسه خودم تجسم کردم ساکت بود...گفتم شاید داره فکر می کنه چی جوابم بده "آخ جون کم آورد"! یهو گفت:ای خـــــــــاک بر سرت،بی لیاقت نفهم...(فحش های دیگه ای هم داد اما نگم بهتره!) بعد از این که کلیا فحشم داد دیگه انگار اون حالت منطقی اول رو نداشت"خیلی بی ادب شد"! بهم گفت شنیده بودم بعضی آدما سست عنصر و بی ارادند اما تا حالا دقت نکرده بودم خودم تو وجود یکیشون لونه کردم...تو انگار تا زور بالا سرت نباشه آدم نیمیشی هــــان؟؟؟؟راست می گفت تا زور بالا سرم نباشه آدم نمی شم از طرفی اگه یکی دیگه بهم زور بگه لجبازی می کنم در نتیجه؛نتیجه اخلاقیش این می شه که "هیچ وقت آدم نمی شم"!اما تا حالا تجربه زور گویی به خودمو نداشتم ولی این دفعه این منِ من به من زور گفت...دروغ چرا خوشم اومد!تصمیم گرفتم این دفعه لجبازی رو کنار بذارم و سعی کنم آدم بشم.واسه همین تصمیم گرفتم سیم های کامپیوترو کلا جمع کنم و بذارم یه جا که نتونم پیداش کنم!! تا بعد از کنکورم جرات دارم برم سراغش!من می دونم و خودم!

می بینید آدم شدنم هم به آدما نرفته...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز اولین روز مدرسه بود"بعد از عید".شاید باید خیلی شاد بودیم اما نمی شد.خیلی از خونه رو خودمون کار کرده بودیم اما باز هم نشد...به مدرسه که رسیدیم روی در مدرسه که اعلامیه رو دیدیم دیگه همه حرفایی که تو خونه به خودمون زده بودیم یه دفعه از ذهنمون رفت...دوباره چشمامون پر از اشک شد...دوست نداشتیم بقیه بچه های مدرسه وارد حریم خصوصی احساس ما بشن اما نمی شد...اشکها می یومدن بدون اینکه اجازه ای بگیرند...اما همراه اشک لبخند غمگینی هم روی لبهامون بود...با این که تو حیاط با بچه ها سلام احوالپرسی کردیم،با این که سعی می کردیم بیرون کلاس بمونیم اما نیروی عجیبی بود که ما رو به طرف کلاس می کشوند...آره رفتیم کلاس!وای ی ی خدایا این کلاس دیگه کلاس شاد و شر ریاضی الفیها نبود.همه بغض غریبی داشتند..از در که وارد می شدن با همون لبخند غمگینی که داشتند یه سلام کوچولو می کردند و ساکت و آروم می نشستند سر جاشون...هیچکس نمی تونست جلوی خودشو بگیره همه جا گریه بود"همه جا"دیگه همون لبخند غمگینی که به اجبار روی صورتهامون نقش بسته بود از چهره ها محو شد...فقط گریه فقط گریه فقط گریه!صندلی سانازو که می دیدیم یاد تمام خاطره ها می افتادیم.اونهایی هم که مثل من اون قدرها خاطره نداشتند باهاش ، یاد حرفای مامانش می افتادند. همون روز سوم توی مسجد .وقتی می گفت ساناز من که رفت انشالله شما موفق باشین!یا اون موقعی که می گفت شما ها خیلی خوشبختین من تازه دارم می فهمم بدبخت شدم!یا اون وقتی که اون خانم ناشناس با همون قیافه مهربون و غمگین جلومون نقل می گرفت و می گفت بخورید نقل عروسیشه،نقله قبولی تو کنکورشه!!این حرفا ما رو شکست...خورد کرد!تمام اینها با نگاه کردن به صندلی خالی ساناز جلوی چشمام می یومد.خیلی چیزای دیگه هم یادمون می یومد اون روزی که کلاس سوم ساناز سر کلاس اشتری خندش گرفت و آقای اشتری بهش گفت خانم عزالدین بعد از کلاس بیاید بیرون کارتون دارم و بعدم با همون تهدید همیشگیش که خیلی شیرین و بامزه است گفت به خانم اقارب می گم!همون روزی که خانم اسماعیلیان سانازو صدا زد و از قصد چنتا فرمول سخت ازش پرسید تا به هممون ثابت کنه واسه یاد گرفتن باید امتحان داد! کلی خاطره کلی خاطره...زنگ اول معلممون اومد ولی ما توان سلام کردنم نداشتیم چه برسه به گوش دادن به درس ایشونم خیلی منطقی ما رو درک کردن و واسمون قران خوندند....زنگ که خورد همه رفتیم سالن. دیگه نمی شد با صدای آروم گریه کرد دیگه نمی شد!واقعا بچه هامون رو تا حالا این قدر غمگین ندیده بودم همه چشماشون ریز و سرخ شده بود...عکس ساناز روی میز بود "چه قدر جوون و پاک"شاید قسمت این طور بوده که این قدر زود ما رو ترک کنه و این قدر زود به خدا برسه..در هر صورت ساناز رفت...اما یادش از ذهنمون نمی ره...ساناز آروم بخواب که برای ما همیشه بیداری!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط من | 
 

تو چشام اشکی نمونده

            تو دلم حرفی ندارم

                         دیگه وقت رفتنه

                                 سفر دور و درازه

باورم نمی شه

نه بهتره بگم نمی خوام باور کنم

نمی خوام باور کنم همکلاسیم مرده

نمی خوام

می گن از ساختمون 7 طبقه افتاده

مسخره است

می گن شاید خودشو انداخته

مسخره است

می گن واسه کنکور بوده

مسخره است

می گن می گن می گن

خیلی چیزا می گن اما

مسخره است

قبل از عید با هم بودیم

از هم خداحافظی کردیم

اما نه برای همیشه

مسخره است

سانــــــــــــــــــــاز واسه چی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخ خداااااااااااااااااااااااااا

 

 

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

خدا حافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته...

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

  

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا نگیرد

 

خدا حافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

                                        خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز که به تقویم نگاه کردم موندم توش...!"و چه قدر زود دیر می شود"...این تنها جمله ای بود که همون

لحظه به ذهنم رسید.6 روز از عید گذشت و فردا آزمون دارم.این دفعه هم به برنامه آزمون نرسیدم مثل

همیشه!آزمون های قبل مدرسه بود و درس و امتحان، این آزمونم خونه تکونی بود و عید و بازدید و ...!با

این که سعی کرد کمش کنم اما پس چرا نشد؟؟!!خلاصه بازم مثل....(دور از جون اون بیچاره!)

موندم تو گل!بازم بیکار بودن سر آزمون،سفید گذاشتن چند تا درس،تراز پایین آوردن..!آخ خدا بگذره دیگه!

تازگی ها به شعور و اراده گاو حسرت می خورم!نمی دونم چرا گاو ولی هر چی باشه بهتر از من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز بازارچه خیریه بود.اغلب بچه ها پول جمع کرده بودیم که واسه خانم ربیعی یه یادگاری بخریم(خانم ربیعی معاون ما از اول تا امسال که پیشیم بودند) خلاصه امروز روزی بود که می خواستیم بهش هدیشو

 بدیم.توی حیاط همه وایساده بودیم و یکی از بچه ها متنی رو خوند که چون از دل همه ما برآمده بود بر دلها چنان نشست که اشک اکثر بچه ها در اومد، با وجود این که خودشونو سفت گرفته بودن که گریه نکنن.خیلی قشنگ بود از کسی داشتیم تشکر می کردیم که با وجود بعضی بداخلاقی هایی که می کرد عزیز دلمون بود.از سال اول باهاش بودیم در واقع یه مادر خوندۀ مهربون بود. به رغم اینکه بعضی وقتها چنان فحش می داد که می موندی تو کفش یا کاری باهات می کرد که تا چند روز باهاش قهر باشی یا ازانضباط  2 نمره کم می کرد چون فقط یه کوچولو شرّی! با تمام این قضایا وقتی می دیدیش اونقدر شیرین و دوست  داشتنی بود که این چیزای به ظاهر تلخ ولی باز در باطن شیرین از یادت می رفت.امروز، هم ما ثابت کردیم دوسش داریم و توی ذهنش جوری ثبت شدیم که تا ابد بمونیم ، هم اون ثابت کرد وقتی می گن معلم مثل مادر شماست یا وقتی می گن معلم دوست شماست درسته...البته نه هر معلمی نه هر معاونی!!بعضی از ما از این تقدیر قشنگ فیلم گرفتیم درسته که بعضی وقتها دوربین لرزش زیادی داشت چون در حال پاک کردن اشکامون بودیم اما در کل شاید شیرین ترین و تلخ ترین فیلمی باشه که هم تو فیلم،هم تو ذهنمون و هم تو قلبامون ضبط شد...شاید که نه حتماً سال بعد با دیدن این فیلم یا به یاد اوردن این صحنه ها بازم گریه می کنیم و امیدوارم همیشه اشکها بیان و برن تا این خاطره ها رو همیشه تازه نگه داره...

بعد از این که این مراسم تموم شد رفتیم بازارچه و برای آخرین سال به عنوان یه دانش آموز این مدرسه از همه جا فیلم گرفتیم تا آخر!آهان وسط فیلم برداری مدیر عزیز(؟؟؟!؟!؟!) مدرسه اومد و با درک فراوان ما،با وجود این که می دونست آخرین سالیه که ما رو می بینه،با اینکه می دونست ما شاید با در نظر گرفتن بعد از عید کمتر از 20 روز دیگه دانش آموز اینجا باشیم ،با درک همه این چیزا با همون لحن همیشگی به ظاهر مهربون و دلسوزانه بهمون گفت :خانمم میدونین نباید اینجا فیلم بگیرین؟! می دونین اگه سازمان بیاد و ببینه چه قدر بد می شه(واسه کی؟؟!!خودش!)!خلاصه اینو گفت ما هم گفتیم:چشم!البته خودش کاملاً فهمید که این "چشم" هر معنی می ده به غیر از معنی خودش...خلاصه ما فیلم برداریمونو تا آخره آخر ادامه دادیم "ایشالا واسه سالهای بعد...."(نمی شه که همه چیو گفت!)...این بازارچه هم تموم شد.خدا همه چیز داره می گذره!!

به قول رضا صادقی"وایسا دنیا من می خوام پیاده شم"...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط من | 
 

همیشه با بچه ها که درباره کنکور حرف می زدیم با همه مخالفتهایی که واسه برگذاری کنکور بود

 

می گفتیم بابا خوبه که!آدم سه سال رو راحته فقط یه ساله که باید حسابی درس بخونه"این که خیلی

 

خوبه"...آخ که چقدر بچه بودیم.از کنکور فقط زیاد درس خوندنو می دونستیم،اصلا به این فکر نمی کردیم

 

که روحیه ای داریم که توی این یه سال خورد می شه،حس رقابتی داریم-مثل همه آدما-که امسال به

 

طرز فجیع و غیر قابل کنترلی بروز می کنه طوری که حتی رقابت،رفاقت رو از بین می بره،هیچ وقت

 

نمی دونستیم درس باهامون کاری می کنه که ترجیح بدیم همکلاسی باشیم تا یه دوست"آخه این

 

طوری مجبور نیستیم به خاطر حرمت دوستیمون بعضی گله ها رو تو دل خودمون دفن کنیم"،کنکور کاری

 

باهامون کرد که مثل همیشه از آمدن بوی بهار خوشحال نشیم!دیگه عید واسمون 13 روز شاد نباشه

 

بلکه دوران طلایی باشه که بتونیم به اندازه 3 ماه تحصیلی ازش بهره ببریم!دیگه مثل سالهای قبل هی

 

روز شماری نکنیم که کی تابستون بشه-آخه سه ماه تعطیلی خیلی باحاله!-آخه می دونیم این تابستون

 

فرق می کنه!هفته اول تابستون مثل سالهای قبل بهترین روزهای رفع خستگی 9 ماه تحصیلی نیست

 

تازه بدترین روزهای معلق بودنه!این قدر می ریم و می ریم تا برسیم به کنکـــور...بالاخره که برگذار

 

می شه یه روز صبح ساعت 4 از خواب بیدار می شی و میری آزمون ورودی به دانشگاه رو می دی

 

-دانشگاهی که فکر میکنی بعد از مدرسه مقصدته-بعدش چی؟؟؟!یعنی دیگه مدرسه و دبیرستان

 

 فراموش می شه؟؟؟ دوستامون چی؟؟؟"دوســـت"! خدایا تازه دارم می فهمم این کلمه چه قدر

 

قشنگه!"دوست داشتن"!!هر روز که به عید نزدیک می شیم،هر روز که می گذره،هر ثانیه که باهاشونم

 

لذتی داره وصف نشدنی!تازگی ها با وجود خستگی های مدرسه،دوست ندارم روز تموم شه و برگردم

 

بیام خونه می خوام باهاشون باشم.بعضی ها می گن بابا شماها به هم عادت کردین چند روز که بگذره

 

تمومه،دیگه نه تو اونو می شناسی نه اون تورو!"نمی خــــوام""می ترســــم"!شاید اونی که این حرفو

 

می زنه دوستی نداشته  تا حالا"شایدم داشته و فراموش کرده!"ولی درک این جمله واسم سخت بود و

 

هست و امیدوارم هیچ وقت درک نکنم!هفت سال بودن با کسایی که دوسشون داری"حداقل الان دیگه

 

می فهمی و می دونی که دوسشون داری"!چه قدر شیرینه این -به قول اون آدمه بی احساس- عادت!

 

ولی همین دوستی ها هرچی به این کنکور لعنتی نزدیک میشیم داره رنگ می بازه.بچه ها تک تک دارن

 

از هم جدا می شن.بعضی ها قهر می کنن،نه به خاطر درس بلکه به خاطر فشار درسی که روشونه

 

زودرنج شدند،عصبی شدند،تند شدند.سر یه موضوع مسخره با هم بحش می کنن دعوا می شه

 

حرمتها شکسته می شه دوستی چند ساله نابود می شه...البته فقط قهر نیست که بینمون جدایی

 

میندازه،واسه بعضی ها از همون اول درس مهم بود و روابط دوستی برای تقویت درس! اونا با رفتار

 

خودشون می رن رو اعصاب کسایی که براشون دوستی مهم بود و درس شاید وسیله ای کوچک  برای

 

کمک کوچکتری به یه دوستیه بزرگ که اگه درسم نباشه هیچ مشکلی توی اون دوستی پیدا نشه! وای

 

که چقدر سخته فکر کردن به لحظه جدایی چه برسه به خودش!ای کاش روزها از این به بعد نگذرند،

 

ثانیه ها همین جا واسه چند سال برن استراحت-یعنی این قدر رفت و آمد خستشون نکرده؟!-،بهار هیچ

 

وقت نیاد...""ای کـــــــاش""!اما حیف که ثانیه ها و سرنوشت همیشه لجباز و یک دنده بودند،حیف که

 

آخر، کار خودشونو می کنن...""حــــیف""  

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط من | 
 

وای خدایااا چرا این قدر زودد؟؟ آخه چرا فکر ما رو نمی کنی؟؟ نمیبینی هنوز هیچ کاری نکردیم؟؟؟ نمی بینی کلی کار نا تموم داریم؟؟؟؟ خداوکیلی سالهای قبل هم این قدر زود میگذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا ببین الان شد 20 آذر.. من که اصلاً وقت نکردم فکر کنم به این که چرا این قدر زود گذشت اما وقتی فکر می کنم به این که سالهای قبل، این سه ماه مهر، آبان، آذر مثل سه قرن میگذشت اعصابم خورد می شه.. خدا جونم تو که نمی خوای بدی های ما رو تلافی کنی هان؟؟؟!!!!

واااای ببین چه چرت می گم. با خودم مشکل دارم سر خدا خالی می کنم. ""خدا جون قربونتم می رم""

چشمم کور دندم نرم می خواستم بشینم درس بخونم تا حالا مثل....(دور از جون اون البته) تو گل نمونم.

از 16 آذر ثبت نام واسه کنکور87 شروع شد.من که باورم نمی شد یعنی به ذهنم خطور نمی کرد اینی که تو تلوزیون داره می گه همش واسه من و دوستای منه ...

رفتم مدرسه نگو همه مثل من بودن،به این فکر می کردیم که اگه قراره ما بریم دانشگاه پس دانشگاه فلک زده باید بره کجااا؟!شاید واسه همینه که تا الان چند نفری بیشتر ثبت نام نکردند!شاید!

اما من امروز ثبت نام کردم امیدوارم اولین و آخرین ثبت نام کنکورم باشه(بگو ایشالا) تقریبا هفتا مرحله بود مرحله اول یهو استرس اومد هر چی بهش گفتم "برو بچه جون" مگه رفت! من هم بیخیالش شدم، کم کم داشتم غرق در ثبت نام می شدم که رسیدم به مرحله سه، اطلاعات فردی رو وارد کردم و تأیید زدم که یهو صفحه    cannot find اومد!!!!!!!!! عجب ضد حالی بود تا حالا این قدر قشنگ و شیک ضد حال نخورده بودم..به رو خودم نیاووردم، گفتم جوونی کرده، خامی کرده ،یه بار دیگه امتحانش می کنم. دوباره رفتم از مرحله اول و با فراموش کردن گذشته ها!(همون قضیه cannot find) شانسم رو یه بار دیگه امتحان کردم... ولی نخیر انگار این کامپیوتر آدم بشو نیست! خیلی از دستش ناراحت شدم(از دست کامپیوترم).آخه من که این قدر دوسش دارم اون وقت اون باید تو شرایط به این حساسی این جوری منو تنها بذاره؟؟! اما فعلا وقت نداشتم تکلیفشو روشن کنم...با سرعت نور رفتم پیش خالم که با کامپیوتر اون ثبت نام کنم و اونجا بود که فهمیدم کامپیوترم با کامپیوتر خالم یه سر و سرّی داره !چون اونم تا به مرحله سه رسید همون طور شد.عجب شانسی!! می دونستم بد شانسم اما بابا نه در این حد....خلاصه منم گفتم الا و بلا همین امروز ثبت نام می کنم تا روی بعضیا!(کامپیوترم و همدستش) رو کم کنم.بالاخره رفتم یه مغازه آشنا و اونجا مثل بچه آدم ثبت نام کردم... بعد سر افراز اومدم خونه و به کامپیوتر گفتم که تا یه هفته باهاش قهرم...... دیگه هی التماس و خواهش و گریه و زاری که نه تو رو خدا!!!! منم که دل رحم؟؟؟!!! بخشیدمش...وااای ثبت نام تموم شد یعنی من الان یه داوطلب کنکورم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM