تبليغاتX
چـــــــــک نویس
فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟
 

حکایت آقای پدر و مهربان حکایت غریبی نیست! حکایت قدیمی عشق..

دانیال؛  آقای کوچک ِ خانه مهربان این هاست! آقای کوچک با این که کوچک است،  شده است بزرگترین آزمایش زندگی دو مهربان! آقای پدر را اگر بشنوی، یاد قهرمان قصه اسماعیل می افتی! قربانی کردن را به چشم دارد می بیند انگار، اما راضیست به رضای خدا! شنیده است مرد باید سخت باشد مثل یک کوه! اما این مرد، چون پدر است گهگداری سخت می شکند! گفتند خواستی هم بشکن اما نه جلوی چشم های مهربان! مهربان نباید پریشان تر از این بشود که هست ! آقای پدر هم حرف گوش می دهد و احساس بغض که می گیرتش پناه می آورد به صفحه های بی روح این دنیاچۀ  مجازی و با حرف هایش روح می بخشد، هم به این دنیای کوچک و هم به قلب های کوچک عابر های پیاده که از آنجا می گذرند!

---------------------------------------------------  

 ---------------------------------------------------

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

www.Mydaniel.blogfa.com  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بی فرهنگی های رایج در اتوبوس های واحد::

آدامس ترکاندن -----> در این روش فرد اعصاب خوار سعی در ترکاندن آدامس به شیوه های مسابقات جهانی ترقه بازی و یا بالون سازی دارد که هر کدام از این روش ها اثرات خاصی بر اعصاب فرد مفلوک می گذارد. به این ترتیب که در روش برگرفته از مسابقات جهانی ترقه بازی با هر ترقه ای که ترکیده می شود سه کیلو مورچه فرضی به مغز فرد مفلوک وارد شده و شروع به جویدن اعصاب وی می کنند.و این ماجرا تا وقتی که اعصاب خوار محترم نفس در سینه دارد ادامه پیدا می کند! در روش دوم که چند وقتیست از رده خارج شده اما باز هم مریدانی دارد اعصاب خوار ابتدا نفس گیری می کند و سپس با تنظیم نفس سعی در ساختن بزرگترین بالون جهان دارد!در حالی که بی خبر است حین ساختن این بالون یک عدد ملخ فرضی به مغز فرد مفلوک وارد می شود و به محضی که بالون مذکور پاقی می ترکد ملخ یک گاز گنده از مغز مفلوک می کند و میجود!

خمیازه کشیدن -----> در این حرکت تقریبا غیر ارادی فرد اعصاب خوار دهان مبارک را به اندازه سه برابر دهان یک گاو در حال ماااااااااااا ماااااااااا کردن باز می کند و از آنجایی که اندازه دست آدمی تنها قادر به جلوگیری از رویت خمیازه نرمال آدمیزاد می باشد این خمیازه به تماشای عموم در می آید و فرد مفلوک هم که در صندلی مقابل سکنی گزیده است بیشتر از همه ساکنین بهره مند می شود.تا اینجای این اتفاق را می توان به عنوان یک بدشانسی روزانه برای مفلوک در نظر گرفت اما از آنجا که پول پول می آورد، خمیازه هم خمیازه می آورد لذا تعداد خمیازه های این چنانی فرد اعصاب خوار روند تصاعدی پیدا کرده و به مرز سه خمیازه در دو ثانیه می رسد!(به علت خطر پاره پاره شدن جگر مخاطب از وصف حال مفلوک خودداری می شود!)

کفش در آوردن ----->در این حرکت بی فرهنگانه فرد اعصاب خوار بدون مصرف هرگونه قرص های روان گردان دچار توهمات پیشرفته میشود!در این توهم پیچیده اتوبوس واحد با بیشتر از چهل و پنج مسافر که از در و دیوار آن آویزان شده اند می شود خانه شخصی و محل استراحت و ریلکسیشن فرد اعصاب خوار!او که می پندارد آنجا خانه خودش هست تعارف را کنار گذاشته و کفش ها را در آورده و وارد خانه می شود!پاها را تا جایی که می تواند دراز می کند و چشم ها را می بندد و به عروسی های پیش رو و یا گذشته فکر می کند!لبخند ملیحی بر لبانش می نشیند و احسال آرامش می کند! اما هیهات !! با این توهم بیجا مفلوک هم ناچار به توهم زایی می شود چرا که چاره ای نیست جز آنکه فکر کند اینجا همان جهنمی است که خدا وعده اش را داده بود و این بویی هم که مدام استشمام می کند عذاب همان گناهانیست که چشم خدا را دور دیده و مرتکب شده است! و اینگونه خود را توجیه می کند و از غش و ضعف احتمالی جلوگیری می کند!

پاکوبی -----> اشتباه نکنید این پاکوبی از سر شادی نیست!از سر استرس و یا شاید مردم آزاری فرد اعصاب خوار است و ای کاش به زمین می کوبید نه به همان صندلی که فرد مفلوک برای دقایقی نشست کرده است به امید چند لحظه آسایش!اعصاب خوار مسترس نمی داند با هر انرژی که تخلیه می کند و پایی می کوبد سنگی چهل کیلویی به سر مفلوک برخورد می کند و سر را می شکافد و به رگ های مغز گره می خورد و آنجا گیر می کند و رگ ها به هم می گورند و تاق پاره می شوند!

موسیقی -----> در این روش که بسته به قدرت بلندگوهای گوشی های مختلف تاثیر گذاری خاصی در اعصاب و روان مفلوک دارد،فرد اعصاب خوار ولوم موبایلش را می گذارد روی ته! و تندترین و ساسی مانکن ترین آهنگی که در اختیار دارد را به معرض عموم می گذارد غافل از این که مفلوکی هم هست که سرش دارد می ترکد! البته اعصاب خوار در این روش کار مفلوک را راحت می کند و سرش را با تمام مایتعلق به می ترکاند!

موبایل -----> در این عمل که البته عامل خارجی دارد و جا دارد بگویم خدا باعث و بانی اش را...! اعصاب خوار طبق قانون دوم یا سوم نیوتون که می گوید هر عملی عکس العملی دارد در جواب عامل خارجی که به او زنگ می زند بر خود واجب می داند که جواب بدهد. در اینجاست که مفلوک به طور ناخواسته وارد بحث های خانوادگی می شود و می فهمد عمه خواهر زاده فرد اعصاب خوار چرا از پسر عموی خاله اش بیزار است و یا چرا ماکارونی دیشب مادر بزرگ اینهاش بدمزه شده بود و مسائلی از این قبیل... این وقایع در حالی اتفاق می افتد که مفلوک هیچ علاقه ای به شنیدن هیچ حرفی ندارد مخصوصا با صدای جیغ جیغیه اعصاب خوار!در این قسمت مفلوک دوست دارد موبایل اعصاب خوار را با جلد موبایل فرو ببرد در حلق اعصاب خوار مورد نظر!

عوامل خارجی ----->اینگونه عوامل مزدور که داخل اتوبوس هم نیستند اتفاقا نقش عجیبی در روانی کردن و اعصاب خوارگی مفلوک دارند!به این صورت که مفلوک که از همه ناامید شده به قصد فرار از مشاهده این همه اعصاب خوار ترجیح می دهد چشم هایش را به بیرون دوخته و از ترافیک زیبا و روان لذت ببرد و با خودش تعداد ماشین ها را بشمارد تا خوابش ببرد! اما ناگهان با صحنه ای روبرو می شود که دیگر از کف می دهد هر آنچه هست! صحنه چیزی نیست جز خانواده ای که در ماشینشان نشستند اما فکر می کنند رفته اند سیزده به در!چیک چیک تخمه می شکنند و فرت فرت آشغال تخمه در خیابان می ریزند و با این کار خود، هم بی فرهنگی را در سطح شهر می پاشند و هم کار اعصاب نیمه جان مفلوک را تمام می کنند!مفلوک بی اعصاب دیگر اعصابی ندارد که به آن بنازد بنابراین در دلش تحولاتی پیش می آید.. با هر پوسته تخمه ای که می افتد و با توجه به این که خانواده چهار نفری از پدر گرفته تا دختر بچه شش ساله همه دارند آشغال ریزی می کنند،فرد مفلوک احساس می کند با نخ کاموا و سوزن گاوی(سوزن ملافه دوزی) دارند معده و روده و قلب و کلیه و آپاندیس و خلاصه تمام جوارج داخلی بدنش را به هم کوک می زنند!

اینها قطراتی بود از دریای بی کران اعصاب خوارگی که به زبان آمد. وگرنه همه می دانند اعصاب خواران و روش های مدرنشان روز به روز در حال افزایش و آپدیت شدن است...

به امید روزی که تمامی اعصاب خواران دچار خود خوری شده و اعصاب خود را بخورند و بدین گونه از صحتنه هستی پاک شوند...

  ان مع العسر یسری....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط من | 
 

سلام عزیز اصفهانی!

وقتی هستی چقدر همه چیز قشنگه! پل های قدیمی وقتی از تو نور می گیرند قشنگترند انگار! نه این که بگم بی تو نیستند اما کم هستند! راستی تو که نبودی می گفتند سی و سه پل در حال خراب شدنه! خوب می دونی اینا همه ش بهانه بود اون بیچاره از دوری تو داشت دغ می کرد!خوب شد اومدی!امشب که از کنارت رد می شدم چقدر چشم دنبالت بود! ماشالا! جای خدا بودم اسفند دود می کردم مبادا دوباره چشمی شوری کنه و تو خیال رفتن به سرت بزنه!آدم ها چه عشقی می کردند! از انعکاس برق چشمهاشون فهمیدم!معلوم بود که گمشده شون پیدا شده!

چه حاالی به ما دادی عزیز اصفهانی...همیشه زنده باش زنده رود جان!  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بعد از دوران غرورآفرین دبستان که نمره بیست از ورودی کوچه به خانواده ارجمند چشمک می زد و والدین غرق در الطاف الهی به خاطر در بر داشتن همچین نوگل گوهر صفتی مشغول شکر بی وقفه باری تعالی بودند.... با تکیه بر شعر پر مفهوم و ناب لهراسبی و قسمتی که می گه "من از تکرار بیزارم"، اینجانب عزمم رو جذب و جزم و در این مایه ها کردم و تصمیم کبری ای گرفتم که حتی کبری هم طی بیانیه ای اعتراض آمیز اعلام کرد:"کم آوردم! "! تصمیم از این قرار بود که از این به بعد نمره ننگ آور و به اصطلاح و اشتباه افتخارآمیزه بیست رو به زندگیم راه ندم و پاشو از بیخ ببرم!

ولی از اونجایی که همیشه موانعی بر سر راه قرار می گیره؛مسیر پر پیچ و خم زندگی منم همیشه موانعی داشته که باعث می شده من به هدف والا – این هدف عزیم و عظیظ -  نرسم !

از وقتی که به طور مخفیانه در حال اجرای طرح بودم ،عناصر معلوم الحالی همیشه سعی داشتند من رو به منجلاب بیست گرفتار کنند ولی من مثل همیشه استوار و پابرجا بودم.. اول،دوم راهنمایی همیشه فکر می کردم بزرگترین مانع من برای رسیدن به هدف والا، یک عدد دبیر مرد هست که با وجود اون و با توجه به ابهت ظاهری و شاید باطنی؛من سر تسلیم فرود بیارم و مثل سوسک بشینم درس بخونم..این ترس همیشه آزارم می داد و حتی شده بود کابوس شبهایی که تا صبح تلویزیون میدیدم! تا این که مانع پدیدار شد ولی... هیچ تحولی در وضعیت درسی من پیش نیومد و هنوز همون که بود ، بود ...!

بعد از این سعی کردم بزرگترین مانع بعدی رو پیدا کنم و تجهیزات دفاعی-امنیتی خودم رو آماده کنم.. اون مانع بزرگ چیزی نبود جز....یک عدد همکلاسی از جنس مخالف!! با خودم می گفتم اگه این مانع سر راهم سبز بشه دیگه راهی نیست جز درس خوندن و کم نیاوردن! این مانع هم بالاخره سیرت پلید خودشو نشون داد و سر راهم ظاهر شد..اما من بر خلاف این که فکر می کردم بیدی هستم که با این بادها می لرزم؛بیدی نبودم که با این بادها بلرزم!! و این مانع هم با موفقیت سپری شد..

بعد از این مانع برداری خفن ، با خودم گفتم که دیگه مانعی نیست اما چند روزی که از اون پیروزی ظفرناک گذشت به خودم اومدم و فهمیدم هنوز موانعی نور بالا می زنند..مانع بعدی چیزی نبود جز استادی که از قبل من رو بشناسه و من هم بشناسمش! وقتی فکرش رو می کردم که قراره سر کلاس استاد آشنایی بشینم و درسش رو بلد نباشم احساس ضایعگی بدی بهم دست می داد "چنان که قابل وصف نیست" !... مدتی سر در گریبان فرو بردم و شب هایی که تا صبح سر کامپیوتر تاق تاق بر کیبورد میفشردم این کابوس با من بود که این مانع چه بلایی بر سر اون هدف والا میاره! خدا رو صد کورور(!) شکر که نمردم و این مانع هم دیدم! و البته این مانع هم مثل بقیه رد شد...

و هم اکنون که الطاف الهی شامل حال این حقیر شده و همه اساتید در حالت ذکور به سر می برند و نیم بیشتری از همکلاسی ها نیز! و همچنین خدای مهربان سنگ تمام گذاشته و من رو از نعمت استاد آشنای در حال ذکر(مذکر) بی بهره نگذاشته.. دوست دارم از همین تریبون و با چشمهایی مال آ مال از اشک شوق و در حالی که به این هدف والا نائل شدم، اعلام کنم:: «من هستم؛ یک مسافر!!»..

پ.ن:: از پانزده تا بیست،بیست محسوب می شود..

پ.ن:: دوست دارم بدونم اون دنیا،چه بلایی سر آدم هایی که آدم نمی شن میاد!

پ.ن:: بار الها؛ مددی! درس ها غریبند و میان ترم ها قریب...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خوشحال و سرخوش داری ایمیلت رو چک می کنی و وسطاش تصمیم میگیری جهت اکرام سال اصلاح الگوی مصرف دو سه چهار تا وبلاگم باز کنی و یه نظارتی هم روی مطالب و نظرات نوشته شده توی وبلاگ گروهی دانشگاه داشته باشی!!

یه دفعه یه نظر چشمت رو می گیره.. ..

""سلام محبوبه جان نمیدونم تو اون کسی هستی که من میشناسم یا نه؟؟؟ تو دبستان شهید عزیزی درس نمی خوندی؟من ستارم...!!""

برق از سرت می پره!یادت میاد که توی دبستان یه دختری باهات دوست بود به اسم ستاره اما هرچی فکر می کنی فامیلش یادت نمیاد!کلی التماس حافظه تو می کنی که یه کم به کار بیفته اما حافظه گرامی مثل همیشه چموش و لجبازه و همکاری نمی کنه! می ری سراغ عکسای دبستان... واااااااااااااااااااااااااااای!!  اونجاست که هرچی خاطره بوده یادت میاد..بچگیای خودتو می بینی و هم کلاسی های اون روزات که الان ده سالی هست ازشون خبر نداری!پشت عکس ها رو نگاه می کنی می بینی مامانت اون روزا که تو بچه بودی ازت خواسته اسم بچه ها رو از چپ به راست بگی تا بنویسه پشت عکس! دوست داری مامانت رو محکم بغل کنی و ازش تشکر کنی! پشت اون یکی عکس رو می بینی...نوشته تقدیم از طرف ستاره...! وای فامیلشم فهمیدی!! خدایا ما چقدر به هم نزدیک بودیم!!

از خودت خجالت می کشی! چقدر فراموش کار!

یاد روزای دبستان می افتی! دیگه خاطره هاست که میاد(به عبارتی می پاشه!) دیگه هر اسمی که میبینی یه خاطره میاد!هر عکسی که میبینی اون لحظه میاد جلوی چشمات! ا ا ا ! چرا چشمات خیس شد..! نمی دونی چرا؟! خوشحالی از این که ستاره رو پیدا کردی؟! ستاره که نه...نماینده تموم خاطرات دبستان... یا ناراحتی؟! از این که این همه قشنگی چه زود گذشت و چقدر بزرگ شدی...

یاد بچگی ها و تموم بچه بازی هاش بخیر..

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند سال پیش:

- خانوم ما بریم مدادمونو بتراشیم؟!

- عزیزم ما نه!من!

خانوم ما بریم بیرون تو حیاط!

- دخترم تو یه نفری!من!

ما همه درسامونو نوشتیم!

- گفتم من!

- ما.........!

- من!

-------------------------------------------------

الان:

من قبول شدم!

من بردم!

من تونستم!

من این کارو کردم!من اون کارو کردم!

من..

من.........

من..................

حتی نویسنده این وبلاگم من هستم!!

-----------------------------------------------------

.::.پ.ن.::.بالاخره یاد گرفتم...مــــن!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط من | 
 

عزیزترین و صمیمی ترین و شفیق ترین رفیق دنیام!

فکر کنم الان من خوشحال ترین رفیق دنیام..دلت آآآآآآب !!

 حیف که بیشتر از این نمی تونم بگم اما بدون بهترین لحظه های زندگیم همین روزاست؛ یعنی قشنگ ترین لحظه های زندگی تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط من | 
 

دوست دارم به یکی اس ام اس بزنم و هرچی حرف اون ته ته های دلمه بهش بگم . دوست دارم به یکی اس ام اس بزنم و همه گلایه ها و شکایت ها و دلخوری هامو از یکی واسش بگم . دوست دارم یکی باشه که از همه گذشته من خبر داشته باشه تا مجبور نباشم یه بار گذشته رو براش توضیح بدم تا بفهمه الان چه حسی دارم . دوست دارم بهش اس ام اس بدم و سوالایی که تو ذهنمه ازش بپرسم و اونم جواب همه سوالای منو بدونه! دوست دارم وقتی بهش اس ام اس دادم نه دلداری بده و نه کنایه بزنه! دوست ندارم بگه اینا همه ش قسمته!  دوست دارم همون جوابایی رو بهم بده که می خوام بشنوم. دوست دارم اس ام اس هام همه ش دلیور بشه!! دوست دارم فقط به حرفای من گوش کنه نه هیچ کس دیگه(یا حداقل من فکر کنم که فقط داره به من فکر می کنه!) !دوست دارم  تا واسش اس ام اس دادم آب دستشه بذاره زمین و برای من جواب بفرسه! دوست دارم  یه راه حل توپ بذاره پیش پام! دوست دارم وقتی دوباره من رو می بینه اصلن به روی خودش نیاره که من همچین حرفایی بهش زدم!دوست دارم همه رازهای زندگیمو براش بگم ولی احساس نکنم که الان رازی پیش خودم ندارم! نمی خوام رو در رو باهاش حرف بزنم چون می دونم نمی تونم این حرفا رو به زبون بیارم.. می خوام بهش اس ام اس بدم!

شماره موبایل خدا رو می خوام..داری؟؟؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدا را! خدا را! درباره یتیمان؛ آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید و نزد خود ضایعشان مگذارید.

خدا را! خدا را! همسایگان را بپایید که شفارش شده پیامبر شمایند،پیوسته درباره آنان سفارش می فرمود چندان که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد نمود.

خدا را! خدا را! درباره قرآن مبادا دیگری بر شما پیشی گیرد در رفتار به حکم آن.

خدا را! خدا را! درباره نماز؛که نماز ستون دین است.

خدا را! خدا را! در حق خانه پروردگارتان؛آن را خالی مگذارید چندان که در این جهان ماندگارید،که اگر حرمت آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتارید.

خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و به زبانهاتان.

بر شما باد به یکدیگر پیوستن و به هم بخشیدن....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط من | 
 

یادم میاد اول دبستان می خواستم نوزده رو مثل پونزده که می نویسن پانزده؛بنویسم نانزده !

یادش بخیر..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

بعضی وقتا اینقدر حرف هست برای گفتن که نگو!  اما حرفهایی که گفتنش نه دردی رو دوا می کنه نه گذشته ای رو برمی گردونه نه آینده ای رو تغییر می ده و نه اونقدر بی ارزشه که گفته بشه و گوشی بشنوه ! اون وقته که دوست دارم تموم حرفامو قطره قطره کنم و بچکونم اینجا ! اینطوری نه گفتن می خواد و نه شنیدن ! فقط باید حس کرد و فهمید..

چک چکه حرفام ..

.................................................................................................................

...................................................................................................................

................................................................................................................

.................................................

..................

.................................................................

...........................

..........................................

...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط من | 
 

یادش بخیر ! تابستون چهارده سال پیش.. روزایی که آواره مغازه ها بودم تا قشنگ ترین دفتر چهل برگ و شست برگ رو پیدا کنم و بخرم! یه دفتر خوشکل با عکس سیندرلا،سفید برفی و هفت کوتوله،میکی موس ...! یاد اون کفش های چسبی سبز و صورتی و آبی بخیر! یاد اون مقنعه های سفید کوچیک بخیر!

یادش بخیر اون روزایی که دنبال مداد سیاه و مداد قرمزی که صورتی بنویسه و پاکن بو دار رنگی و تراش شکلک دار تیز می گشتم! یاد اون خط کش نرما بخیر که می تونستیم دور دستمون بپیچونیمشون!

چه شب قشنگی بود اون شبی که خوابیدم به امید فردا که بیدار شم و برم اول دبستان! چه صبح قشنگی بود اون روزی که همه مداد و پاکنامو گذاشتم توی جامدادی پارچه ایم و اونم گذاشتم تو کیفم و سه تا خوراکی خوشمزه هم برداشتم برای سه تا زنگ تفریح! و کفشای نومو پوشیدم و رفتم مدرسه! یادش بخیر..

یاد اولین و آخرین برنامه آماده سازی من برای رفتن به مدرسه بخیر!

از اون به بعد و سال های بعدش این تدارکات کم و کم و کمتر شد تا الان که قراره دو هفته دیگه برم مدر...  دانشگاه!

هنوز که باورم نشده قراره برم سر کلاس اما قصد دارم در آینده ای دور! برم دنبال جامدادیم بگردم! قشنگترین روز برام روزیه که بهم بگن هفته اول لازم نیست بری دانشگاه! اساسی ترین کاری که باید انجام بدم انتخاب واحده که اونم هنوز برنامه شو ننوشتم چون حسش نبوده! اما حیف که نه از اون شوق اول دبستان خبری هست و نه از حسش!

هنوزم عاشق شعر "باز آمد بوی ماه مدرسه..." هستم؛ هنوزم دلم میخواد بشنوم "بوی ماه مهــــــر ماه مهربان.."! نه بیست و یکم شهریور!!!

آخـــی یاد دبستان و راهنمایی و دبیرستان بخیر!! جوونی کجایی که یادت بخیر..

اما هنوزم که هنوزه نتونستم این یه عادتو ترک کنم؛دلتنگی برای کسایی که باهاشون بودم! دوستهای دبستان و دبیرستان و دانشگاه!! روحشان شاد و یادشان گرامی..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

وقتی از تموم شلوغی های به درد نخور زندگی خسته می شی

وقتی فکری داری که نه کسی می فهمه و نه دوست داری کسی بفهمه و به قول اون دوست قدیمی – جبران(خلیل جبران) جان – که می خواست همه جا تنها باشه حتی توی جهنم! تو هم می خوای با فکرت تنها باشی

وقتی ناراحتی و نمیخوای کسی بفهمه یا خوشحالی و کسی نمی خواد بفهمه!

وقتی که یه دفه ای عاشق تنهایی می شی و دوست داری تموم اطرافیانتو خفه کنی و یا با اتود بری تو جفت چشماشون (که به گمانم کاری بسیاااار لذت بخشه!)

وقتی دوست داری با این که تنهایی حرف بزنی و از حرف زدن با خودتم خسته شدی و بدون درواسی بگم خودتو آدم حساب نمی کنی!

خلاصه وقتی که دوست داری فقط خودت باشی و خودت و خدا...که البته حتی دوست نداری خودتم باشه! فقط می خوای خودت باشی و خدای مهربونت !

اون وقته که یه وبلاگ خلوت چقدر می چسبه..مثل یه لیوان آب یـــخ تو برق تابستون یا یه لیوان چای داغ تو کوران زمستون!! کم کم می فهمی که وبلاگ شلوغ یعنی هـیچ! اما وبلاگ سوت و کور یعنی عشق و صفا! یعنی همون خلوت دوست داشتنی...

وبلاگ عزیزم همین جور بمون ..ساکت و آروم و دور از هیجان! قشنگ و دوست داشتنی...عـــــاشقتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

به کامپیوترت می گی عزیزم بهت می گن دیوونه! عروسکاتو بهشون معرفی می کنی می گن اینا چه اسماییه!؟دیوونه! به کتابی که داری می خونی فحش می دی(آخه خداییش کدوم کتاب رمانی رو دیدین که ده صفحه ش یهو نباشه و سفید باشه؟!) بازم بهت می گن دیوونه!قربون صدقه غلام(بزرگ خاندان عروسک ها) میری بهت می گن دیوونه! با گوشی موبایلت بیس بال بازی می کنی بهت می گن دیوونه نکن! فلفل دوست داری(در حد خفن ناک) بهت می گن نخور ضرر داره دیوونه!درس نمی خونی بهت می گن دیوونه بخون!نوشته های پشت بیلیت اتوبوس رو ازش سوال تستی در میاری می گن دیوونه رو! از صنعت ملیله دوزی و این که انرژی ملیله حق مسلم ماست سخنرانی می کنی می گن دیوونه ساکت!تهدید به مرگشون می کنی اگه واسه سحری بیدارت کنن می گن دیوونه ایا!حتی دیگه نمی تونی با کامپیوترت سه روز قهر کنی چون بهت می گن دیوونه...آزادی! جای تو خالیه..آزادی!!

من که عاشق این دیوونگی ام اما خدا اینا رو عاقلشون کنه!

.::پ.ن::. خانواده دوباره سحری خوراندن به روش تنبلانگی رو شروع کردند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط من | 
 

گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش: عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!            "قیصر امین پور"

.::پوچ نوشت::. بدترین روزای زندگیم روزاییه که مجبورم یواشکی خوشحال باشم، چون باور نمی کنند خوشحالم..بدترین روزای زندگیم روزاییه که مجبورم نگاه سنگین آدمایی رو که از هیچ چیز خبر ندارند ولی فکر می کنند از همه چیز خبر دارند ،تحمل کنم ؛چون اهل فاش کردن نیستم... بدترین روزای زندگیم روزاییه که کاری می کنند که خودم نباشم.....این روزا بدترین روزای زندگیمه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط من | 
 

هیچ وقت فکری که تو سرته رو به کسی نگو چون::

اول از همه تموم تلاششو می کنه که فکرت رو عوض کنه . در جوانمردانه ترین حالت می ذاره فکرت همونی که هست بمونه اما:

اگه تصمیم بگیری تغییرش بدی بهت می گه شکست خورده ! اگه فکرت باعث بشه که تو تغییر کنی بهت می گه شکست خورده ! اگه به چیزی که تو فکرته نرسی بهت می گه شکست خورده ! و در بهترین و خوش بینانه ترین حالت اگه بهش برسی............ – خوشحال نباش – چون منتظر یه مشکل کوچیک می مونه تا بازم بهت بگه شکست خورده !

آهان ! یادم رفت ، اگه بخوای دیگه بهش فکر نکنی........ بازم بهت می گه شکست خورده!!

کلا شکست می خوری... فکر مثل راز می مونه؛ رازهاتو برای خودت نگه دار..هیچ کس نه محرمه نه مرهم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط من | 
 

سلام

روزی که آمدی یادت هست؟؟! بگذار برایت بگویم.. شب جمعه بود . آسمان بی شک ستاره باران .زمین بی تاب . ماه با تمام وجود چشم انتظار . آدم های خوب خدا هم منتظر...یادت هست وقتی آمدی چه شوری پیچید در زمین؟! یادت هست آدم بد های قصه خدا ترسیده بودند؟! یادت هست ؟؟!

می دانی شده است هزار و صد و هفتاد!! ای کاش ساعت و روز و ماه بود! شده است هزار و صد و هفتاد سال که رفته ای! می دانستی؟؟!

هم پیش از تو ، هم پس از تو گفتند برخواهی گشت . حتی خودت هم بهمان قول برگشت داده بودی ! می دانی که به عهد باید وفا کرد؟!

خسته ات کردم. این همه آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم فردا جمعه هست . به یاد جمعه آن سال ها!

آسمان دیگر آنقدرها ستاره ندارد اما غصه نخور. آنقدر ستاره برایت به خانه هایمان آویزان کرده ایم که نگو! آنقدر به در و دیوار شهرهامان ستاره های کوچک و بزرگ چسبانده ایم که شاید از بی ستارگی آسمان قدری کم کنیم. دیگر به آن همه ستاره که کنارت هست ببخشمان! باور کن زمین بی تاب است.می دانم؛  می دانم به روی خودش نمی آورد اما تو باور نکن. بیچاره از روی تو خجالت می کشد، آخر نمی دانی چه ها کرده اند زمینی ها! ماه هم که می دانی کامل کامل است، شده است ماه نیمه شعبان! آدم های خوب خدا را که می بینی دیگر؟؟! دلهره هاشان را می بینی؟! میبینی مثل بچه های چهار ساله چشمشان را دوخته اند به در خانه خدا که ببینند بزرگشان کی می آید.از تنهایی می ترسند..از آدم بدها برایت نگویم بهتر است نمی خواهم روز زیبایت را خراب کنم ..

اوضاع را میبینی؟! شده است درست مثل هزار و صد و هفتاد و پنج سال پیش! همه چیز جور است فقط تو را کم داریم که بیایی و یک بار دیگر نیمه شعبانی بسازی به یاد ماندنی. به خدا اگر بیایی آدم خوب ها جانشان را فدایت می کنند .اگر بیایی زمین بعد از سال ها همه اش شادی می شود . اگر بیایی زورمان به این آدم بدها می رسد و پدرشان را در می آوریم!

سرت را درد آوردم می دانم اما چاره ای نیست! دلهامان تنگ است خب . خسته شدیم به خدا . نمی آیی؟؟!

 راستی؛ آمدنت مبارک ...

** اللّهم عجّل لولیک الفرج **

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط من | 
 

مامانم می گه بیا با هم دوست باشیم !

دوستم می گه بیا مثل دو تا خواهر با هم حرف بزنیم !

خواهر کوچیکم اصرار داره که فکر کنم ما هم سنیم !

هم سنیم واسم ادای مادر بزرگا رو در میاره !

مادر بزرگم مدام می خواد برام مادری کنه !

و این داستان ادامه داره...

چرا کسی دوست نداره جای خودش باشه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز هم اومد . بعد از یک سال!

چند روزی بود که فکرم مشغوله پیدا کردن بهترین بود. مشغوله پیدا کردن قشنگ ترین و باحال ترین و خلاقانه ترین و – صفت های برترین این چنینی - ! اما طبق معمول موردی یافت نشد.

یهو قسمت ایکی اوستان صفت مغزم به کار افتاد و جمله ای اومد سر زبونم (و شایدم نوک انگشتای دستم)(جهت تایپ)(بازم توضیح بدم؟!)..................... بهترین ها همان ساده ترین هاست!!

البته این که این جمله رو قبلا جایی خوندم و الان یادم افتاده یا این که قبلا جایی نخوندم و الان یادم افتاده رو نمیدونم و این قسمت ماجرا مربوط می شه به قسمت کارآگاه گجت صفت ذهنم که همین الان اونو مسئول پیگیری می کنم!

خلاصه ش این که دومین سال تولد وبلاگم به همین سادگی اومد و منم می خوام به همین سادگی بهش بگم  

   تولدت مبارک  

 

.::تو پرانتزی::. (وبلاگکم داری بزرگ می شی پس شروع کن به بزرگ فکر کردن.البته تو که نه!اما به بعضیا بگو شروع کنن به بزرگ فکر کردن و بزرگ نوشتن و ساده نوشتن!!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط من | 
 

حســـین(ع) به دنیا آمد و خداوند  لبخند زد.

مستانه می خندید که ناگهان روزی گرم و پر از تشنگی پیش چشمش آمد. روزی پر از تنهایی و بی کسی...مدام می شنید کسی فریاد می زند : "هل ناصر من ينصرني؟؟!" صدا برایش چه آشنا بود.فکر کرد! آری این حسین است.تنهایی حسین ، خنده زیبای خدا را از لبش برد.

حسین یار می خواهد. همراه می خواهد.کسی باید باشد که با حسین عشق را معنی کند.کسی باید باشد که حسین را حس کند،بشناسد،بفهمد. کسی باید باشد که حسین به او تکیه کند.حسین کسی را می خواهد اما..هیچ کس نبود.

پس خدای مهربان تصمیمی گرفت. خدای عاشق ما تصمیم گرفت بسازد. مردی از جنس عشق. مرغوب ترین و خوشبوترین خاک را برداشت و با زلال ترین و پاکترین و مهربان ترین آب در هم آمیخت.هر چه عشق داشت و هر چه مهر داشت و هر چه عظمت داشت(کمی کمتر!) در آن به امانت گذاشت. از روحش در آن دمید و دلی در آن نهاد به وسعت دریاها،به ظرافت باران و پاکی آب! ظرف دلش آماده شده بود.خدا امانت اصلی را در آن جا داد. امانت اصلی حسین بود !

خدای خوب ابوالفضل را پیشکش حسین کرد.حسین دیگر تنها نبود...

در ابدیت زمان تعریف نشده است .اما برای ما زمینی ها شگفت انگیز است که حسین به دنیا آمد ....و فردایش ، عباس!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط من | 
 

.::د.ن(دل نوشت)::.حال من بد نیست غم کم میخورم / کم که نه هر روز کم کم میخورم / آب می خواهم، سرابم می دهند / عشق می ورزم عذابم می دهند

.::د.ن(دل نوشت)::.من خودم خوش باورم گولم مزن! / من نمی گویم که خاموشم مکن / من نمیگویم فراموشم مکن / من نمی گویم که با من یار باش / من نمی گویم مرا غم خوار باش / من نمی گویم،دگر گفتن بس است / گفتن اما هیچ نشنفتن بس است / روزگارت باد شیرین! شاد باش

.::د.ن(دل نوشت)::.هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! / هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! / هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می  گریخت / چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست / گاه بر روی زمین ذل میزنم / گاه بر حافظ تفأل میزنم / حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت / ما ز یاران چشم یاری داشتیم 

.::پ.ن(پس نوشت)::.این پست کاملا بی ریشه ست. اصل و نسب نداره و همه ش حاشیه ست. اما برای حفظ بنیان ادبی جامعه(!) اصل شعر در ادامه مطلبه!                    

.::پ.ن(پوچ نوشت)::.برای یه ثانیه حس بدی بهم دست داد. حس بی معرفتی کسایی که..! حس بدی بود.اما گذشت(شایدم می گذره..)!

::.نتیجه گیری::. کم کم داره باورم می شه:: همیشه فاصله ها حریف خاطره ها می شوند..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط من | 
 

افسوس که خیلی دیر آمدی ...
 آنچنان دیر که دیگر فرصتی برای جبران نیست !
  آنچنان دیر که دیگر صدای تو در گوشم طنین ندارد ...
  و همچون صدای گوش خراش مدام آزارم میدهد ...
 اینک برایم غریبه ای بیش نیستی ...
افسوس که دیر آمدی ...!

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/29ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خدایاااااااااااااااااااااااااااا

 فردا

   پس فردا

         کنکوری ها

                  دوستام

خواهش می کنم کمکشون کن..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط من | 

 

نمي‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مي‌كني قانون را قبول نداري! قانون تو را قبول ندارد . نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت ، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي‌تواني قبول نداشته باشي. مردم راي دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريبا يا يك قدري بيشتر راي دادن به قانون اساسي. مردم كه به قانون اساسي راي دادند منتظرند كه قانون اساسي اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند مي‌شود بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم ،‌ من قانون اساسي را قبول ندارم ،‌من مجلس را قبول ندارم ، من رئيس‌جمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه ! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ،‌ ولو برخلاف راي شما باشد. بايد بپذيريد، براي اين‌كه ميزان اكثريت است ؛ و تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 378)

----------------------------------------------------------------------------------

هشدار:: به خواننده توصیه می شود ادامه مطلب را نخواند!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط من | 
 

همیشه تعصب و عوام فریبی کار دغلان و دروغ زنان می باشد. دنیا را نه آنچنان که هست بلکه آنچنان که با منافعشان جور در می آید می خواهند به مردم بشناسانند...... صادق هدایت

::.پ.ن.::

چقدر بده خوب ها نقاب بد بودن می زنند و بدها نقاب خوب بودن!

چقدر گناه داریم که گول می خوریم!

چقدر دردآوره که نمی دونیم حق کیه !

ای بابا!! امان از دست این سیاست...کلا با سیاست نباید بازی کرد چه تمیز و چه کثیف!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط من | 
 

دوستک

 عزیزترین

صمیمی ترین

رفیق شفیق..

هنوزم باورت نمی شه یا شاید نمی خوای باور کنی

 اما

زندگیم بی تو یه چیز بزرگ کم داره..

دلم می گیره وقتی نباشی...

دلم می گیره..

هر جا هستی خوب و خوش باش...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط من | 
 

؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط من | 
 

دوست جان..

كاش هنوزم دردمون مشترك بود مثل اين هفت سالي كه گذشت

 كاش بازم با هم بوديم هر روز هر ساعت هر لحظه..مثل اين هفت سالي كه گذشت

كاش الان كنارت بودم يا حداقل هميشه كنار خودت احساسم مي كردي مثل اين هفت سالي كه..

هي عزيزترينم،صميمي ترينم،نزديك ترينم..ببخش!

ببخش اگه اون قدري كه از من انتظار داري دركت نمي كنم

ببخش اگه ديگه دلم با دلت نزديك نيست

ببخش اگه ميونمون فاصله ست ....

مي ترسم!

خواهش مي كنم قوي باش

خواهش مي كنم تو فكر تكرار بعضي چيزها نباش

خواهش مي كنم ...

مي ترسم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط من | 
 

دوست جان

با تو، همه رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش مي كند.

با تو، آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند.

با تو، زمين گاهواره ايست كه مرا در آغوش خود مي خواباند.

ابر، حريري است كه بر گاهواره من كشيده اند.

و طناب گاهواره ام را مادرم، كه در پس اين كوه ها همسايه ماست،در دست خويش دارد.

با تو، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.

با تو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي زند.

با تو،  من با بهار مي رويم.

با تو، من در عطر ياس ها پخش مي شوم.

با تو، من در شيره هر نبات مي جوشم.

با تو، من در هر شكوفه ميشكفم.

با تو، من در طلوع لبخند مي زنم.در هر تندر فرياد شوق مي كشم.در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم.در غلغل چشمه ها مي خندم.در ناي جويباران زمزمه مي كنم.

با تو، من در روح طبيعت پنهانم.

با تو، من بودن را،زندگي را،شوق را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.

با تو، من در خلوت اين صحرا،در غربت اين سرزمين،در سكوت اين آسمان،در تنهايي اين بي كسي،غرقه فرياد و خروش و جمعيتم. درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گل ها كودكان من اند و اندام هر صخره مردي از خويشان من است و نسيم قاصدان بشارت گوي من اند و بوي باران،بوي پونه،بوي خاك،شاخه هاي شسته باران خورده پاك..همه خوش ترين يادهاي من،شيرين ترين يادگارهاي من اند.

بي تو، من رنگ هاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم.

بي تو، رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند.

بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند.

بي تو، كوها ديوان سياه و زشت خفته اند.

بي تو، زمين قبرستان پليد و غبارآلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد.

ابر،كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند.

و طناب گاهواره ام از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند.

بي تو، دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد.

بي تو، پرندگان اين سرزمين،سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند.

بي تو، سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است.

بي تو، نسيم هر لحظه رنج هاي خفته را در سرم بيدار مي كند.

بي تو، من با بهار ميميرم.

بي تو، من در عطر ياس ها مي گريم.

بي تو، من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهايي را كه همچنان زنده خواهم مان لمس مي كنم.

بي تو، من با هر برگ پاييزي مي افتم.

بي تو، من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم.

بي تو، من زندگي را،شوق را،بودن را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم.

بي تو، من در خلوت اين صحرا،در غربت اين سرزمين،در سكوت اين آسمان،در تنهايي اين بي كسي؛نگهبان سكوتم،حاجب درگه نوميدي،راهب معبد خاموشي،سالك راه فراموشي ها،باغ پژمرده پامال زمستانم.

بي تو،

  درختان هر كدام خاطره رنجي

  شبح هر صخره ابليسي،ديوي،غولي،گنگ و پر كينه فرو خفته...كمين كرده مرا بر سر راه

  باران زمزمه گريه در دل من

  بوي پونه پيك و پيغامي نه براي دل من

  بوي خاك تكرار دعوتي براي خفتن من

  شاخه هاي غبار گرفته باد خزاني خورده پوك...

                    همه تلخ ترين يادهاي من،تلخ ترين يادگارهاي من اند...

 

پس باش...

 پ.ن::: دکتر شریعتی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط من | 
 

دوست جان

 عزیزترینم...

رفیق شفیق..

 زندگی بسیار ساده تر از آن است که جدی گرفته شود..

بی خیال

این نیز بگذرد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط من | 
 

                 

           

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط من | 
 

توي زندگي بعضي روزها هست كه احساس ترك خوردگي مي كنم..يعني همين الاناست كه ترك بخورم و بشكنم!مثل ليوان چايي داغ كه بالافاصله توش آب يخ بريزن!!

فردا به همراه كلي اتفاقات جانبي اين روزها، باعث شده حسابي داغ و سرد بشم و به زودي ترك بخورم و..!!

وقتي فكر مي كنم فردا صبح بايد با يه چهره كاملا خوشحال و به قول اون دبير لوس عزيزم ،"خجسته!"  برم و شيريني تولد يه دوست رو بخورم و كلي بخندم و كلي خوشحال باشم و دقيقا بعد از ظهر همون روز چهره غم به سراغم مياد چرا كه بايد برم خرماي سال يه دوست رو بخورم و كلي اشك كه مياد و كلي افسوس و كلي خاطره و بعد هم دلتنگي ...

احساس ترك خوردگي بهم دست مي ده!

وقتي عزيزترينام دارن مي رن به بهترين سفر زندگيشون و من بايد مدام كنارشون باشم و بذارم شاديهاشون رو با من تقسيم كنند! اما خودم غم هايي دارم و دوست ندارم با اونها تقسيم كنم!

احساس انفجار بهم دست مي ده!

وقتي به ياد آوردن گذشته ها حسابي اعصابم رو ريخته به هم و توي همين روزها رفتارهايي مي بينم كه اعصابم رو از اينم بيشتر داغون مي كنه و با وجود اين درون داغون و آشفته و عصبي و به هم ريخته بايد ظاهر شاد و بي تفاوتي داشته باشم!

ديگه كم ميارم!

خدا كنه اين روزهاي سرد و گرم بگذره!

خدايا شيشه وجود من رو از جنس فولاد(اون هم محكم تر از كشورهاي "هان" و "بويو") قرار بده!!

پ.ن:: بازم خوبه اينجا هست وگرنه بي جنبه هاي تقلبي  زود- شكني مثل من تا الان صد بار مي شكستند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط من | 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك

شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك

آسمان ِ آبي و ابر سپيد

برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي بكام

باده رنگين نمي بيني به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ


                                                                               فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط من | 
 

خب خدا جونم اولين عيد دوران دانشجويي هم در حال رسيدنه و من همچنان در اول وصف تو مانده ام!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط من | 
 

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند

و نه بايدها چونان كه هست

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را با بغض مي خورم

عمري است لبخندهاي لاغرم را در دل ذخيره مي كنم:

باشد براي روز مبادا!

اما در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز،روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند،شايد

امروز نيز روز مبادا باشد

-----------------------------

یادت همیشه با ماست..آروم بخواب...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط من | 
 

اه چه قدر زندگي تكراري و به درد نخور و لوس و بي مزه شده!

نه يه اتفاق خوب نه يه اتفاق....اما نه! اتفاق بد نمي خوام!(يادمه پارسال همچين موقعي با بچه ها منتظر يه اتفاق بزرگ و پرهيجان بوديم و بعدش يه اتفاق فراموش نشدني...)نه اتفاق بد نمي خوام!

نه يه موضوع قشنگ براي فكر كردن

نه يه حس قشنگ

ميري،مياي،ميخوني،مي خوري،ميخوابي،دوباره ميري.....آخرشم مي ميري! آخه اين شد زندگي؟؟؟!

زندگي بوي تكرار گرفته(حتي جديدا مزه تكرار هم مي ده!)

مرور كردن خاطره هاي شيرين و تلخ هم تكراري شده.حتي فكر كردن به آدمايي كه اطراف هستند و يا نيستند،اونايي كه خيلي دورند و نزديك و يا اونايي كه خيلي نزديكند و دور..حتي اينهام تكراري شده!(اما هنوزم دوست داشتنشون لذتي داره كه هيچ وقت تكراري نمي شه)

از همه بدتر اينه كه خودمم خيلي تكراري شدم...به قول فري:"خستم شد"!!

خدا جون بي صبرانه منتظر يه اتفاق قشنگ هستم! فقط اگه قراره مثل پارسال روزاي زندگيم رو اون جوري با هيجان كني...بي خيال!دوسـِــت مي دارم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند روزيه دوباره من ِمن گير داده بهم! والا نمي دونم چي كارش كنم!ولي فكر كنم دوباره يه فكرايي واسم كرده!خدا به خير كنه!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط من | 
 

امروز چه قدر دلم گرفته بود

از همه جا نا اميد

از همه كس بيزار

دلتنگ اونايي كه مي  دونم خوبند

دلتنگ با هم بودن

دلتنگ يه لحظه ديدنشون

خسته از اينهايي كه هنوز نفهميدم خوبند يا بد

منتظر يه بهونه كوچيك براي...

دلم گرفته بود

چه خوش موقع این آهنگ رو ديدم و چه قشنگ گفت:

دلم گرفته اي دوست...هواي گريه با من....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط من | 
 

کلی با خودم کلنجار رفتم 

فکر کردم نکنه...؟؟؟ 

یا شاید....! 

اما آخرش این جمله رو دیدم  

با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو!در انزوا پاک ماندن ارزشی ندارد... 

خب یه کم خیالم راحت شد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند روز پيش رفيق شفيقم پيامكي(!) فرستاد كه توش نوشته بود:

هيدروژن از آن جهت در جدول تناوبي يكه و تنهاست كه به عنصرهاي ديگر شباهت ندارد..او يك خانواده تك عضوي است!!

اه! حـــالم از هيدروژن به هم خورد.با خودم گفتم چه مغرور و گوشه گير و خودشيفته!هيدروژن بودن رو نسبت دادم به چند تا از آدمايي كه اطرافم هستند و اين خصوصيت رو دارن!از خدا خواستم كه هيچ وقت به سرنوشت هيدروژن دچار نشم!بين خودمون بمونه ولي خيلي دلم واسش سوخته بود اما به رو خودم نياوردم"تـــــــنها بودن اصلا خوب نيست"!ولي حقش بود به من چه!

چند روز بعد از چند روز پيش(!) همون رفيق شفيق مذكور پيامك ديگه اي داد كه نوشته بود:

واكنش پذيري هيدروژن بسيار بالاست.و به دليل اين واكنش پذيري بالا هيدروژن را نمي توان به صورت آزاد در طبيعت يافت!اما با وجود واكنش پذيري زيادش،به عنصرهاي ديگر شباهتي ندارد...پس در جدول تناوبي يكه و تنهاست!!

بازم دلم واسش سوخت اما اين دفعه خيلي بيشتر...واي خدايا منو ببخش چقدر درباره اين هيدروژن طفلك فكر بد كردم.چه قدر پشت سرش با همون رفيق عزيزم غيبت كرديم.چقدر گفتيم حقشه! واي نكنه اونايي هم كه فكر مي كردم هيدروژن هستند،واقعا مثل هيدروژن باشند؟!! خدا مي دونه...هيدروژن عزيز هيچ وقت آزاد نيست،وقتي هم كه آزاد هست،تنــهاست!! آخه چرا؟!!!

از همين جا جلوي همه از هيدروژن عزيز و تنها معذرت خواهي مي كنم!

هيدروژن جان من رو ببخش!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط من | 
 

مدت طـــولانی بود که دچار غفلت و خامی شده بودم و زیر سرم بلند شده بود!!

فکر می کردم قدیمی هستی

دیگه با من نیستی

فکر می کردم خیلیا بهتر از تواند

اما الان به خودم اومدم

تازه فهمیدم که هیچی عشق اول آدم نمی شه!

تازه فهمیدم که

دنیا دیگه مث تو نداااااره!!

و مطمئنم که

نه داره نه می تونه بیاااااره!!

تصمیم گرفتم دوباره برگردم پیش خودت

خود ِ خودت

وبلاگ عزیـــزم

دیگه تنهات نمی ذارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط من | 
 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود.

اما افسوس که به جای افکارش،زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند. 

"دکتر شریعتی" 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/17ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ببخشید اگه کنارتون نیستیم

ببخشید اگه بعضیا مثل خرس به خواب زمستونی رفتند و قصد بیدار شدن ندارند

ببخشید اگه تنهایید...

از همین جا

با همین دستای خالی

یه کوله پر از دعا واستون می فرستم

اونم نه از راه زمین

 که همه راه ها بسته است

کوله ام رو فقط شماها می تونین ببینین و بگیرینش

هنوز اون قدرها تنها نشدید

قوی باشید

دوستتون داریم

                  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط من | 
 

آخی بیچاره وبلاگم نیگاش که می کنم دلم کباب می شه

یاد "مرگ تدریجی یک رویا" افتادم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط من | 
 

قصه از یه سال پیش شروع شد(البته واسه بعضیام از چند سال قبل ترش!)

سال پیش دانشگاهی

یه سال پر از اضطراب

یه سال شلوغ 

یه سال پر از خاطره

خاطره های خوب و بد

یه سال درسی

سالی که باید درس می خوندیم تا پشت دیوار( اونم از نوع بتونی) کنکور نمونیم

سالی که خیلیا دنیاشون رو توی اون می دیدند و البته بعضی هام از این دنیا خوششون نیومد و رفتند...

خلاصه سالی بود واسه خودش

اما گذشت

و یه روز تابستونی از خواب ناز بیدار شدیم و کوله بار سفر بستیم و رفتیم سر جلسه

جلسه کنکور

این که چی بود و کجا بود و چه جور گذشت  و نتیجه ها چی شد دیگه اونقدرها مهم نیست!

مهم اینه که بالاخره مهر قبولی کنکور توی کارنامه درسی زندگیمون حک شد

مهم اینه که الان شدیم دانشجو

و مهم تر اینه که امروز 16 آذره

روز دانشجو

پس

روزت مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط من | 
 

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط من | 
 

چند روزی هست که به خاطر استرس های زیر پوستی امتحانای میانترم اعضا و جوارح صورتم از حالت عادی خودشون خارج شدن!

چه جوری؟!

این جوری.::.

مو: به شدت در حال ریزشه و تا چند روز دیگه سرم با بحران کچلی دست و پنجه نرم خواهد کرد!

ابرو:ابرو هم در حال ریزش و کچلیه و تا چند روز دیگه(احتمالا تا سوم آذر-امتحان فیزیک-) اثری از ابرو دیده نمی شه!

مزه:جالبه که مژه ها هم در حال ریزش و کچلی به سر می برن!تازه یه سری مژه های چموش و سرکشی هم پیدا شدن که جهت رشدشون به سمت توی چشمه!فکر کنم دچار سرطان مژه شدم!

بینی:بینی هم به علت سرماخوردگی ناگهانی(حادثه خبر نمی کند!!) در حال کنده شدنه و نفس کشیدن بســیار طاقت فرساست!

لب:به علت بی مسئولیتی بینی،دهن وظیفه خطیر نفس کشیدن رو به عهده گرفته و به خاطر همین و به خاطر یه سری دلایل علمی-پزشکی لبم در حال ترک خوردنه و داره می شکنه!

دندان:به علت محکم بودنش تا الان هیچ اتفاقی واسش نیفتاده ولی حدس می زنم هر چی به امتحانا نزدیک تر بشه، بدبختی ها بیشتر بشه و منم شروع کنم به دندون جویدن(مراحل شدیدتره بعد از ناخن جویدن!)

لثه:دلم واستون بگه چند وقت پیشا داشتم مسواک می زدم که یه دفعه از خود بی خود شدم و خواستم دندونام مثل تبلیغای داروگر برق بزنه!این شد که سرعت مسواک زدنم رو ده- بیست برابر کردم.غافل از این که دستم نمی تونه این سرعت رو تحمل کنه و از جاده منحرف می شه! این شد که یهو مسواک از راه اصلی منحرف شد و اوه ه!" لثه ام مرد"!

یه مدتی با لثه مرده گذروندم تا این که دیدم انگار قصد برانگیخته شدن و دوباره به دنیا برگشتن رو نداره!از استاد بزرگ پزشکی"مــامــان" درباره این موضوع دلخراش مشورت خواستم.جالبه میوه ها کپک می زنن،لثه من سفیدک!! دیگه شروع کردم به درمان!

این از وضع صورت!!

بعد از یه مدتی که به این فلاکت فکر کردم تصمیم گرفتم کله(به عبارتی سر!) خودمو به حراج بذارم،تاق(طاق-تاغ-طاغ...) هم می زنم!البته اگه هم معامله ای صورت نگرفت به احتمال زیاد می کنمش می ندازمش دور!"گفته باشم"!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ای بابا یکی نیست بگه آخه وقتی یه وبلاگو به فرزندی قبول می کنی باید بهش برسی. 

باید چند وقت یه بار یه سر و سامونی بهش بدی.

اگه خدا بخواد آستین واسش بالا بزنی و بگردی یه وبلاگ خوب و سر به زیر مث خودش واسش پیدا کنی و به لینک هم درشون بیاری  تا این جوری هیچ کدوم تنها نباشن 

خیلی کارا باید واسش بکنم ولی خوب چیکار کنم؟مگه مشکلات جامعه(!)می ذاره آدم دو کلوم با بچش اختلات کنه!!! 

صبح که باید قبل از خروسا بیدار شی و بری صخره نوردی وکوهنوردی و راهپیمایی ودشت پیمایی(دانشگاه)

بعد از اون به مرحله چکیده سازی(اتوبوس های دانشگاه) برسی.

بعدم می ری سر کلاس یه سری اساتید بسیار کارآزموده و ماهر! 

بعد از این که کلی مخ سوزوندند(تو که  اهل فشار آوردن به مخت نیستی ولی گویا خیلیا هستن!) کلاس تموم که شد دوباره باید تمام مراحل اولیه رو طی کنی تا برسی به خونه!

تازه اگه شانس بیاری و ناهار مهمون دانشگاه نباشی.وگرنه مجبوری یه غذای به ظاهر خوشمزه ولی در باطن پر از ویتامین های اضافی میل کنی 

توی دانشگاهم که دلخوشیت فقط دوستی باشه که هفته ای یکی دوبار می بینیش 

البته امید داشته باشی که بچه های باحالی هم توی دانشگاه و کلاس هستند ولی باید پیداشون کرد!

خوب خستم می شه(به یاد فری!) 

واقعا که چقدر این بچه داری دردسر داره.

آدمو پیر می کنه!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ما لحظاتی را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

              اما نمی دانستیم خوشبختی همان لحظاتی بود که گذشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط من | 
 

ناگه عجل از کمین برآید که:منـــم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط من | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم.
روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده...
اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی
چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن!
موفق و پیروز باشی

پیوندهای روزانه
چــــــــک نویس
دوستان
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
جــــــــــک
اس ام اس
عکس از نی نی
جدی و زیبا
ترفند
جمله های زیبا
طنز
عکس از پرستاران
عکس...عکس...عکس
مدرسه ما
من و کنکور
دفترچه خاطرات
من و یک عدد دانشگاه
از ما بهترون
سایت رسمی دکتر شریعتی
باحال ترین کلاس دنیا
چاردیواری
دانشجويان دانشگاه اصفهان
بانوی فانوس به دست
سوال-محسن فرقانی
شقشقیه
عاشق همیشگی یوونتوس
نوشته های محمود صارمی
خبرنامه امیرکبیر
یک استکان چای داغ
چشم انتظار
سید مهدی میرودودی
انتظار
بچه های قلم
کامران نجف زاده
دفترچه یادداشت
اراذل ته کلاس
کاریکاتورهای محسن مالکی
خاتمی نیوز
احمد شاملو
قیصر امین پور
گل آقا
بی قراری های من
چکمه-مطالبی درباره کودکان
من،من،من
دو کلمه حرف حساب
سکوت
نوشته
سایت تخصصی موبایل
سایت رسمی سید جواد هاشمی
سایت دوربین دیجیتال
موباسافت
ترنجستان
یه پارچ آب خنک
بی پایان
کلیپ تصویری موبایل
مارسون شعبده باز
سایه سکوت
داستان پر درد شیمیایی کننده ها
تیزهوشان یزد- ستاره
قلعه ای در آسمان
نایت اسکین
آوای آزاد..لیست شاعران
طرفداران وحید هاشمیان
طنزنوشته های علیرضا کسرایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
دل نوشته ها
تسنیم
برای لبخند،خدا کافیست
دریچه دید
ققنوس
گوربان
همسفر
یادداشت های یک وبلاگر
دلی به نام دلی
قلم های کاغذی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM