![]() |
![]() |
|
| فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟ |
|
بعد از دوران غرورآفرین دبستان که نمره بیست از ورودی کوچه به خانواده ارجمند چشمک می زد و والدین غرق در الطاف الهی به خاطر در بر داشتن همچین نوگل گوهر صفتی مشغول شکر بی وقفه باری تعالی بودند.... با تکیه بر شعر پر مفهوم و ناب لهراسبی و قسمتی که می گه "من از تکرار بیزارم"، اینجانب عزمم رو جذب و جزم و در این مایه ها کردم و تصمیم کبری ای گرفتم که حتی کبری هم طی بیانیه ای اعتراض آمیز اعلام کرد:"کم آوردم! "! تصمیم از این قرار بود که از این به بعد نمره ننگ آور و به اصطلاح و اشتباه افتخارآمیزه بیست رو به زندگیم راه ندم و پاشو از بیخ ببرم! ولی از اونجایی که همیشه موانعی بر سر راه قرار می گیره؛مسیر پر پیچ و خم زندگی منم همیشه موانعی داشته که باعث می شده من به هدف والا – این هدف عزیم و عظیظ - نرسم ! از وقتی که به طور مخفیانه در حال اجرای طرح بودم ،عناصر معلوم الحالی همیشه سعی داشتند من رو به منجلاب بیست گرفتار کنند ولی من مثل همیشه استوار و پابرجا بودم.. اول،دوم راهنمایی همیشه فکر می کردم بزرگترین مانع من برای رسیدن به هدف والا، یک عدد دبیر مرد هست که با وجود اون و با توجه به ابهت ظاهری و شاید باطنی؛من سر تسلیم فرود بیارم و مثل سوسک بشینم درس بخونم..این ترس همیشه آزارم می داد و حتی شده بود کابوس شبهایی که تا صبح تلویزیون میدیدم! تا این که مانع پدیدار شد ولی... هیچ تحولی در وضعیت درسی من پیش نیومد و هنوز همون که بود ، بود ...! بعد از این سعی کردم بزرگترین مانع بعدی رو پیدا کنم و تجهیزات دفاعی-امنیتی خودم رو آماده کنم.. اون مانع بزرگ چیزی نبود جز....یک عدد همکلاسی از جنس مخالف!! با خودم می گفتم اگه این مانع سر راهم سبز بشه دیگه راهی نیست جز درس خوندن و کم نیاوردن! این مانع هم بالاخره سیرت پلید خودشو نشون داد و سر راهم ظاهر شد..اما من بر خلاف این که فکر می کردم بیدی هستم که با این بادها می لرزم؛بیدی نبودم که با این بادها بلرزم!! و این مانع هم با موفقیت سپری شد.. بعد از این مانع برداری خفن ، با خودم گفتم که دیگه مانعی نیست اما چند روزی که از اون پیروزی ظفرناک گذشت به خودم اومدم و فهمیدم هنوز موانعی نور بالا می زنند..مانع بعدی چیزی نبود جز استادی که از قبل من رو بشناسه و من هم بشناسمش! وقتی فکرش رو می کردم که قراره سر کلاس استاد آشنایی بشینم و درسش رو بلد نباشم احساس ضایعگی بدی بهم دست می داد "چنان که قابل وصف نیست" !... مدتی سر در گریبان فرو بردم و شب هایی که تا صبح سر کامپیوتر تاق تاق بر کیبورد میفشردم این کابوس با من بود که این مانع چه بلایی بر سر اون هدف والا میاره! خدا رو صد کورور(!) شکر که نمردم و این مانع هم دیدم! و البته این مانع هم مثل بقیه رد شد... و هم اکنون که الطاف الهی شامل حال این حقیر شده و همه اساتید در حالت ذکور به سر می برند و نیم بیشتری از همکلاسی ها نیز! و همچنین خدای مهربان سنگ تمام گذاشته و من رو از نعمت استاد آشنای در حال ذکر(مذکر) بی بهره نگذاشته.. دوست دارم از همین تریبون و با چشمهایی مال آ مال از اشک شوق و در حالی که به این هدف والا نائل شدم، اعلام کنم:: «من هستم؛ یک مسافر!!».. پ.ن:: از پانزده تا بیست،بیست محسوب می شود.. پ.ن:: دوست دارم بدونم اون دنیا،چه بلایی سر آدم هایی که آدم نمی شن میاد! پ.ن:: بار الها؛ مددی! درس ها غریبند و میان ترم ها قریب...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/10ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط من |
|
|
مثل باد گذشت و به قول بیت دوم ِ اون ضرب المثلی که بیت اولش یادم نیست : " روسیاهیش موند واسه من"! اولین سال دانشجوییم رو می گم. سالی که دو ترم بود و هر ترم چهار ماه و هر ماه... ! داشتم فکر می کردم ببینم می تونم بفهمم چرا بعضی آدما(دور از جون شما البته...ببخشید خودمو می گم!) سرشون به سنگ نمی خوره؟! نمی دونم: سنگ جا خالی می ده؟ سرشون جاخالی می ده؟ سرشون به سنگ می خوره به رو خودشون نمیارن ضایع نشن؟ از بس سرشون به سنگ خورده عادت کردند؟! والا هنوزم که هنوزه نفهمیدم چرا بعضیا انگار قصد اصلاح شدن ندارن . انگار جون تو جونشون کنی درس نمی خونن . انگار سلول های عصبیشون نسبت به نمره افتضاح و میانگین افتضاح تر حساسیتشو از دست داده! انگار خوششون میاد! به خدا باید رو ژنتیک این موجودات کار کرد . اینا واسه جامعه مضرن . باعث پس رفت علمی،اجتماعی،اقتصادی،سیاسی و اینای جامعه می شن. آقا احساس مسئولیت........ نداارن! ((یکی نیست بگه آخه از خودتم می ترسی این قدر با کنایه به خودت متلک می پرونی؟! خب حقیقته فرزندم ! من نگم کی بگه؟!)) یادمه ترم قبل(مثل دوازده سال دانش آموزی منهای پنج سال دبستان!) قرار شده بود آخرین روزایی باشه که مثل بقیه به کتاب نمی چسبم و درس نمی خونم. قرار شده بود آخرین نمره های درخشانم باشه (تازه می فهمم استعداد درخشان که می گفتن چی بوده!!) . قرار شده بود درس بیاد الویت اول و بقیه کارا همه با هم برن الویت دوم ! اما امان از وقتی که نرود میخ آهنی در سنگ(راستی چه میخی میرود در سنگ؟ یا چه سنگی باید باشیم که نفوذ پذیر باشه؟!) و این ترم هم گذشت . یادمه از اول دبستان بعد از یادگیری الفبا دو تا حدیث رو ملکه ذهن که نه! امپراطور ذهنمون کردند: پاکیزگی نیمی از ایمان است هر کس دیروزش با امروزش فرق نکند مسلمان نیست! و منم این دو تا حدیث رو تا جایی که می تونستم رعایت می کردم.. تا این که امروز رسیدم به جایی که دیروزم با امروزم کاملن متفاوته..هر روز بدتر از دیروز! و این یعنی بزرگترین تفاوت..(ای کاش توی دبستان یه کم باهامون مفهومی کار می کردند!) (چقدر حرف زدم واااای!) از قدیم گفتن کم گوی و گزیده گوی چون در! پس برم سر اصل مطلب: ترمی که یه درس سه واحدی حذف کنی و یه درس سه واحدی رو با نهایت وقاحت و با این که تمومشو بلد بودی و درس اختصاصی گلابی تر از این وجود نداره ... پاس نکنی!!(اهل اعتراضم نباشي) آیا این ترم، ترم خوبی بوده؟؟؟!! پ.ن:: خودم می دونم همه چیز درس نیست . اما بالاخره درس یه کم هم چیز! هست دیگه؟! پ.ن:: دلم برای دوستام تنگه..(این بار دوستهای خوب دانشگام رو میگم) پ.ن:: دلم برای دوستام تنگه..(و این بار دوستای عزیز مدرسه) پ.ن:: چقدر دو دل بودن سخته..انگار می خوام خفه شم. یه دلم می گه.. یه دلم می گه بی خود! "خدایا کمک پیلیز!" پ.ن:: خدایا ببخشید بازم منم، می شه بهترین نوع میخ آهنی رو بهم معرفی کنی؟؟ خسته شدم می زنم می کشم خودمو هااا گفته باشم. پ.ن:: راستی خدا...بیا یه چیز در گوشِــت بگم..( ) !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/04/10ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/07ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط من |
|
|
امروز دانشگاه ما ميزبان مهماني سبز رنگ بود. سبزي از جنس سياست ! چند روزي بود كه مي گفتند شايد اين شنبه بيايد...شايد (پرده از چهره گشايد...شايد!) چند روزي بود كه مي گفتند " مردي مي آيد "! و آن مرد در زير نور خورشيد آمد...آن مرد با بانو آمد ! همه جا سبز بود!....نه نه ببخشيد...بين اون همه سبز چندتا صورتي چشم آدم رو مي زد كه با ياري خدا و تلاش و پشتكار دوستان انتظامات اونا هم سبز شدند...و ديگر هــيچ! مي گفتند اين جلسه براي تبليغه...تبليغي در گرو تخريب ! ما كه بي طرفيم اما سيد موسوي جان نكن ... امــا از تخريبات اساسي جنابعالي و الباقي رفقاتون كه بگذريم بعضي از حرفات حرف دل ما بود. اقتصاد كمر خيلي ها رو شكسته خوشحاليم كه قصد شكسته بندي داري..البته سيد عزيز بي بند و باري هم حرمت انسان بودن رو مي شكنه تو كه نمي خواي حرمت شكني كني؟!! و بالاخره اومدي و رفتي... راستي سيد جان دل به دست و سوت و هوراها و اين شعارها كه داده مي شد و اون شعرها كه خونه مي شد نبند كه "فقط اوست كه مي ماند!"..
..::پ.ن::.. توصيه يك پزشك:: قبل از بازي با سياست آن را كامل بشوييد...با سياست كثيف بازي نكنيد! تقاضاي مداد رنگي ها:: با رنگ ها بازي نكنيد ! ستاد حمايت از چمن:: چمن حال خوبي نداره . با احساسات سبزش بازي شده..با كاراتون چمن ها رو زرد نكنيد. دغدغه های یک خورشید:: خدایا بگو با من کاری نداشته باشند..رنگم رو دوست دارم! تذكر طبيعت به رنگ بازها:: حقوق رنگيه " آسمان آبي ، درخت سبز ، گل هاي صورتي و همه زيبايي هاي من" محفوظ است... خودتان باشيد... پيشنهاد من:: كاري نكنيم كه به قانون زمين بر بخورد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/02ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط من |
|
|
كم كم داشتم از خودم نااميد مي شدم..خيليه ها! نزديك به هفت ماه چشمت به فريضه تقلب متبرك نشه..با خودم گفتم ديگه همه اون روزا تموم شد..ديگه نه تو آدمشي نه كسي آدمشه! اما مثل هميشه سخت در اشتباه بودم ! اين اتفاق قشنگ(!؟) در ميانترم رياضي اتفاق افتاد..وقتي كه مثل بيشتر امتحانا نخونده بودم و حال جواب دادن هم نداشتم..وقتي كه مثل اكثر موقع ها معلم ديروز و استاد امروز چشم دلش روشن بود و چشم صورتش خاموش! خلاصه كه بسيار نشاط رفت... البته هنوز به قول رفيق شفيقم بايد روش هاي تقلب صحيح و بي دردسر رو قبل امتحان به دوستام آموزش بدم تا سر جلسه موقع تقلب نخندند!
پ.ن::: نوچ نوچ نوچ( سر به نشانه تاسف و به حالت پاندول ساعت تكان بخورد!) ملت خاطرات المپيادها و كارسوق ها و اختراع هايي كه كردند رو مي نويسند، من خاطره اولين تقلب دانشجوييم!! خدايا به اين موجودي كه در برابر تو به سان...(سوووت) نشسته و با وقاحت (وقاهت-وغاهت-وغاحت-..) نگاهت مي كند عقلي عنايت فرما..باشد كه آدم شود!!"با تشكر.."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/25ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط من |
|
|
يادمه از اون سالي كه با پديده وبلاگ و وبلاگ نويسي آشنا شدم هميشه دوست داشتم به غير از وبلاگ شخصي كه توش داشته ها و خواسته هاي ذهنم رو مي نويسم يه وبلاگ گروهي هم داشته باشم.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/22ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط من |
|
|
طرم اول دوران دانشجویی ام طموم شد اجب طرم خوبی بود کلی آدمای باهال و محربون یه کلاص گرم و دوصت داشتنی(مخسوسا اولای طرم) استادهای آلی و طاپ(مخسوسا استاد ریازی ازیظم) یه عالمه درس های دوصت داشتنی و شیرین(مسل فیزیک و آضمایشگاهش) یه وبلاگ گروحی شاد و باهال و در معنای واغعی گروحی و کلی چیظای به یادموندنی دیگه... و اما من یه دانشجوی فعال و درصخون و خوووب(آخی فدام شم!) یه دانشجویی که همه درصاشو در توله طرم خونده بود و برای پایان طرم حیچ مشکلی نداشت امتهانای میانطرم رو که خیلی خوب رد کردم،متمئنم هتی اگه پایان طرم نمره نیارم با نمره های میانطرمم و پروژه ها و تهغیغا و کنفرانصایی که دادم می تونم با معدل بالا این طرم رو بگزرونم اما این جور که من خونده بودم و آمادگی واسه امتهانام داشتم با توکل بر خدا و کمک های خونوادم، امطهانای پایان طرمم به بحطرین شکل گزروندم.البتح نمره فیزیکم شد 19.5 ، فردا می خوام برم پیش اصتادم یه کم واصش خودشیرینی کنم و نیم نمره دیگه بگیرم تا بشم بیصط با اتمینان می تونم بحتون بگم که اگه شاگرد عّول نشم دومی رو هتمن شدم وای چقدر این طرم دانشگا خوش گزشت دوصتط دارم دانشگا جونم ------------------------------------------------------------------------------------- وای چه قدر غلط املایی!! شرمندم واقعا!از من بعید بود! حالا تصحیحش می کنم!! ------------------------------------------------------------------------------------- ترم اول دوران دانشجویی ام تموم شد عجب ترم بد و گندیده ای بود کلی آدمای ناشناس که نمی دونی چطور باید باهاشون حرف بزنی تا ناراحت نشن،برداشت بد نکنن،پشت سرت حرف نزنن و.. یه کلاس بی حال و داغون(مخصوصا اولای ترم)..بازم خدارو شکر بالاخره یخ ها داره آب می شه و روابط عادی می شه! یه مشت استادی که معلوم نیست کی بهشون دکترا داده و اصلا کی گذاشته بیان دانشگاه تدریس کنند(مخصوصا استاد ریاضی عزیزم!).. واقعا معلم های لیسانسی مدرسه شرف داشتند به استادهای دکتر دانشگاه یه عالمه درس مزخرف(مثل فیزیک و آزمایشگاهش) که من فکر می کردم با اومدن به دانشگاه و انتخاب کردن رشته ای که دوستش دارم از شرّشون خلاص می شم اما زهی خیال باطل و یه وبلاگی که قرار شد گروهی باشه و بشه جایی واسه بیشتر باهم بودن همکلاسی ها اما شد میدون جنگ و کل کل و متلک پرونی و سوء تفاهم ها و بیشتر جدا شدنمون و کلی چیزای به درد نخور دیگه که امیدوارم از یادم بره! و اما من یه دانشجوی تنبل درس نخون بیکار یه دانشجویی که طول ترم مثل...(لذا معذوریم!) پی الافی و بیکاری و مهمونی و کامپیوتر و اینا بود و پایان ترم که شد تازه فهمید تو چه باتلاقی گیر کرده! امتحانای میان ترم رو به امید این که پایان ترمالم خوب می شه بی خیال بودم و نخوندم و بسی افتضاح عرضه کردم. یه جوری که حتی اگه پایان ترم نمره کامل بگیرم بازم باید تنم بلرزه که نکنه مشروط بشم! اما با وجود این که می دونستم چه قدر اوضاع خرابه و با این که واسه ترم خوندم اما چون می خواستم نهصد صفحه رو تو چهار شب بخونم اندکی مخم قاطید و پایانترمم شد یه چیزی بدتر از میانترم! فیزیکم ام که میانترمش در نوع خودش از عجایب بود(نمره به عدد!).ترجیح دادم حذفش کنم که هم خیال خودم راحت شه هم استاد طفلکی! با اطمینان می تونم بگم که این ترم مشروط می شم و قطعا شاگرد اول،البته از آخر! وای عجب ترم پکیده ای رو سپری کردم می شه برگردیم مدرسه؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/23ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط من |
|
|
دیروز.......دانشکده فیزیک...........آزمایشگاه فیزیک دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:استاد می گم من امتحانمو خیلی بد دادم استاد:نه ه ه! شما امتحانتو خیلی خیلی خیــــــــلی بد دادی!! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:بله استاد همه اینا رو می دونم(تو ذهنش می گه ایول استاد بازم خوبه صحیح کردی و مستقیم حذفم نکردی!)...حالا امیدی هست پاس بشم؟! استاد:چی بگم والا!آخه چرا این قدر بد؟!! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:شد دیگه! حالا آخر ترم باید چند بگیرم تا پاس بشم؟!! استاد:بالا 17! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:اوه..دست شما درد نکنه!!
امروز..........دانشکده فیزیک...........پانل کنار آزمایشگاه فیزیک........نمره های فیزیک ! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار: اوه ببینم چه گلی به سر بابا مامانم گذاشتم!یعنی استاد با اون شاهکارای ادبی –هنری-علمی چه نمره ای بهم داده! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار دو راه داره: 1.بگرده مینیمم کلاس رو پیدا کنه و بعد کم کم چشماشو ببره روی شماره دانشجوییش تا شوکه نشه وقتی شمارش مثل شماره خودش بود! 2.شماره دانشجوییشو پیدا کنه و بعد کم کم چشماشو ببره روی نمره تا بدونه این نمره ای که داره میبینه مال این شماره است و این شماره هم مال یه دانشجوی درس نخون تنبل بیکار و در نتیجه این نمره ها ازش بعید نیست و در نتیجه تر شوکه نشه هر دو روش امتحان شد اما موردی یافت نشد... عجیبه! آخه از بین این همه دانشجو یعنی استاد فقط باید شماره این یکیو جا انداخته باشه؟! نکه قصد و غرضی داشته استاد؟!؟ یعنی آره؟یعنی آثار هنری این قدر روی اساتید تاثیر داره؟!ای بابااا دانشجوی درس نخون تنبل بیکار به طرف اتاق استاد می ره در حالی که با خودش کلی کلمات محبت آمیز نثار استاد می کنه! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار :تق تق! استاد:کیه؟ دانشجوی درس نخون تنبل بیکار :دکتر...به به به استاااااد سلام خوبین؟!چرا اسم من توی لیست نبود؟یعنی این قدر بد شدم؟!استاد اصلا چند شدم؟!! استاد:...(نمره به حروف!) دانشجوی درس نخون تنبل بیکار :به به !بازم خدارو شکر مینیمم نشدم!حالا چرا نزدین تو پانل! استاد:گفتم خودت می دونی چی کار گردی دیگه نزنم بقیه ببینن!!(در گوشه ای از نامه که دانشجوی درس نخون تنبل بیکار واسه استاد نوشته بود گفته بود که "خودم می دونم"!) دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:استاد راست می گین؟؟(و با خودش فکر می کنه که ای کاش استاد زن بود تا بوسش می کرد! استاد:اگه آخر ترم خیلی پیشرفت کنین یه کاریش می کنم! دانشجوی درس نخون تنبل بیکار:بازم خیلی دست شما درد نکنــــــــــــــــــــه..خیلی خسته نباشین...خدافظ و دانشجوی درس نخون تنبل بیکار هنوز در کف این که عجب استاد پایه ای به تورش خورده و ذوق مرگ شده از این که نمرش لو نرفته و نمی ره(البته اگه خودش جلو زبونشو بگیره که امیدی نیست!!)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/19ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط من |
|
|
ماجرا از این قراره که استاد تاریخ طفلی ما بسیـــــــار خسته بود
و بالاخره دلشو زد به دریا و...
ما هم که هیچ وقت نمی فهمیم ایشون خوااااااابه!
استاد می خواین ما بریم؟؟!!
بیدار شو...بیدار شو....آفتاب شد!!
.::::پ.ن::::. به جای عدد ۴ همه جا ۹ بذارین وگرنه تاریخ قات می زنه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/09/07ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط من |
|
|
بیا... یادمه وقتی مدرسه می رفتم هر روز قرار بود فرداش بچه خوبی بشم و درس بخونم،هرامتحان قرار بود امتحان بعدیش آدم بشم و بخونم،هر سال قرار بود سال بعد درس بخونم تا موقع امتحانا مثل...نمونم تو گل،هر نمره ای که می گرفتم قرار بود دفعه بعدی بهتر بشه و و و... اما نمی دونم چه سری بود که هیچ وقـــــــت این اتفاق نمی افتاد! گفتم میرم دانشگاه دیگه مجبورم درس بخونم امـا... ای بابا اینجا هم نشد! اول سال گفتم بی خیال دانشجو شدی،دیگه درس تعطیل!برو عشق و صفا! دیدم نه انگار. اگه دبیرستان می تونستی معلما رو بپیچونی و امتحان لغو کنی و نمره بگیری و تقلب کنی،اینجا همین کارا هم نمی تونی بکنی!! اینجا استاداش نیای سر کلاس خیلی آبرومندانه حذفت می کنن.زبونم حالیشون نیس!(زبون دانشجوهااا!) اینجا امتحان میان ترم یعنی میان ترم!سالن مشخص،امتحان مشخص،نمره مشخص اون هم روی پانل!! اینجا درس نمی پرسند!درس نمی پرسند!یکی هم اگه مثل من باشه درس نمی خونه! اما اینجا امتحان می گیره!و کار نداره به این که تو تا حالا یه کلمه از درسشم نخوندی! اینجا کتابا 100 صفحه ای نیست!200 صفحه ای هم نیست!500 صفحه ایه!! اینجا یه کتاب رو توی نه ماه درس نمی دن،توی چهار ماه درس می دن!!اونم نه همشو،بیشترشو خودت باید مشتاق باشی و بری بخونی!(اگه هم مشتاق نباشی، ترم بعد وقتی خواستی دوباره کتاب رو بخونی حتما مشتاق می شی!!) ترم اول مثل کلاس اول دبستان می مونه ه ه و تقلب اخه!(همیشه استثنا هم هست!) اینجا،اینجاست!! ---------- اولین میان ترم دانشجویی فیزیک بود"درس منفور من!" تا حالا خیلی تلاش کردم فیزیک رو کنار خودم حس کنم،باهاش رفیق شم،با عشق بخونمش...اما هیچ وقت این اتفاق میمون(!) نیفتاد! این دفعه هم مثل دفعه های قبل یه نگاه روزنامه وار به جزوه فیزیک انداختم و رفتم جلسه امتحان!به امید یه معجزه!! اما معجزه های در کار نبود... هشت تا سوال بود.قربون همشون یکی ازر یکی نامفهوم تر و گنگ تر و افتضاح تر و سخت تر و چندش تر!! ای بـــــــا بــــــــا این که نمی شه!!! بچه بشین روشون فکر کن! باشه! نشستم فکر کردم،فکر کردم به امید این که یه راه حل درست حسابی واسه یه مسئله پیدا کنم اما"موردی یافت نشد!!" دیدم خیلی زشته برگه سفید به استاد تحویل بدم این شد که مشتی چرت و پرت و خزعولات و فرمول های تکراری و چنتا جمع و تفریق واسه دل خوشی خودم و استاد نوشتم روی برگه! اما این کار زیاد طول نکشید و من چهل و پنج دقیقه آخر امتحان بیکار مطلق بودم! (کاش می شد وقتم رو می دادم به بچه هایی که کم میارن وقت!همیشه سر جلسه های کانون هم همین فکرو با خودم می کردم!) خلاصه گفتم زشته این چهل و پنج دقیقه بیکار باشی. این شد که شروع کردم به نقاشی کشیدن واسه استاد آخر هر سوال یه علامت تعجب گذاشتم که استاد بفهمه خودمم از ای طوری حل کردم سوالا متعجبم(می خواستم با استاد همدردی کنم!) آخر برگه هم یه علامت تعجب بسیار بزرگ(!) کشیدم که به استاد بگم:در تعجبم که چرا!! یه آدم غمگینم واسش کشیدم که بفهمه ناراحتم از این که شرمندشم! و واسه این که بفهمه درکش می کنم و البته وقتی آخر برگه من که رسید فحشو کشید بهم بدونه خودمم می دونم براش نوشتم"خودمم می دونم!!" با تمام این کارای هنری که کردم بازم دلم نیومد وقت ارزشمند استاد رو واسه صحیح کردن برگه ای به این مزخرفی بگیرم واسه همین اول برگه براش نوشتم: "توصیه می کنم برگه تصحیح نشود!!!" ای کاش توصیه ام رو جدی بگیره!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/03ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط من |
|
|
روزی که برای اولین بار به تخته دانشگاه چسبانده شدم! یادم آمد..هان..داشتم می گفتم!! دقیقا یادمه اون روزی که نتیجه کنکور اومد با خودم(و البته با همه)می گفتم و تاکید داشتم که منو به عنوان تخته پاک کن های دانشگاه-اونم نه هر دانشگاهی-بلکه دانشگاه های سطح بالای چــاد،بولیوی و این جمله کشورهای پیشرفته قبول می کنن! اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد(به به! چه زیبا سخن می گویی فرزندم!) چند روز پیش بود که مثل بچه های خوب(که تازگیا به وفور دیده می شن!) تکلیفای درس مبانیمو(بخوانید مشخ شب) برگه ها رو به مبصر بانوان تحویل دادم(مبصرها دو دسته اند:1.قسمت آقایون از همون اول کلاس از نگاهش معلوم بود! وقتی با نگاه خارجیانه اش(نه که دکتراشو تو کالجای انگلستان گرفته!) با این کاراش چه منظوری داشت؟!!! اوهوم... می خواست منو به تخته بچسبونه بالاخره وقت حل تمرین رسید من که می دونستم قراره برم پا تخته از قبل اقدامات لازمو انجام داده بودم.کیفم رو در آوردم،جامدادیمو گذاشتم روی صندلی و لحظه شماری می کردم(!؟)که بگه پاشو بیا! اما کاش فقط اینو می گفت! استاد:اینجا یه نفر هست که خیلی تمیز و خوانا نوشته! طفلی استاد از فرنگ برگشته ما انگار تا حالا برگه تمیز ندیده بوده!! وخلاصه این شد که شد.... به قول رفیق شفیقم:.........(بوق-سووت)کلاسی رو ببرم که تمیزشون تویی!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط من |
|
|
پسرک کجایی؟!؟ من را ببخش! یادمه دبستان که بودم(و همچنین راهنمایی)(و دبیرستان نیز!!) همیشه از اونایی که میرفتن سر میز معلم و می گفتن:من که مثل فلانی نوشتم چرا از من نمره کم کردی و از اون نه!،حــــــــــــــــالم به هم می خورد! اما هیچ وقت فکر نمی کردم خودم یه روزی یه جایی یه همچین غلطی(اشتباهی) رو انجام بدم اونم ناخواسته! وای چه قدر ضایع! واقعا به این ضرب المثل ایمان آوردم"یارو میاد ثواب کنه کباب می شه" همیشه دلم واسه یارو می سوخت اما هیچ وقت به کسی که باعث کباب شدن می شد فکر نکرده بودم!اما امروز خودم نقش یه "کباب کننده" رو به طور کاملا ناخواسته بازی کردم! من نمی خواستم اما شد!!! آزمایشگاه فیزیک بودم که این فاجعه دلخراش واسه پسرک پیش اومد.اونم زمانی که خودم ازش درخواست کمک کرده بودم!! خدایا منو ببخش! نه این جور نمی شه باید یه بار دیگه ماجرا رو واسه خودم تعریف کنم بلکه از شرم آب شم برم زیر زمین!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/28ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط من |
|
|
زهی خیال باطل!! چه فکرا می کردم اون روزا که در به در واسه کنکور می خوندم(که چه قدرم می خوندم اتفاقا!ً) پشت دیوار کنکور(به تعبیر بعضیا "سد") چه بهشتی واسه خودم ساخته بودم::"دانشگاه"!! چه ابهتی داشت این کلمه اون روزای دانش آموزی،چی می گن؟! مدینه فاضله؟! یه همچین چیزایی! مدرسه چی بود؟! دانشگاه هم همونه فقط یه کم خیلی بزرگتر و شلوغ تر. با آدمایی که تاحالا ندیدیشون و نمی دونی چه جور باید باهاشون رفتار کنی. معلمایی که به برکت اسم دانشگاه استاد صداشون می کنن ولی معلمای مدرسه صد درجه بهتر و باصفاتر از اینها بودن! استادایی که از روی جزوه می گن و می نویسن و والسلام! کلاسهای درسی که سه جلسه غیبت یعنی حذف شدن از کلاس ولی هر چنتا جلسه حضور مساویه با هیچی نفهمیدن و اگه به طور اتفاقی ذهن مچاله ای(چالش ایجاد شده) هم داشته باشی آخر به این نتیجه می رسی که:خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت،بدبخت آنکه گرفتار عقل شد!! نوچ!این اون نیست! یعنی گولمون زدن؟!؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/20ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط من |
|
|
مارکوپولوگی و سال های دور از خانه چند روزی بیشتر دووم نداشت!!! و بازم به خونه و دیار خودم برگشتم! داستان عجیبی بود این دانشگاه رفتن من... بعد از یه هفته دل کندن از همه چیز و همه کس و رفتن به دیار غربت هم اتاق شدن با پنج نفر بچه مثل خودت محروم بودن از هرگونه امکانات دیداری، شنیداری ،اینترنتی! تو یه روز شلوغ دانشگاهی بعد از کلی الافی و انتظار و البته استقامت! و بعد از یه هفته محروم بودن از کامپیوتر!! دستت به یکی از کامپیوترهای سایت دانشگاه برسه و وقتی داری ویتامین کامپیوترتو تامین می کنی و یه نامه بلند بالا و جانسوز برای دوستات می نویسی که پست کنی و واسشون از دلتنگی های چند روزه و خاطراتت بگی گوشیت زنگ بخوره اونم با چه صدای ضایعی! و تو جواب بدی و بفهمی از شهر خودته و بعد از پنج دقیقه احوال پرسی و التماس دعا خواستن واین جور چیزا بهت بگه انتقالیت درست شد!!!!!! اونم چه انتقالی هیجان انگیزی! از مشهد مستقیم و دائم به اصفهان! خدایا دمت گــــــــــــــــــــــــرم!!! کی باورش می شد انتقالی رو یه هفته ای جواب بدن اونم جواب مثبت؟؟! من که باورم نمی شد! آخه کِی تا حالا یک فقره شاسکول تونسته با رتبه....(سوووووت)، پاشه بره دانشگاه اصفهان اونم نه رشته های در پیتی مثل...(سوووووووت) بلکه مهندسی کامپیوتر!! مردم چه شانسا دارن! اما تو همین یه هفته خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم ایران فقط چنتا شهر بزرگ که پر از امکانات رفاهی هست، نیست! یاد گرفتم منطقه دو یا منطقه سه که می گن یعنی چی! همیشه فکر می کردم sunny is kind of looloo! اما تازه فهمیدم سنی ها هم کسایی هستن مثل خودم آخه بعد از سه روز بود که فهمیدم یکی از هم خوابگاهیام که با هم دوست هم شده بودیم سنیه! یاد گرفتم همه جا و تحت هر شرایطی و با هر امکاناتی می شه درس خوند.چه توی اصفهان باشی با کلی امکانات و کلی کانون فرهنگی آموزش(قلمچی یا همون قلم کوچولوی خودمون) و کلی کتاب تست و کمک آموزشی و داشتن بهترین معلم ها و کلی چیزای دیگه،چه توی یه شهر کوچیک مثل تربت جام و تربت حیدریه و گلوگاه و اسفراین و سال آباد و روستای جعفریه!! خودمونیبم اما یه هفته خوابگاه بودن واسه هر کس لازمه لازمه بفهمه چه امکاناتی داشته و قدرشو ندونسته و یا چه چیزا که نداشته و نمی دونسه! خلاصه این که من دیگه بچه(بخوانید beche)!خوبی شدم! چی میگن، متنبــــــــه شدم! دانشگاه اصفهان ما داریم می آییم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/13ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط من |
|
|
قصه از یک عدد دانشگاه شروع می شه دانشگاهی که می گن نسبتاً خوبه البته شنیدن کی بود مانند دیدن! اسم دانشگاه مذکور "فردوسی مشهد" هست این اطلاعات اولیه رو هم واسه افزایش اطلاعات عمومی شما گفتم ،هم واسه این که سلولای خاکستری مغزم شروع به فعالیت کنه برای شروع کردن این موضوع-----> من و یک عدد دانشگاه واسه گذاشتن این موضوع توی وبلاگ یه سری دلیلایی دارم که البته به خودم مربوطه ! از روز ثبت نام شروع می کنم...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/29ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم. روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده... اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن! موفق و پیروز باشی |
| پیوندهای روزانه |
|
چــــــــک نویس دوستان |
| آرشیو موضوعی |
|
جــــــــــک اس ام اس عکس از نی نی جدی و زیبا ترفند جمله های زیبا طنز عکس از پرستاران عکس...عکس...عکس مدرسه ما من و کنکور دفترچه خاطرات من و یک عدد دانشگاه |
|
RSS
|