![]() |
![]() |
|
| فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟ |
|
این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد .... قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/24ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط من |
|
|
گفت: احوالت چطور است؟ گفتمش: عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول! "قیصر امین پور"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط من |
|
|
برای اعتراف به کلیسا می روم! رو در روی علف های روییده بر دیواره ی کهنه می ایستم و همه گناهان خود را اعتراف می کنم! بخشیده خواهم شد به یقین زیرا علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند.. حسین پناهی و چه زیبا و ساده بر سر مزار پناهی نوشته اند:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/17ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط من |
|
|
سلام روزی که آمدی یادت هست؟؟! بگذار برایت بگویم.. شب جمعه بود . آسمان بی شک ستاره باران .زمین بی تاب . ماه با تمام وجود چشم انتظار . آدم های خوب خدا هم منتظر...یادت هست وقتی آمدی چه شوری پیچید در زمین؟! یادت هست آدم بد های قصه خدا ترسیده بودند؟! یادت هست ؟؟! می دانی شده است هزار و صد و هفتاد!! ای کاش ساعت و روز و ماه بود! شده است هزار و صد و هفتاد سال که رفته ای! می دانستی؟؟! هم پیش از تو ، هم پس از تو گفتند برخواهی گشت . حتی خودت هم بهمان قول برگشت داده بودی ! می دانی که به عهد باید وفا کرد؟! خسته ات کردم. این همه آسمان ریسمان به هم بافتم که بگویم فردا جمعه هست . به یاد جمعه آن سال ها! آسمان دیگر آنقدرها ستاره ندارد اما غصه نخور. آنقدر ستاره برایت به خانه هایمان آویزان کرده ایم که نگو! آنقدر به در و دیوار شهرهامان ستاره های کوچک و بزرگ چسبانده ایم که شاید از بی ستارگی آسمان قدری کم کنیم. دیگر به آن همه ستاره که کنارت هست ببخشمان! باور کن زمین بی تاب است.می دانم؛ می دانم به روی خودش نمی آورد اما تو باور نکن. بیچاره از روی تو خجالت می کشد، آخر نمی دانی چه ها کرده اند زمینی ها! ماه هم که می دانی کامل کامل است، شده است ماه نیمه شعبان! آدم های خوب خدا را که می بینی دیگر؟؟! دلهره هاشان را می بینی؟! میبینی مثل بچه های چهار ساله چشمشان را دوخته اند به در خانه خدا که ببینند بزرگشان کی می آید.از تنهایی می ترسند..از آدم بدها برایت نگویم بهتر است نمی خواهم روز زیبایت را خراب کنم .. اوضاع را میبینی؟! شده است درست مثل هزار و صد و هفتاد و پنج سال پیش! همه چیز جور است فقط تو را کم داریم که بیایی و یک بار دیگر نیمه شعبانی بسازی به یاد ماندنی. به خدا اگر بیایی آدم خوب ها جانشان را فدایت می کنند .اگر بیایی زمین بعد از سال ها همه اش شادی می شود . اگر بیایی زورمان به این آدم بدها می رسد و پدرشان را در می آوریم! سرت را درد آوردم می دانم اما چاره ای نیست! دلهامان تنگ است خب . خسته شدیم به خدا . نمی آیی؟؟!
** اللّهم عجّل لولیک الفرج **
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط من |
|
|
قطار می رود "قیصر امین پور"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/05/12ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط من |
|
|
در باغ « بی برگی » زادم و در ثروت « فقر » غنی گشتم. و از چشمه « ایمان » سیراب شدم. و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم. و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم. و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم. و از « دانش » ، طعامم دادند. و از « شعر » ، شرابم نوشاندند. و از « مهر » نوازشم کردند. و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم. و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم. و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم. "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/10ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط من |
|
|
می خواستم برم سفر دور دنیا! خیلی خوشحال بودم. تو راه خونه به هر آشنایی که می رسیدم بهش می گفتم می خوام برم سفر دور دنیا.. اولی خندید و رفت! دومی گفت آخه نونت کمه آبت کمه سفر دور دنیات چیه؟! گفتم چطور مگه؟! هیچی نگفت،خندید و رفت! سومی در حالی که ابروهاش با هم زاویه هشتاد درجه درست کرده بودند(تعریف ریاضیک عصبانیت!) بهم برگشت و گفت: مگه ایران اسلامی چشه که می خوای بری بلاد کفر؟! اونم با این آمفولانزای خوکی..تازه "خــوک؛ این حیوان حرام گوشت!" .دیگه دین و ایمون مردم رفته..اللهم عجل لولیک الفرج! چهارمی گلوشو صاف کرد، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و سرشو سه بار مثل پاندول ساعت تکون داد و یه پوزخند زد( توصیف یک روشن فکر(نما!)) بعدش گفت همین شماها هستید که عرض(!) مملکت رو خارج می کنید،اونم واسه هیچ و پوچ!همین شماها هستید که با کارای احمقانه تون باعث شدید ذخیره عرضی ایران روز به روز کم و کمتر بشه!همین شماهایید که سهم ایران از دریاچه خزر(نه مازندران!) رو کم کردید! اصلا چرا دارم با تو حرف می زنم! سخت ترین چیز،قانع کردن یک احمق است!! عصبانی شد و بی خداحافظی رفت! پنجمی در حالی که کفش ملی پاش بود و چادر ملی سرش بود بهم گفت چرا به جای این که بری دور دنیا بچرخی نمی ری ایران خودمونو بگردی؟! بعدم رفت و سوار سمند(خودروی ملی!) شد و رفت! ششمی گفت با هواپیما ؟؟! خدا بیامرزدت.. هفتمی گفت کارت اشتباست! گفتم چرا؟! گفت اشتباست حالا من هر چی بگم تو باز دلیل میاری! هشتمی گفت برو! نهمی منو بغل کرد و گفت دلم واست تنگ می شه...بغلش کردم و گفتم منم دلم واست تنگ می شه. به یادتم! رسیدم خونه..رفتم و ساکم رو بستم..فرداش پرواز داشتم!
.::پ.ن::. این من ، من نیست!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/09ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط من |
|
|
حســـین(ع) به دنیا آمد و خداوند لبخند زد. مستانه می خندید که ناگهان روزی گرم و پر از تشنگی پیش چشمش آمد. روزی پر از تنهایی و بی کسی...مدام می شنید کسی فریاد می زند : "هل ناصر من ينصرني؟؟!" صدا برایش چه آشنا بود.فکر کرد! آری این حسین است.تنهایی حسین ، خنده زیبای خدا را از لبش برد. حسین یار می خواهد. همراه می خواهد.کسی باید باشد که با حسین عشق را معنی کند.کسی باید باشد که حسین را حس کند،بشناسد،بفهمد. کسی باید باشد که حسین به او تکیه کند.حسین کسی را می خواهد اما..هیچ کس نبود. پس خدای مهربان تصمیمی گرفت. خدای عاشق ما تصمیم گرفت بسازد. مردی از جنس عشق. مرغوب ترین و خوشبوترین خاک را برداشت و با زلال ترین و پاکترین و مهربان ترین آب در هم آمیخت.هر چه عشق داشت و هر چه مهر داشت و هر چه عظمت داشت(کمی کمتر!) در آن به امانت گذاشت. از روحش در آن دمید و دلی در آن نهاد به وسعت دریاها،به ظرافت باران و پاکی آب! ظرف دلش آماده شده بود.خدا امانت اصلی را در آن جا داد. امانت اصلی حسین بود ! خدای خوب ابوالفضل را پیشکش حسین کرد.حسین دیگر تنها نبود... در ابدیت زمان تعریف نشده است .اما برای ما زمینی ها شگفت انگیز است که حسین به دنیا آمد ....و فردایش ، عباس!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/05/03ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط من |
|
|
.::د.ن(دل نوشت)::.حال من بد نیست غم کم میخورم / کم که نه هر روز کم کم میخورم / آب می خواهم، سرابم می دهند / عشق می ورزم عذابم می دهند .::د.ن(دل نوشت)::.من خودم خوش باورم گولم مزن! / من نمی گویم که خاموشم مکن / من نمیگویم فراموشم مکن / من نمی گویم که با من یار باش / من نمی گویم مرا غم خوار باش / من نمی گویم،دگر گفتن بس است / گفتن اما هیچ نشنفتن بس است / روزگارت باد شیرین! شاد باش .::د.ن(دل نوشت)::.هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! / هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! / هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت / چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست / گاه بر روی زمین ذل میزنم / گاه بر حافظ تفأل میزنم / حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت / ما ز یاران چشم یاری داشتیم .::پ.ن(پس نوشت)::.این پست کاملا بی ریشه ست. اصل و نسب نداره و همه ش حاشیه ست. اما برای حفظ بنیان ادبی جامعه(!) اصل شعر در ادامه مطلبه! ::.نتیجه گیری::. کم کم داره باورم می شه:: همیشه فاصله ها حریف خاطره ها می شوند..
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/01ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط من |
|
|
افسوس که خیلی دیر آمدی ...
آنچنان دیر که دیگر فرصتی برای جبران نیست ! آنچنان دیر که دیگر صدای تو در گوشم طنین ندارد ... و همچون صدای گوش خراش مدام آزارم میدهد ... اینک برایم غریبه ای بیش نیستی ... افسوس که دیر آمدی ...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط من |
|
|
نه؛ نمی خواهم ! بردارید این رنگ هاتان مال خودتان ، بروید با آنها در و دیوار اتاقتان را رنگ بزنید،مرغ ها و ماهی ها و چیت ها و احجار کریمه تان را بزک کنید . من آن ها را اصلا رنگ نمی زنم، من بی رنگ دوست دارم! به رنگ ابر، رنگ نسیم ، قطره آب، به رنگ روح خودم...بی رنگ بهتر از این رنگ های بازاری شما است!! ............................................ .................................................... ..................................................... دکتر شریعتی"هبوط"
پ.ن:: باید بگم سخت در اشتباهید! این مطلب اصلا و ابدا سیاسی نبود . دلیل دارم: مگه نه این که هر گردی گردو نیست؟ مگه نه این که هرکی سیبیل داره بابای تو نیست؟؟! پس بنا نیست هر مطلبی که "رنگ" داشته باشه سیاسی باشه!(مدتیه از بحثهای سیاسی اومدم بیرون و الان با افتخار می گم:: "پاکه پاکم!" پ.ن::هدف اصلی این پست در واقع به رخ کشیدن تنوع رنگی در وبلاگ می باشد و ارزش قانونی،حقوقی،شرعی و .. دیگری ندارد! پ.ن:: سیب زمینی سرخ کرده در دل شب(!) بسیار می چسبه...کافیست یک بار امتحان کنید!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/19ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط من |
|
|
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای * * * * * آهسته می تراود از این غم ترانه ای باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست * * * * * دارم هوای گریه خدایا بهانه ای! "قیصر امین پور"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/09ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط من |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتن شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:"از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب،آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی دگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتن:"حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم!"
باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم! تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق،ندانم سفر از پیش تو،هرگز نتوانم،نتوانم!"
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم..
رفت و در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم! نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم..
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/08ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط من |
|
|
من گمان ميكردم حميد مصدق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/30ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط من |
|
|
وقتی که دیگر نبود دکترعلی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/18ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط من |
|
|
داستان ها دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو بي تو مي رفتم،مي رفتم،تنها،تنها و صبوري مرا كوه تحسين مي كرد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/31ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط من |
|
|
دوست جان با تو، همه رنگ هاي اين سرزمين مرا نوازش مي كند. با تو، آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند. با تو، زمين گاهواره ايست كه مرا در آغوش خود مي خواباند. ابر، حريري است كه بر گاهواره من كشيده اند. و طناب گاهواره ام را مادرم، كه در پس اين كوه ها همسايه ماست،در دست خويش دارد. با تو، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند. با تو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي زند. با تو، من با بهار مي رويم. با تو، من در عطر ياس ها پخش مي شوم. با تو، من در شيره هر نبات مي جوشم. با تو، من در هر شكوفه ميشكفم. با تو، من در طلوع لبخند مي زنم.در هر تندر فرياد شوق مي كشم.در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم.در غلغل چشمه ها مي خندم.در ناي جويباران زمزمه مي كنم. با تو، من در روح طبيعت پنهانم. با تو، من بودن را،زندگي را،شوق را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم. با تو، من در خلوت اين صحرا،در غربت اين سرزمين،در سكوت اين آسمان،در تنهايي اين بي كسي،غرقه فرياد و خروش و جمعيتم. درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گل ها كودكان من اند و اندام هر صخره مردي از خويشان من است و نسيم قاصدان بشارت گوي من اند و بوي باران،بوي پونه،بوي خاك،شاخه هاي شسته باران خورده پاك..همه خوش ترين يادهاي من،شيرين ترين يادگارهاي من اند. بي تو، من رنگ هاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم. بي تو، رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند. بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند. بي تو، كوها ديوان سياه و زشت خفته اند. بي تو، زمين قبرستان پليد و غبارآلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد. ابر،كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند. و طناب گاهواره ام از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند. بي تو، دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد. بي تو، پرندگان اين سرزمين،سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند. بي تو، سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است. بي تو، نسيم هر لحظه رنج هاي خفته را در سرم بيدار مي كند. بي تو، من با بهار ميميرم. بي تو، من در عطر ياس ها مي گريم. بي تو، من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهايي را كه همچنان زنده خواهم مان لمس مي كنم. بي تو، من با هر برگ پاييزي مي افتم. بي تو، من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم. بي تو، من زندگي را،شوق را،بودن را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم. بي تو، من در خلوت اين صحرا،در غربت اين سرزمين،در سكوت اين آسمان،در تنهايي اين بي كسي؛نگهبان سكوتم،حاجب درگه نوميدي،راهب معبد خاموشي،سالك راه فراموشي ها،باغ پژمرده پامال زمستانم. بي تو، درختان هر كدام خاطره رنجي شبح هر صخره ابليسي،ديوي،غولي،گنگ و پر كينه فرو خفته...كمين كرده مرا بر سر راه باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه پيك و پيغامي نه براي دل من بوي خاك تكرار دعوتي براي خفتن من شاخه هاي غبار گرفته باد خزاني خورده پوك... همه تلخ ترين يادهاي من،تلخ ترين يادگارهاي من اند...
پس باش... پ.ن::: دکتر شریعتی!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/13ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط من |
|
|
هر کسی دوتاست . "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/02/07ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط من |
|
|
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم
يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم
ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ ياد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل ديوانه من بهر که افتاده به خاک
اين همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو اي عشق تو اي يار به تو اي بهر نياز
ياد من هست که د يگر دل من تنها نيست ياد من هست که ديگر دل تو مال من است
ياد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک ياد تو باشم و هر دم بکنم راز و نياز
ياد تو باشد از اين پس من و تو ما شده ايم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ايم
"سهراب سپهری" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/02ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط من |
|
|
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است::
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/31ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط من |
|
|
برای سرگرمی و رفع بیکاری می شه کارای زیادی کرد که یکیشم باز کردن این لینک و بازی کردنه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/01/28ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/18ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط من |
|
|
شبنمي آهسته از چشمان برگ مي چكد بر دامن رنگين خاك گل مي افشاند به چشم آفتاب نازخندي خوابناك ناگهان از جاي مي خيزد نسيم شاد مي رقصد ميان شاخسار گفت و گويي نرم مي لغزد به گوش: "هان بهار؟" "آري بهار!"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/30ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/29ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط من |
|
|
آرزوها اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوي و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايدار برخي نادوست و برخي دوستدار كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي نه كم و نه زياد،درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد تا كه زياد به خودت غره نشوي و نيز آرزومندم مفيد ِ فايده باشي نه خيلي غير ضروري،تا در لحظات سخت وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد همچنين برايت آرزومندم صبور باشي نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند چون اين كار ساده اي است بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند و با كاربرد درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل،رسيده نشوي و اگر رسيده اي،به جوان نمايي اصرار نورزي و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني هر چند خرد بوده باشد و با روييدنش همراه شوي تا دريابي چه قدر زندگي در يك درخت وجود دارد بعلاوه،آرزومندم پول داشته باشي زيرا در عمل به آن نيازمندي و براي اين كه سالي يك بار پولت را جلوي رويت بگذاري و بگويي:«اين مال من است» فقط براي اين كه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است! و در پايان،اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي و اگر زني،شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشيد،يا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد اگر همه اين ها كه گفتم فراهم شد ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم! ویکتور هوگو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط من |
|
|
تو به من خنديدي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/19ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط من |
|
|
خدایا... رحمتی کن تا ایمانم نام و نان برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمان افکنم. تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند... "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/08ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط من |
|
|
خدایا... خودخواهی را چنان در من بکش یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم... "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/08ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط من |
|
|
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/25ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط من |
|
|
ملا صدرا ميگويد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/19ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط من |
|
|
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصوراست، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/18ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط من |
|
|
در جای خالی کلمه مناسب بگذارید آن زن در ....... ، ....... دارد الف : دست ، چیپس ب : دل ، غم ج : پاکت ، هیچ د : یاد ، صدها خاطره
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/12ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط من |
|
|
پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند. روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند. شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید . اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد. نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم... اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/02ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط من |
|
|
سوال اول: سوال دوم:
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/22ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط من |
|
|
پند پیشینیان
پیشینیان با ما در کار این دنیا چه گفتند؟! گفتند:باید سوخت گفتند:باید ساخت گفتیم:باید سوخت، اما نه با دنیا که دنیا را! گفتیم:باید ساخت، اما نه با دنیا که دنیا را! قیصر امین پور(فروردین 70 )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط من |
|
|
كلاغ پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد. ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟! پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد. دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟! پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟! و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟! پسر اين بار عصباني شد و فرياد زد اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت: دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/06ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط من |
|
|
"سوپ جنین" گران ترین غذا در چین!!!!!!؟!؟؟!؟!؟!؟! واقعا نمی خواستم از این مطلبای چندشناکانه توی وبلاگ بذارم. بالاخره وبلاگم واسه خودش آدمه و دل داره.نباید با احساساتش بازی کرد! ولی خوب گذاشتم(کلا آدم سست عنصری شدم)! نمی دونم به اینا هم می گن آدم؟؟!؟!؟!؟ عکساشم توی ادامه مطلبه.من که اکیدا و بازم خیلی اکیدا توصیه می کنم نرید ببینین دیگه به من چه! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/02ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط من |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط من |
|
|
این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد. 1. نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید: گاو***ببر***اسب***گوسفند***خوک 2. یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید: سگ ***گربه***موش صحرایی***قهوه***دریا 3. به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید ( افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ، نام یک فرد). زرد ***نارنجی***قرمز***سفید***سبز .::توجه::. جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست. حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/26ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط من |
|
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.موضوع درس درباره ی خدا بود. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش سوال پرسید:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/22ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط من |
|
|
- سلام دوست من،حالت چطوره؟این مدت کجا بودی؟! - خوبم،در بیمارستان بودم - چه بد! - نه بد نبود،باعث شد که با پرستار بیمارستان ازدواج کنم - چه خوب! - نه اتفاق خوبی هم نبود،پرستار نه تا بچه داشت - چه بد! - نه اتفاق بدی هم نبود،او یک خانه بزرگ داشت - چه خوب! - نه اتفاق خوبی هم نبود،خانه در آتش سوزی سوخت - چه بد! - نه اتفاق بدی هم نبود،همسرم با خانه هر دو سوختند - چه خوب! - بله،اتفاق خوبی بود
.::.نکته.::. انسانها اگر به اندازه کافی تلاش کنند می توانند به نوعی به توافق با هم دست یابند!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/20ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط من |
|
|
کسی که نمی داند و نمی داند که نمی داند،یک نادان است.از او اجتناب کنید کسی که نمی داند و می داند که نمی داند،یک دانش آموز است.به او بیاموزید کسی که می داند و نمی داند که می داند،در خواب است.او را بیدار کنید کسی که می داند و می داند که می داند،فرزانه است.از او پیروی کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/10ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط من |
|
|
خرافه های جاهلیت عرب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/06ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط من |
|
|
کیستم من ای که در هر روز و شب می کنی از حق ظهورم را طلب کیستم من دیدی آیا روی مــــــــــن یا مشـــامت حس نموده بوی من کیستم مـــن غــرق احـساس منی میهــــــمان سفــره و خـوان منی کیستم من لاف عــشـقم می زنـی نام مــن بر لوح قــلـبت می کـنی کیستم من می کــنی گـه یــاد مـن گه بــســوزانــی دل ناشــاد مـــن کیستم من ساعتــی با من خوشی ساعتی با نفس و اهریمن خوشی کیستم مـن گــه تویـ ی در کوی من گاه خــنجر می کشی بر روی من کیستم من قدر من نــــــشــناخـتی آمـــدی اندر حریـــمــم تاخــــتــی کیستم مــن مهـــــــدی زهــرا منـم مصـــــطفی و حیــدر و زهرا منم یاسمیــــن گلـــشــن عتــــرت منـم ســاقــــی میخـانه عتــــــرت منـم کیستم مــن ای به حقـــّم ناسپـاس با تــــوام من، ای همـیـشـه ناشناس کیستم من بارها در غصه ام انداختی بــارهـــا دیــدی مـــرا نــشنــاختی بارها دیــدم تو را کـــردم ســـــــلام تـــو جـــواب من ندادی یک کـلام بارها دیــدم که در هر انــجـــــــمــن مســــــت اغــیـار منی غافل ز من بارهــــــــا دیدم گــنهــکــاری تـــــو گـــــــریه کـــردم بر تبــهکاری تو بارهــــــــا شــد بر تو کردم التماس با عـــــدوی مـــن چرا داری تماس بارها جایت خـــــــــــجل گردیده ام شــرمســـار و منــفعل گردیــــده ام بارهـــــــا با هر گـنـــاه و هر بــدی آمـدی بر روی مـــن سیـــلــی زدی بس کنم من دیگر این گفت و شنـود عقــــده بـــود،در گــلـــویم مانده بود هر چه از ایام آن دوران گذشــــــت هر چه کردی هر چه بودی آن گذشت حالیـــا از نو عـــمــل آغـــــــــاز کن بــاب عشـــــــــق دیگری را باز کن نیســــــتی تنها تو در فـــــــکر فرج روز و شـــــــب ما را بود ذکر فرج عشق یک سویه یقین باطــــــل بود ایـــن دل مـــــا هم به تو مایــــل بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط من |
|
|
انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد چگونه می تواند؟! مگر انسان هایی که عمر را بی چرا به چریدن مشغولند و سر به زیر فرو برده اند و پوزه در خاک دارند و غرق در آب و علف اند این ها که گوسفندان دو پایند... "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/15ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط من |
|
|
حرف هایی هست برای "گفتن" که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرف هایی هست برای "نگفتن" حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آورند حرف های شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای "نگفتن" دارد...
"دکتر شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/10ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط من |
|
|
خدایا
به مذهبی ها بفهمان که "آدم از خاک است" بگو:"یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد" "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/30ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط من |
|
|
تقسیم عادلانه من هم سن و سال پسر تو هستم تو هم سن و سال پدر من هستی پسر تو درس می خواند و کار نمی کند من کار می کنم و درس نمی خوانم پدر من نه کار دارد،نه خانه تو هم کار داری،هم خانه،هم کارخانه من در کارخانۀ تو کار می کنم و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است سود آن برای تو،دود آن برای من من کار می کنم،تو احتکار می کنی من بار می کنم،تو انبار می کنی من رنج می برم،تو گنج می بری من در کارخانۀ تو کار می کنم و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست وقتی که من کار می کنم،تو خسته می شوی وقتی که من خسته می شوم،تو برای معالجه به خارج می روی من در کارخانۀ تو کار می کنم و در اینجا همۀ کارها به نوبت است یک روز من کار می کنم،تو کار نمی کنی یک روز تو کار نمی کنی،من کار می کنم من در کارخانۀ تو کار می کنم کارخانۀ تو بزرگ است اما کارخانۀ تو هر قدر هم بزرگ باشد از کارخانۀ خدا که بزرگتر نیست کارخانۀ خدا از کارخانۀ تو و از همۀ کارخانه ها بزرگتر است و در کارخانۀ خدا همه کارها به نوبت است در کارخانۀ خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط من |
|
|
خدایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در ناامیدی رفتن بی همراه جهاد بی سلاح کار بی پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی ریا خوبی بی نمود گستاخی بی خامی مناعت بی غرور عشق بی هوس تنهایی در انبوه و دوست داشتن بدون آن که دوست بداند روزی کن "دکتر شریعتی"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/21ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط من |
|
|
ماهیگیر مکزیکی
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهی گیری از بغلش رد شد که توش چند تا ماهی بود. از مکزیکی پرسید:"چقدر طول کشید تا این چند تا رو بگیری؟" مکزیکی:"مدت خیلی کمی"! آمریکایی:"پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟" مکزیکی:"چون همین تعداد هم برای سیر کردن خانواده ام کافیه"! آمریکایی:"اما بقیه وقتت رو چی کار می کنی؟" مکزیکی:"تا دیر وقت می خوابم،یه کم ماهیگیری می کنم،با بچه هایم بازی می کنم،با زنم خوش می گذرونم،بعد می رم تو دهکده می چرخم،یک لیوان نوشیدنی می خورم و با دوستام شروع می کنیم به گیتار زدن و خوش گذرونی!خلاصه مشغولم با این زندگی!" آمریکایی:"من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم!تو باید بیشتر ماهی گیری بکنی!اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری!و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعداً اضافه کنی!اون وقت یه عالمه قایق برای متهی گیری داری!" مکزیکی:"خب!بعدش چی؟" آمریکایی:"به جای این که ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیماً به مشتری ها می دی و برای خودت کار و بار درست می کنی...بعدش کارخونه راه میندازی و به تولیداتش نظارت می کنی...این دهکدۀ کوچیک رو هم ترک می کنی و میری مکزیکو سیتی!بعد لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک...اونجاست که دست به کارهای مهم تر می زنی..." مکزیکی:"اما آقا این کار چه قدر طول می کشه؟" آمریکایی:"پانزده تا بیست سال!" مکزیکی:"اما بعدش چی آقا؟" آمریکایی:"بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد می ری و سهام شرکتت رو به قیمت بالا می فروشی!این کار میلیونها دلار برات عایدی داره!" مکزیکی:"میلیونها دلار؟؟خب بعدش چی؟" آمریکایی:"اون وقت بازنشستهخ می شی!میری به یه دهکده ساحلی کوچیک!جایی که م یتونی تا دیر وقت بخوابی!یه کم ماهیگیری کنی!با بچه هات بازی کنی!با زنت خوش باشی!بری دهکده و یه لیوان نوشیدنی بخوری!و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ســــــــــــلام
احتیاج به چک نویسی داشتم که توش هر چی خواستم بنویسم و هیچ وقت برگه های سفیدش تموم نشه و هیچ وقت از اون به جای کاغذ باطله برای شیشه پاک کردن استفاده نکنند...پس ازاین فضای مجازی بی انتها قسمت کوچکی رو برای خودم برداشتم. روز تولد چک نویس من مصادف شد با تولد اون که می گن هیچ وقت رفیقش، یارش،برادرش رو تنها نذاشت..می گن سقا بود اما خودش آب نخورد..باید شخصیت جالبی بوده باشه..در هر صورت چک نویس مجازی من خوش موقع به دنیای واقعیم اومده... اگه خواستی می تونی با نظرهای قشنگت چک نویس رو خط خطی کنی چک نویس ها با همین خط خطی ها زنده می مونن! موفق و پیروز باشی |
| پیوندهای روزانه |
|
چــــــــک نویس دوستان |
| آرشیو موضوعی |
|
جــــــــــک اس ام اس عکس از نی نی جدی و زیبا ترفند جمله های زیبا طنز عکس از پرستاران عکس...عکس...عکس مدرسه ما من و کنکور دفترچه خاطرات من و یک عدد دانشگاه |
|
RSS
|