<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چـــــــــک نویس</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/</link>
<description>فاصله ها،حریف خاطره ها نمی شوند ؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 08:32:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حادثه..</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و خداوند حادثه را آفرید تا با زبان بی زبانی فریاد بزند: دوستتان دارم.... دوستم دارید؟؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چه روزهایی که از کنار حادثه رد می شیم و خدا رو شکر می کنیم که این حادثه برای ما نبود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چه روزهایی که حادثه از کنار ما رد می شود و خدا را شکر می کنیم که ما را نگرفت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و چه روزهایی که نه حادثه ای رد می شود از کنار ما و نه ما از کنار حادثه ای ! و خدا رو هم شکر نمی کنیم ، که احتیاجی نیست!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اما امروز حادثه و من و خونواده من درگیر بودیم با هم! امروز حادثه اتفاق افتاد اما نه کنار ما و دور از ما! امروز حادثه اتفاق افتاد ، برای ما!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بارون و زمین لیز و اتوبان و پراید مشکی و آردی بژ و نیسان سبز و ماشین ما و ما!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بارون می بارید . زمین لیز بود . پراید مشکی ترمز کرد . آردی بژ ترمز کرد و چرخید . ماشین ما ترمز کرد . نیسان سبز ترمز کرد . بارون می بارید . زمین لیز بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پ.ن::. شوک ناگهانی که برای یه زن اتفاق می افته، درمانش دو تا چیزه: گریه – خنده ... و خوشحالم که من می تونم خودم رو کنترل کنم و جزو دسته دوم باشم و طفلک مامان عزیزم که نمی تونه و می زنه زیر گریه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پ.ن::. خدا رو شکر که خواهر کوچکم امروز با ما نبود وگرنه مامانم با وجودی که حال نداشت مجبور بود جلو بشینه و اونوقت...! خدا رو شکر که شیشه جلوی ماشین نشکست  ...! خدا رو شکر که بابام خودش رو سفت گرفته بود ...! خدا رو شکر که شیشه عقب وقتی شکست نیفتاد توی اتاق ماشین ...! خدا رو شکر میله توی صندوق عقب نبود ...! خدا رو شکر خون از دماغ کسی نریخت .....! خدا رو شکر اینجایی هست که بنویسم این چیزها رو وگرنه از شدت کنترل روحیه می ترکیدم...! خدا رو شکر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پ.ن::.  دوستت دارم خدا!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://oxyzo.persiangig.com/tasadof.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 08:32:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن تولد!!</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جشن تولد رفتن به خودی خود قشنگه و خیلی هم کیف داره اما جشن تولد داریم تا جشن تولد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جشنی که توی یه اتاق 5*5 حدود پونزده تا بچه که بزرگترینشون یه پسر بچه شیطون هفت ساله ست ،شرکت داشته باشند و حدود شش تاشون شیرخوار باشند و زیر سه ماه! و میزبان هم دختر بچه چهار ساله کوچولوی خودخواه و لوسی باشه که فقط دوست داره جیغ بزنه تا کسی به بادکنکهاش دست نزنه و از کیک تولدش نخورن و کادوهاشو کسی دیگه باز نکنه و بچه های دیگه کنارش واینسن و....؛ و در صورت اتفاق افتادن یکی از این وقایع دهنش رو به اندازه دو برابر عرض شونه باز می کنه و شروع می کنه به گریه کردن! و تو کسی باشی که مجبوره قیافه نی نی دوستانه از خودش نشون بده و حاضر بشه با کمال میل هر کدوم از بچه های کوچولو، دستی روی سرش بکشن و باهاش بازی کنن و نی نی های زیر دو سال رو با کمال میل بغل کنه و کلی آغون گفتن بهشون یاد بده! و بعد از اون به اختلافات بزرگ و کوچیکی که بین بچه ها با هم و در مراحل وحشتناک تر بین بچه ها و میزبان رخ می ده رسیدگی کنه و اونها رو ختم به خیر کنه! و آخر مهمونی هم با بچه های باقی مانده که میانگین سنی پنج سال دارند بادکنک بازی کنه و در ضمن با قهر و گریه های میزبان به دلیل پاس ندادن بادکنک بهش مواجه بشه............................ احساس می کنی اون جشن تولد شبیه سازی جهنمه!! و از خدا می خوای که هر چه زودتر تموم بشه و خداحافظی کنی و بیای خونه!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;&lt;STRONG&gt;بی ربط 1::.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;دلم برای دلم می سوزه! طفلک..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;&lt;STRONG&gt;بی ربط 2::.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;چقدر تازگیا با نوشته های پشت بلیطای اتوبوس حال می کنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99ff00&gt;بی ربط 3::.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;چند وقته تا از خدا می خوام باهام حرف بزنه ،به حرفم گوش می ده! نزدیکترینشم همین امروز بود که گفتم بگو! گفت::&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffcc00&gt;الیس الله بکاف عبده؟!&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 16:50:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات الکی..</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چقدر حرف دارم برای اینجا! از روز تولدم گرفته تا همین امروز..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تولد ! روزی که خوشحالم کردند دوستایی که به یادم بودند . روزی که فهمیدم می تونم حس جدیدی نسبت به همکلاسی های دانشگاه پیدا کنم . روزی که با یه حساب سر انگشتی تعداد برادرامو از صفر به چنتا افزایش دادم . روزی که قشنگ بود و موند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;فردای روز تولد ! روزی که قسمت آخر شمس العماره ، قسمت آخر دلنوازان ، مسافران و یکی از قسمتای قشنگ زیر آسمان شهر رو گذاشت و منم مجبور شدم بچسبم به تلویزیون !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;فرداش(دیروزِ امروز) ! امتحان آمار...آماری که مخلوطی بود از گسسته پیش دانشگاهی،جبر سوم دبیرستان و آمار دوم دبیرستان...منفورترین درسهای زندگی من البته بعد از فیزیک! و به علت وقایعی که روز قبل از امروز رخ داده بود و ناهماهنگی های صدا و سیما با اینجانب این امتحان شد فجیع ترین امتحان دوران تحصیل من(با محاسباتی که انجام دادم اگه خیلی خوب صحیح کنه و استاد مهربونی باشه و شانس باهام یاری کنه می شم.....3! اما از اونجایی که همه می  گن بد صحیح می کنه و استاد قصاب صفتیه و از قدیم الایام من خودم رو فردی بدشانس به حساب می آوردم می شم 3- !) و این یعنی یه حذف درس و این یعنی هر ترم یک حذف! روز پر ماجرایی بود و با این که صبحش با اون امتحان وحشتناک مرگ رو جلو چشمام دیدم عصر همه ش پر از دوستی بود و عشق! بیرون رفتن با رفیق شفیق..عزیزی که مدتها بود اینقدر خوشحال و خانوم ندیده بودمش..خدایا شکرت که دوستم همون موجود شادی شد که بود....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;امروز ! روزی که من دوباره به این نتیجه رسیدم که چقدر وبلاگ گروهیمون رو دوست دارم و دوست دارم. هنوزم نتونستم دلیل اینو کشف کنم اما واااای عاشقشم! البته امروز روزی بود که یه کم هم به خودم اخم کردم که چرا توی سه تا کلمه حرف که می زنم چهارتاش تیکه ست و تصمیم گرفتم یه فکر اساسی برای این مشکل حاد بکنم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 18:56:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;وای باران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;     باران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;شیشه پنجره را باران شست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt; از دل من اما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;   چه کسی نقش تو را خواهد شست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN id=reviewTextContainer13601539&gt;&lt;SPAN class=reviewText id=freeTextContainer15725622489177013011&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://arsalanb.files.wordpress.com/2009/10/42-15315124.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN class=reviewText&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:39:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هـــِ ـــی دوست ! چقدر با این تویی که تو نیست احساس غریبگی می کنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:10:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای کوچک..</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#ffffff face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;حکایت آقای پدر و مهربان حکایت غریبی نیست! حکایت قدیمی عشق..&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#ffffff face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;دانیال؛ &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;آقای کوچک ِ خانه مهربان این هاست! آقای کوچک با این که کوچک است، &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;شده است بزرگترین آزمایش زندگی دو مهربان! آقای پدر را اگر بشنوی، یاد قهرمان قصه اسماعیل می افتی! قربانی کردن را به چشم دارد می بیند انگار، اما راضیست به رضای خدا! شنیده است مرد باید سخت باشد مثل یک کوه! اما این مرد، چون پدر است گهگداری سخت می شکند! گفتند خواستی هم بشکن اما نه جلوی چشم های مهربان! مهربان نباید پریشان تر از این بشود که هست ! آقای پدر هم حرف گوش می دهد و احساس بغض که می گیرتش پناه می آورد به صفحه های بی روح این دنیاچۀ &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;مجازی و با حرف هایش روح می بخشد، هم به این دنیای کوچک و هم به قلب های کوچک عابر های پیاده که از آنجا می گذرند!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6600ff&gt;-------------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;----------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6666ff&gt;--------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6699ff&gt;---------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;-------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;----&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=left&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6600ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6600ff&gt;-------------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6633ff&gt;----------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6666ff&gt;--------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#6699ff&gt;---------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;-------&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;----&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;www.Mydaniel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=4&gt;www.Mydaniel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=4&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=3&gt;www.Mydaniel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=3&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;www.Mydaniel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;, &apos;sans-serif&apos;&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=1 face=Tahoma&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;www.Mydaniel.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 16:13:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی فرهنگی های رایج در اتوبوس های واحد</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;&lt;STRONG&gt;بی فرهنگی های رایج در اتوبوس های واحد::&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff6699&gt;&lt;STRONG&gt;آدامس ترکاندن -----&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; در این روش فرد اعصاب خوار سعی در ترکاندن آدامس به شیوه های مسابقات جهانی ترقه بازی و یا بالون سازی دارد که هر کدام از این روش ها اثرات خاصی بر اعصاب فرد مفلوک می گذارد. به این ترتیب که در روش برگرفته از مسابقات جهانی ترقه بازی با هر ترقه ای که ترکیده می شود سه کیلو مورچه فرضی به مغز فرد مفلوک وارد شده و شروع به جویدن اعصاب وی می کنند.و این ماجرا تا وقتی که اعصاب خوار محترم نفس در سینه دارد ادامه پیدا می کند! در روش دوم که چند وقتیست از رده خارج شده اما باز هم مریدانی دارد اعصاب خوار ابتدا نفس گیری می کند و سپس با تنظیم نفس سعی در ساختن بزرگترین بالون جهان دارد!در حالی که بی خبر است حین ساختن این بالون یک عدد ملخ فرضی به مغز فرد مفلوک وارد می شود و به محضی که بالون مذکور پاقی می ترکد ملخ یک گاز گنده از مغز مفلوک می کند و میجود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزیز اصفهانی..</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سلام عزیز اصفهانی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وقتی هستی چقدر همه چیز قشنگه! پل های قدیمی وقتی از تو نور می گیرند قشنگترند انگار! نه این که بگم بی تو نیستند اما کم هستند! راستی تو که نبودی می گفتند سی و سه پل در حال خراب شدنه! خوب می دونی اینا همه ش بهانه بود اون بیچاره از دوری تو داشت دغ می کرد!خوب شد اومدی!امشب که از کنارت رد می شدم چقدر چشم دنبالت بود! ماشالا! جای خدا بودم اسفند دود می کردم مبادا دوباره چشمی شوری کنه و تو خیال رفتن به سرت بزنه!آدم ها چه عشقی می کردند! از انعکاس برق چشمهاشون فهمیدم!معلوم بود که گمشده شون پیدا شده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چه حاالی به ما دادی عزیز اصفهانی...همیشه زنده باش زنده رود جان!&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:18:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدف والا!</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بعد از دوران غرورآفرین دبستان که نمره بیست از ورودی کوچه به خانواده ارجمند چشمک می زد و والدین غرق در الطاف الهی به خاطر در بر داشتن همچین نوگل گوهر صفتی مشغول شکر بی وقفه باری تعالی بودند.... با تکیه بر شعر پر مفهوم و ناب لهراسبی و قسمتی که می گه &quot;من از تکرار بیزارم&quot;، اینجانب عزمم رو جذب و جزم و در این مایه ها کردم و تصمیم کبری ای گرفتم که حتی کبری هم طی بیانیه ای اعتراض آمیز اعلام کرد:&quot;کم آوردم! &quot;! تصمیم از این قرار بود که از این به بعد نمره ننگ آور و به اصطلاح و اشتباه افتخارآمیزه بیست رو به زندگیم راه ندم و پاشو از بیخ ببرم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ولی از اونجایی که همیشه موانعی بر سر راه قرار می گیره؛مسیر پر پیچ و خم زندگی منم همیشه موانعی داشته که باعث می شده من به هدف والا – این هدف عزیم و عظیظ -  نرسم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;از وقتی که به طور مخفیانه در حال اجرای طرح بودم ،عناصر معلوم الحالی همیشه سعی داشتند من رو به منجلاب بیست گرفتار کنند ولی من مثل همیشه استوار و پابرجا بودم.. اول،دوم راهنمایی همیشه فکر می کردم بزرگترین مانع من برای رسیدن به هدف والا، یک عدد دبیر مرد هست که با وجود اون و با توجه به ابهت ظاهری و شاید باطنی؛من سر تسلیم فرود بیارم و مثل سوسک بشینم درس بخونم..این ترس همیشه آزارم می داد و حتی شده بود کابوس شبهایی که تا صبح تلویزیون میدیدم! تا این که مانع پدیدار شد ولی... هیچ تحولی در وضعیت درسی من پیش نیومد و هنوز همون که بود ، بود ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بعد از این سعی کردم بزرگترین مانع بعدی رو پیدا کنم و تجهیزات دفاعی-امنیتی خودم رو آماده کنم.. اون مانع بزرگ چیزی نبود جز....یک عدد همکلاسی از جنس مخالف!! با خودم می گفتم اگه این مانع سر راهم سبز بشه دیگه راهی نیست جز درس خوندن و کم نیاوردن! این مانع هم بالاخره سیرت پلید خودشو نشون داد و سر راهم ظاهر شد..اما من بر خلاف این که فکر می کردم بیدی هستم که با این بادها می لرزم؛بیدی نبودم که با این بادها بلرزم!! و این مانع هم با موفقیت سپری شد..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بعد از این مانع برداری خفن ، با خودم گفتم که دیگه مانعی نیست اما چند روزی که از اون پیروزی ظفرناک گذشت به خودم اومدم و فهمیدم هنوز موانعی نور بالا می زنند..مانع بعدی چیزی نبود جز استادی که از قبل من رو بشناسه و من هم بشناسمش! وقتی فکرش رو می کردم که قراره سر کلاس استاد آشنایی بشینم و درسش رو بلد نباشم احساس ضایعگی بدی بهم دست می داد &quot;چنان که قابل وصف نیست&quot; !... مدتی سر در گریبان فرو بردم و شب هایی که تا صبح سر کامپیوتر تاق تاق بر کیبورد میفشردم این کابوس با من بود که این مانع چه بلایی بر سر اون هدف والا میاره! خدا رو صد کورور(!) شکر که نمردم و این مانع هم دیدم! و البته این مانع هم مثل بقیه رد شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;و هم اکنون که الطاف الهی شامل حال این حقیر شده و همه اساتید در حالت ذکور به سر می برند و نیم بیشتری از همکلاسی ها نیز! و همچنین خدای مهربان سنگ تمام گذاشته و من رو از نعمت استاد آشنای در حال ذکر(مذکر) بی بهره نگذاشته.. دوست دارم از همین تریبون و با چشمهایی مال آ مال از اشک شوق و در حالی که به این هدف والا نائل شدم، اعلام کنم:: «من هستم؛ یک مسافر!!»..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff33cc&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن::&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; از پانزده تا بیست،بیست محسوب می شود..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن::&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; دوست دارم بدونم اون دنیا،چه بلایی سر آدم هایی که آدم نمی شن میاد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن::&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; بار الها؛ مددی! درس ها غریبند و میان ترم ها قریب...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 15:12:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاروان زندگی..آهسته تر!</title>
<link>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خوشحال و سرخوش داری ایمیلت رو چک می کنی و وسطاش تصمیم میگیری جهت اکرام سال اصلاح الگوی مصرف دو سه چهار تا وبلاگم باز کنی و یه نظارتی هم روی مطالب و نظرات نوشته شده توی وبلاگ گروهی دانشگاه داشته باشی!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;یه دفعه یه نظر چشمت رو می گیره.. ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot;&quot;سلام محبوبه جان نمیدونم تو اون کسی هستی که من میشناسم یا نه؟؟؟ تو دبستان شهید عزیزی درس نمی خوندی؟من ستارم...!!&quot;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برق از سرت می پره!یادت میاد که توی دبستان یه دختری باهات دوست بود به اسم ستاره اما هرچی فکر می کنی فامیلش یادت نمیاد!کلی التماس حافظه تو می کنی که یه کم به کار بیفته اما حافظه گرامی مثل همیشه چموش و لجبازه و همکاری نمی کنه! می ری سراغ عکسای دبستان... واااااااااااااااااااااااااااای!!  اونجاست که هرچی خاطره بوده یادت میاد..بچگیای خودتو می بینی و هم کلاسی های اون روزات که الان ده سالی هست ازشون خبر نداری!پشت عکس ها رو نگاه می کنی می بینی مامانت اون روزا که تو بچه بودی ازت خواسته اسم بچه ها رو از چپ به راست بگی تا بنویسه پشت عکس! دوست داری مامانت رو محکم بغل کنی و ازش تشکر کنی! پشت اون یکی عکس رو می بینی...نوشته تقدیم از طرف ستاره...! وای فامیلشم فهمیدی!! خدایا ما چقدر به هم نزدیک بودیم!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;از خودت خجالت می کشی! چقدر فراموش کار!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;یاد روزای دبستان می افتی! دیگه خاطره هاست که میاد(به عبارتی می پاشه!) دیگه هر اسمی که میبینی یه خاطره میاد!هر عکسی که میبینی اون لحظه میاد جلوی چشمات! ا ا ا ! چرا چشمات خیس شد..! نمی دونی چرا؟! خوشحالی از این که ستاره رو پیدا کردی؟! ستاره که نه...نماینده تموم خاطرات دبستان... یا ناراحتی؟! از این که این همه قشنگی چه زود گذشت و چقدر بزرگ شدی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;یاد بچگی ها و تموم بچه بازی هاش بخیر..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 15:54:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=oo0cheknevis0oo&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>oo0cheknevis0oo</dc:creator>
<guid>http://oo0cheknevis0oo.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
